بررسی کشف المحجوب

فصل [در اسرار ربوبى در عالم‏]

بدان قوّاک اللّه که یافتم این عالم را محلّ بعضى اسرار خداوند و مکوّنات را موضع ودایع وى و مثبّتات را جایکاه لطائف آن اندر حقّ دوستانش و جواهر و اعراض و عناصر و اجرام و اشباح و طبایع جمله حجاب آن اسرارند و اندر محلّ توحید اثبات این هریک شرک باشد پس خداوند تعالى این عالم را در محلّ حجاب بداشته است تا طبایع هریک در عالم خود بفرمان وى طمانینت یافته‏اند و بوجود خود از توحید حقّ محجوب کشته و ارواح اندر عالم بمزاج وى مشغول کشته و به مقارنه از محلّ اخلاص دور مانده تا اسرار ربّانى اندر حقّ عقول مشکل شده است و لطائف قرب اندر حقّ ارواح پوشیده کشته تا آدمى* در مظلّه غفلت به هستى خود محجوب کشته است و در محلّ خصوصیّت بحجاب خود معیوب کشته چنانکه خداوند تعالى کفت‏ وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ و نیز کفت‏ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا و رسول کفت صلعم‏

خلق اللّه الخلق فى‏

 

کشف المحجوب، متن، ص: 10

ظلمة ثمّ القى علیه نورا

پس این حجاب وى را در عالم مزاجش افتاده است بتعلّق طبایع بدو و بتصرّف عقل اندرو تا لا جرم بجهلى پسند کار شده است و مر حجاب خود را از حقّ بجان خریدار آمده از آنچه از جمال کشف بى‏خبر است و از تحقیق سریرت ربّانى معرض و بر محلّ ستوران آرمیده و از محلّ نجات خود رمیده و بوى توحید ناشنیده و جمال احدیّت نادیده و ذوق توحید ناچشیده و بترکیب از تحقیق مشاهده بازمانده و بحرص دنیا از ارادت خداوند رجوع کرده و نفس حیوانیّت بى‏حیات ربّانى مر ناطقه را مقهور کرده و حرکات و طبعش جمله اندر نصیب حیوانیّت مقرّر شده است و جز خوردن و خفتن و متابع شهوات بودن هیچ چیز نداند و خداوند عزّ و جلّ مر دوستان خود را ازین جمله اعراض فرمود و کفت‏ ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ‏ از آنچه سلطان طبع ایشان سرّ حقّ را بر ایشان بپوسیده بوده و بجاى عنایت و توفیق اندر حقّ ایشان خذلان و حرمان آمده تا جمله متابع نفس امّاره کشتند این حجاب اعظم است و* منبع سوء و شرّ چنانکه خداى تعالى کفت‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ اکنون من ابتداء کتاب کنم و مقصود ترا اندر مقامات و حجب پیدا کنم و بیانى لطیف مر آن را مبسوط کردانم و عبارات اهل صنایع را شرح دهم و لختى از کلام مشایخ بدان پیوندم و از غرر حکایات مر آن را مددى دهم تا مراد تو برآید و* آن‏کسان کى درین علم نکرند از علماء ظاهر و غیرهم بدانند کى طریق تصوّف را اصلى قویست و فرعى مثمّر و جمله مشایخ کى از اهل علم بودند جمله‏

 

کشف المحجوب، متن، ص: 11

مریدان را بر آموختن علم باعث بودند و بر مداومت کردن تا ایشان حریص کردند و هرکز متابع لهو و هزل نبوده‏اند و طریق لغو نسپرده‏اند از پس آنک بسیارى از مشایخ معرفت و علماء ایشان اندرین معانى تصانیف ساخته‏اند و بعبارات لطیف از خواطر ربّانى براهین نموده و باللّه العون و التوفیق و حسبنا اللّه و نعم الرفیق‏

باب اثبات العلم‏

قوله تعالى* فى صفة العلماء إِنَّما یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ و پیغمبر کفت صلعم‏

