طریقت و عرفان مداری خاقانی

شریعت و طریقت خاقانی

اشاره:

حسام‌العجم افضل‌الدین علی بن عثمان خاقانی شروانی از شاعران فحول و بلغای نام‌آور ایرانی از پدری نجار و مادر ترسای نسطوری نسب، در سال 520 ه‍..ق دیده به جهان گشوده وی پس از مرگ پدر و کفالت مادر مدتی نیز تحت نظر و عنایت عمومی پزشک خویش به فراگیری مبانی زبان و ادب عرب و دیگر دانشها پرداخت.

چندی بعد به سبب نعمتهایی که در بحبوبة فعالیتهای ادبی خود ساخته بود «حسام‌العجم» نام گرفت.

خاقانی یک چند نیز در خدمت «ابوالعلاء گنجوی» شاعر بزرگ معاصر آن روزگار که در دستگاه شروانشاهان به سر می‌برد، کسب فنون شاعری کرد و پس از آنکه «ابوالعلاء» وی را به خاقان منوچهر معرفی نمود، عنوان خاقانی را به جای «حقایقی» که لقب شعری گذشته او بود، برخود نهاد.

خاقانی پس از ناسازگاری با شروانشاهان و مدح علاءالدین اتسز و ناامیدی و ناکامیها!! با شنیدن آوازه سلطان سنجر در خراسان، راهی آن دیار گردید، اما اخبار حادثة سقوط دولت سنجری وی را سخت ناامید ساخت. پس از آن واقعه چندی نیز با اتاکبان آذربایجان، دارای دربند، کیای مازندران و سلجوقیان عراق هم کم و بیش در ارتباط بود، تا اینکه سرانجام به امید رهایی از شروان راهی مکه شد. سپس در عهد خلافت خلیفه عباسی به حجاز و عراق رفت و دربازگشت از این