طلب العلم فریضة على کلّ مسلم‏

و نیز کفت عم‏

اطلبوا العلم و لو بالصین‏

و بدانک علم بسیارست و عمر کوتاه و آموختن جمله علوم بر مردم فریضه نه چون علم نجوم و طبّ و علم حساب و صنعتهاء بدیع و آنچ بدین ماند بجز ازین علوم هریک بدان مقدار کى بشریعت تعلّق دارد نجوم مر* شناخت وقت را* اندر شب* و طبّ مر احتما را و حساب مر فرائض و مدّت حیض را و آنچ بدین ماند پس فرائض علم چندانست کى* عمل بدان درست آید و خداى عزّ و جلّ ذمّ کرد* آنان را کى علوم بى‏منفعت آموزند لقوله تعالى‏ وَ یَتَعَلَّمُونَ ما یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ‏ و رسول عم زینهار خواست و کفت‏

اعوذ بک من علم لا ینفع‏

پس بدانک از علم اندک عمل بسیار* توان کرفت و باید که علم مقرون عمل باشد کما قال عم‏

المتعبّد بلا فقه کالحمار فى الطاحونة

متعبّدان بى‏فقه را بجز خراس ماننده کرد کى هرچند* مى‏کردد بر پى‏

 

کشف المحجوب، متن، ص: 12

نخستین باشد و هیچ راه‏شان رفته نشود و از عوامّ* کروهى دیدم کى علم را بر عمل فضل نهادند و کروهى عمل را بر علم و این هر دو باطل است از انک عمل بى‏علم عمل نباشد عمل آنکاه عمل کردد کى موصول علم باشد تا بنده بدان مر ثواب حقّ را متوجّه کردد چون نماز کى تا نخست علم ارکان طهارت و شناخت آب و معرفت قبله و کیفیت نیّت و ارکان نماز نبود* نماز نماز نبود پس چون عمل بعین علم عمل کردد چکونه جاهل آن را* از عمل جدا کوید و آنان کى علم را بر عمل فضل نهادند هم محال باشد کى علم بى‏عمل علم نباشد از آنک آموختن و یاد داشتن و یاد کرفتن* وى جمله نیز عمل باشد از آنست کى بنده بدان مثابست و اکر علم عالم بفعل و کسب وى نبودى* وى را بدان هیچ ثواب نبودى و این سخن دو کروهست یکى* آنان کى نسبت بعلم کنند مر جاه خلق را و طاقت معاملت آن ندارند و بتحقیق علم نرسیده باشند عمل را از ان جدا کنند کى نه علم دانند نه عمل تا جاهلى کوید قال نباید حال باید و دیکرى کوید علم باید عمل نباید و از ابراهیم ادهم رح مى‏آید کى کفت سنکى دیدم بر راه افکنده و بران* سنک نبشته کى مرا بکردان و* بخوان کفتا بکردانیدمش* و دیدم که بران نبشته بود کى انت لا تعمل بما تعلم فکیف تطلب ما لا تعلم نو بعلم خود عمل* مى‏نیارى محال باشد که نادانسته را طلب کنى‏

 

کشف المحجوب، متن، ص: 13

یعنى کاربند آن باش کى دانى تا ببرکات آن نادانسته نیز بدانى و انس بن مالک کوید رضى الله عنه همّة العلماء الدرایة و همّة السفهاء الروایة از آنچ اخوات جهل از علما منتفى باشد آنک از علم جاه و عزّ دنیا طلبد نه عالم بود زیراک طلب جاه و عزّ از اخوات جهل بود و هیچ درجه نیست اندر مرتبه چون علم* کى چون آن نباشد* یعنى علم هیچ لطیفه خداوند را تعالى نشناسد و چون آن موجود باشد همه مقامات و شواهد و مراتب را سزاوار باشد

فصل [در معرفت‏]

بدانک علم دو است یکى علم خداوند تعالى و دیکر علم خلق و علم بنده اندر جنب علم خداوند تعالى متلاشى بود زیراک علم وى صفت ویست و بدو قایم و اوصاف وى را نهایت نیست و علم ما صفت ماست و بما قایم و اوصاف ما* منتها مى‏باشد لقوله تعالى‏ وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا و در جمله علم از صفات مدحست و حدّش احاطة المعلوم و تبیین المعلوم است و نیکوترین حدود* وى اینست کى العلم صفة یصیر الحىّ بها عالما و خداى عزّ و جلّ کفت و اللّه محیط بالکافرین و نیز کفت و اللّه بکلّ شى‏ء علیم و علم او یک علمست کى بدان همى‏داند جمله موجودات و معدومات را و خلق را با وى مشارکت نیست و متجزّى نیست و از وى جدا نیست و دلیل بر علمش ترتیب فعلش کى فعل محکم علم فاعل اقتضا کند پس علم وى باسرار لاحق است و بظواهر محیط طالب را باید کى اعمال اندر مشاهده وى کند چنانک داند کى او بدو و بافعال او بیناست حکایت همى‏آید که اندر بصره رئیسى بود* به باغى از آن خود رفته بود چشمش‏

 

کشف المحجوب، متن، ص: 14

بر جمال زن برزکر افتاد مرد را به شغلى بفرستاد و زن را کفت درها دربند کفتا همه درها بستم الّا یک در کى آن نمى‏توانم در بست کفت کدام درست آن کفت آن در که میان ما و میان خداوند است جلّ جلاله مرد پشیمان شد و استغفار کرد حکایت حاتم الاصمّ کفت رضى اللّه عنه چهار علم اختیار کردم از همه عالم بر ستم کفتند کدامست آن کفت یکى آنک بدانستم خداى را تعالى بر من حقّیست کى جز من نتواند کزارد* کسى آن را به اداى آن مشغول کشتم دیم آنک بدانستم کى مرا رزقیست مقسوم کى* بحرص من زیادت نشود از طلب زیادتى بر آسودم سیم آنک بدانستم کى مرا طالبیست یعنى مرک کى* از وى نتوانم کریخت او را بساختم چهارم آنک بدانستم کى مرا خدایست جلّ جلاله مطّلع بر من از وى شرم داشتم و ناکردنى را دست* بداشتم کى چون بنده عالم بود کى خداوند تعالى بدو ناظرست چیزى نکند که به قیامت* از وى شرم دارد

فصل [در احکام معرفت خداوند]

امّا علم بنده باید کى در امور خداوند تعالى باشد و معرفت وى و فریضه بر بنده علم وقت باشد و آنچ بر موجب وقت بکار آید ظاهر و باطن و* این بدو قسمت یکى اصول و دیکر فروع ظاهر اصول قول شهادت و باطنش تحقیق معرفت و ظاهر فروع برزش معاملت و باطن تصحیح نیّت و قیام هریک ازین بى‏دیکر محال باشد ظاهر حقیقت بى‏باطن نفاق‏

 

کشف المحجوب، متن، ص: 15

و باطن حقیقت بى‏ظاهر زندقه ظاهر شریعت بى‏باطن نفس و باطن بى‏ظاهر هوس پس علم حقیقت را سه رکنست یکى علم بذات خداوند عزّ و جلّ و وحدانیّت وى و نفى تشبیه از* ذات پاک وى جلّ جلاله و دیکر علم بصفات وى و احکام آن و سدیکر علم بافعال و حکمت وى و علم شریعت را سه رکنست یکى کتاب و دیکر سنّت و سیم اجماع امّت و دلیل بر علم باثبات ذات و صفات پاک و افعال خداى تعالى* لقوله تعالى‏ فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ‏ و نیز کفت‏ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلاکُمْ‏ و نیز کفت‏ أَ لَمْ تَرَ إِلى‏ رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَ‏ و نیز کفت‏ أَ فَلا یَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ‏ و مانند این آیات بسیارست کى جمله دلایلند بر نظر کردن اندر افعال وى تعالى و تقدّس تا بدان افعال فاعل را* بصفات وى بشناسند و پیغمبر کفت صلعم‏

من علم انّ اللّه تعالى ربّه و انّى نبیّه حرّم اللّه تعالى لحمه و دمه على النار

امّا شرط* علم بذات خداوند تعالى آنست کى عاقل و بالغ بداند که خداوند تعالى موجودست اندر قدم ذات خود و بى‏حدّ و بى‏حدودست و اندر مکان و جهت نیست و ذاتش موجب آفت نیست از خلقش کسى مانند نیست وى را زن و فرزند نیست هرچه اندر وهم صورت کیرد و اندر خرد اندازه بندد وى جلّ جلاله آفریدکار آنست و دارنده و پروردکار آن لقوله تعالى‏ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ و امّا علم بصفات وى آنست کى بدانى که صفات* وى تعالى بدو موجودست کى آن نه ویست و نه جز وى بدو* قایمست و او به خود قایم و دایم چون علم و قدرت و حیوة و ارادت‏

 

کشف المحجوب، متن، ص: 16

و سمع و بصر و کلام و بقا لقوله تعالى‏ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ* و نیز کفت‏ وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ* و نیز کفت‏ هُوَ الْحَیُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ و نیز کفت‏ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ و نیز کفت‏ فَعَّالٌ لِما یُرِیدُ* و نیز کفت‏ قَوْلُهُ الْحَقُ‏ امّا علم باثبات افعال وى آنست کى بدانى که وى تعالى و تقدّس آفریدکار خلقانست و خالق افعال ایشانست و عالم نابوده هست بفعل وى شده است مقدّر خیر و شرّست خالق نفع و ضرّست لقوله تعالى‏ اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ* و دلیل بر اثبات احکام شریعت آنست کى بدانى کى از خداوند تعالى بما رسولان آمدند* با معجزهاى ناقص عادت و رسول ما محمّد مصطفى صلعم حقّ است و وى را معجزات بسیارست و آنچ ما را خبر دادست از غیب و عین جمله حقّست رکن اوّل از شریعت کتابست لقوله تعالى‏ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ‏ و دیکر سنّت است لقوله تعالى‏ وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا و سدیکر اجماع امّت است لقوله عم‏

لا یجتمع امّتى على الضلالة علیکم بالسواد الاعظم‏

و در جمله احکام حقیقت بسیارست و اکر کسى خواهد تا جمله را جمع کند نتواند از آنک لطائف خداوند تعالى را نهایت نیست‏

فصل [مذهب ملحده در معرفت‏]

بدانک کروهى‏اند از ملحده لعنهم اللّه کى مر ایشان را سوفسطائیان خوانند و مذهب ایشان آنست کى به هیچ‏چیز علم درست ناید و علم خود نیست* با ایشان کوئیم که این دانش کى مى‏دانید کى به هیچ‏چیز علم درست نیاید درست هست یا نى اکر کویند هست علم اثبات کردند و اکر کویند نیست پس چیزى کى درست‏

 

کشف المحجوب، متن، ص: 17

نیاید آن را معارضه کردن محال باشد و با آن کس سخن کفتن از خرد نبود و کروهى از ملحده کى تعلّق بدین‏طریق دارند همین کویند کى علم* ما به هیچ‏چیز درست نیاید پس ترک علم ما را تمام‏تر از اثبات آن باشد و این از حمق* و ضلالت و جهالت ایشان بود که ترک علم از دو بیرون نباشد یا بعلمى بود یا بجهلى پس علم مر علم را نفى نکند و ضدّ نیاید و بعلم ترک علم محال باشد ماند اینجا جهل و چون درست شد کى نفى علم جهل باشد و ترک آن بجهل بود و جاهل مذموم باشد و جهل قرینه کفر باطل باشد کى حقّ را بجهل تعلّق نبود و این خلاف جمله مشایخ است و چون این قول را مردمان بشنیدند و بدین ارتکاب کردند و کفتند که مذهب جمله اهل تصوّف اینست و روششان چنین تا* اعتقاد ایشان مشوّش شد و از تمییز کردن حقّ از باطل باز ماندند و ما امور جمله به خداوند تعالى تسلیم کردیم تا* در بار ضلالت خود همى‏باشند اکر دین کریبان‏کیر ایشان کرددى تصوّف بهتر ازین کنندى و حکم رعایت را دست بندارندى و اندر دوستان خداى عزّ و جلّ بدین چشم ننکرندى و احتیاط روزکار خود نکوتر کنندى و اکر قومى از ملحده تعلّق باحرار کردند تا بجمال ایشان* خود را از آفتها رستکار کردند و اندر سایه عزّ ایشان زندکانى کنند چرا باید کى* همکنان را بر ایشان قیاس کیرند و اندر معاملت ایشان مکابره عیان بر دست کیرند و قدر ایشان* اندرین در زیر پاى آرند و مرا با یکى از

 

کشف المحجوب، متن، ص: 18

* منتسبان علم که کلاه رعونت را عزّ علم نام کرده‏ست و متابعت هوا را سنّت رسول عم و موافقت شیطان را سیرت ائمّه مناظره همى‏رفت اندر آن میان کفت ملحده دوازده کروهند* یک کروه اندر میان متصوّفه‏اند کفتم اکر یک کروه در میان ایشان* یازده کروه اندر میان شمااند ایشان* خود را از یک کروه بهتر* نکاه توانند داشت کى شما از یازده کروه امّا این جمله از نتیجه فتور زمانه است و آفتهائى که پدیدار آمدست و خداوند تعالى پیوسته اولیاى خود را اندر میان قومى مستور داشته است و آن قوم را از جهت ایشان اندر میان خلق مهجور داشته و نیکو کفتست آن پیر پیران و آفتاب مریدان على بن بندار الصیرفى رح فساد القلوب على حسب فساد الزمان و اهله، اکنون من فصلى اندر اقاویل ایشان بیارم تا تنبیهى باشد مر آن را کى از حقّ تعالى عنایتى* اندر کار وى صادق است از منکران بدین طایفه و باللّه التوفیق‏

فصل [در انواع علم‏]

محمّد بن الفضل البلخى کوید رح العلوم ثلاثة علم من اللّه و علم مع اللّه و* علم باللّه علم باللّه علم معرفتست کى همه اولیاء او او را بدو دانسته‏اند و تا تعریف و تعرّف او نبود ایشان وى را ندانستند از آنچ همه اسباب اکتساب مطلق از حقّ تعالى منقطع است و علم بنده مر معرفت حقّ را علّت نکردد کى علّت معرفت وى تعالى و تقدّس هم هدایت و اعلام وى بود و علم من اللّه علم شریعت بود کى آن از وى بما فرمان و تکلیفست و علم مع اللّه علم مقامات طریق حقّ و بیان درجات اولیا بود پس معرفت بى‏پذیرفت شریعت درست‏

 

کشف المحجوب، متن، ص: 19

نیاید و برزش شریعت بى‏اظهار مقامات راست نیاید، و ابو على ثقفى رح کوید العلم حیوة القلب من الجهل و نور العین من الظلمة علم زندکى دلست از مرک جهل و نور چشم یقین است از ظلمت کفر و هرکه را علم معرفت نیست دلش بجهل مرده است و هرکه را علم شریعت نیست دلش به نادانى بیمارست پس دل کفّار مرده باشد کى به خداوند تعالى جاهل‏اند و دل اهل غفلت بیمار که به فرمانهاء وى جاهل‏اند، ابو بکر ورّاق ترمذى کوید رح من اکتفى بالکلام من العلم دون الزهد تزندق و من اکتفى بالفقه دون الورع تفسّق هرکه از علم توحید به عبارت بسنده کند و از اضداد آن روى نکرداند زندیق شود و هرکه بعلم شریعت و فقه بى‏ورع بسنده کند فاسق کردد و مراد اندرین آنست کى بى‏معاملت و مجاهدت تجرید توحید جبر باشد و موحّد جبرى قول و قدرى فعل باشد تا روش وى اندر میان جبر و قدر درست آید و این حقیقت آنست کى آن پیر کفت رحمة اللّه علیه التوحید دون الجبر و فوق القدر پس هرکه بى‏معاملت به عبارت آن بسنده کند زندیق شود و امّا فقه را شرط احتیاط و تقوى باشد هرکه برخص و تاویلات و تعلّق شبهات مشغول کردد و بدون مذهب بکرد مجتهدان کردد مر آسانى را زود باشد کى بفسق در افتد و این جمله از غفلت پدیدار آید و نیکو کفتست شیخ المشایخ یحیى بن معاذ الرازى رح اجتنب صحبة ثلاثة اصناف من الناس العلماء الغافلین و الفقراء المداهنین و المتصوّفة الجاهلین امّا علماء غافل آنان باشند که دنیا را قبله دل خود کردانیده باشند و از شرع‏

 

کشف المحجوب، متن، ص: 20

آسانى اختیار کرده و پرستش سلاطین بر دست کرفته و درکاه ایشان را طواف‏کاه خود کردانیده و جاه خلق را محراب خود کرده و بغرور زیرکى خود فریفته کشته و به رقّت کلام خود مشغول دل شده و اندر ائمّه و استادان زبان طعن برکشاده و بقهر کردن بزرکان دین* به سخنى که بر وى زیادت آوردن بود مشغول کشته آنکاه اکر* کونین اندر پله ترازوى وى* نهند پدیدار نیاید آنکاه حقد و حسد را مذهب کردانیده در جمله این همه علم نباشد و علم صفتى بود که انواع جهل از موصوف آن بدان منفى باشد امّا فقراء* مداهنین آنان باشند کى چون* فعل کسى بر موافقت هواء وى باشد اکرچه باطل بود بران فعل وى را مدح کویند و چون بر مخالفت هواء ایشان کارى کنند اکرچه حقّ بود وى را بدان ذمّ کنند و از خلق به معاملت خود جاه بیوسند و بر باطل مر خلق را مداهنت کنند امّا متصوّف جاهل آن بود کى صحبت پیرى نکرده باشد و از بزرکى ادب نیافته و کوشمال زمانه نچشیده و به نابینائى کبودى اندر پوشیده باشد و خود را در میان ایشان انداخته و در بى‏حرمتى طریق انبساطى مى‏سپرد اندر صحبت ایشان و حمق وى وى را بران داشته کى جمله را چون خود پندارد و آنکاه طریق حقّ و باطل بر وى مشکل بود پس این سه کروه را کى آن موفّق یاد کرد و مرید را از صحبت ایشان اعراض فرمود مراد آن بود کى ایشان اندر دعاوى خود کاذب بودند و اندر روش ناتمام، ابو یزید بسطامى رح کوید عملت فى المجاهدة ثلاثین سنة فما وجدت‏

 

کشف المحجوب، متن، ص: 21

شیئا اشدّ علىّ من العلم و متابعته کفت سى سال مجاهدت کردم بر من هیچ چیز سختر از علم و متابعت آن نیامد و در جمله قدم بر آتش نهادن بر طبع آسان‏تر از انک بر موافقت علم رفتن و بر صراط هزار بار کذشتن بر دل جاهل آسان‏تر از آن آید کى یک مسئله از علم آموختن و اندر دوزخ خیمه زدن* نزدیک فاسق دوست‏تر کى یک مسئله از علم کار بستن پس بر تو بادا علم آموختن و اندر آن کمال طلبیدن* و کمال علم بنده جهل بود بعلم خداوند عزّ اسمه باید کى چندان بدانى* کى بدانى کى ندانى و این آن معنى بود که بنده جز علم بندکى نتواند دانست و بندکى حجاب اعظم است از خداوندى یکى اندرین معنى کوید شعر

العجز عن درک الادراک إدراک* و الوقف فى طرق الاخیار اشراک‏

آنک نیاموزد و بر جهل مصرّ باشد مشرک بود و آنک بیاموزد و اندر کمال علم خود* وى را معنى ظاهر کردد و پندار علمش برخیزد و بداند کى علم وى بجز عجز اندر علم عاقبت وى نیست کى تسمیات را اندر حقّ معانى تاثیرى نباشد عجز او از دریافت علم دریافت باشد و اللّه اعلم‏

باب الفقر

بدانک درویشى را اندر راه خداوند عزّ و جلّ مرتبتى عظیم است و درویشان را خطرى بزرک کما قال اللّه تعالى‏ لِلْفُقَراءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ لا یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی الْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ‏ و نیز کفت‏ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا عَبْداً مَمْلُوکاً لا یَقْدِرُ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ و نیز کفت‏ تَتَجافى‏

 

کشف المحجوب، متن، ص: 22

جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً و رسول صلعم فقر را اختیار کرد و کفت‏

اللّهمّ احینى مسکینا و امتنى مسکینا و احشرنى فى زمرة المساکین‏

و نیز کفت در روز قیامت خداوند تعالى کوید

ادنوا منّى احبّائى فیقول الملائکة من احبّاءک فیقول فقراء المسلمین‏

و مانند این آیات و روایات بسیار است تا حدّى کى از مشهورى باثبات آن حاجت نیاید مر صحّت دلایل را و اندر وقت پیغمبر عم* فقرا و مهاجرین بودند آنان کى اندر حکم اداى عبودیّت و صحبت پیغمبر عم نشسته بودند اندر مسجد وى و از اشغال بکلّى اعراض کرده و بترک معارضه بکفته و خداوند را تعالى به روزى خود استوار داشته و توکّل بر وى کرده تا رسول صلعم مامور بود بصحبت و قیام کردن حقّ ایشان چنانک فرمود عزّ من قائل‏ وَ لا تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ‏ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ‏ و نیز کفت‏ وَ لا تَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا تا رسول عم هرکجا یکى ازیشان بدیدى کفتى مادر و پدرم فداى آنان باد کى خداوند تعالى* بر من از براى ایشان عتاب کرد پس خداوند تعالى مر فقر را مرتبتى و درجتى بزرک دادست و مر فقرا را بدان مخصوص کردانیده تا بترک اسباب ظاهرى و باطنى کفته‏اند و به کلیّت بمسبّب رجوع کرده تا فقر ایشان فخر ایشان کشت تا به رفتن آن نالان شدند و* بآمدن آن شادمان کشتند و مر آن را در کنار کرفتند* و بجز اخوات آن را جمله خوار کرفتند امّا فقر را رسمى و حقیقتى‏

 

کشف المحجوب، متن، ص: 23

است رسمش افلاس اضطراریست و حقیقتش اقبال اختیارى آنک رسم دید باسم بیارامید و چون مراد نیافت از حقیقت برمید و آنک حقیقت یافت روى از موجودات برتافت و بفناء کلّ اندر رویت کلّ ببقاء کلّ بشتافت من لم یعرف سوى رسمه لم یسمع سوى اسمه پس فقیر آن بود که هیچ چیزش نباشد و اندر هیچ چیز خلل نه به هستى اسباب غنى نکردد و* به نیستى آن محتاج سبب نه وجود و عدم اسباب به نزدیک فقرش یکسان بود و اکر اندر نیستى خرّم‏تر بود نیز روا بود از آنچ مشایخ کفته‏اند کى هرچند درویش دست تنگ‏تر بود حال بر وى کشاده‏تر بود ازیرا چه وجود معلوم مر درویش را شوم بود تا حدّى کى هیچ‏چیز را دربند نکند الّا هم بدان مقدار اندر بند شود پس زندکانى دوستان حقّ* با الطاف خفى و اسرار* بهى است با حقّ نه بآلات دنیاء غدّار و سراى فجّار پس متاع منّاع باشد از راه رضا،* همى‏آید کى درویشى را با ملکى ملاقات افتاد ملک کفت حاجتى بخواه کفت من از بنده بندکان خود حاجت نخواهم کفت این چکونه باشد کفت مرا دو بنده‏اند که هر دو خداوندان تواند یکى حرص و دیکر طول امل و رسول کفت صلعم‏

الفقر عزّ لاهله‏

پس چیزى کى اهل را عزّ بود مر نااهل را ذلّ بود و عزّش آنست کى فقیر محفوظ الجوارح بود از زلل و محفوظ الحال از خلل نه بر تنش معصیت و زلّت رود و نه بر حالش خلل و آفت* صورت کیرد از آنچ ظاهرش مستغرق نعم ظاهره بود و باطنش منبع نعم باطنه تا نفسش روحانى بود و دلش ربّانى خلق را بدو حواله نماند و آدم را بدو

 

/ 0 نظر / 46 بازدید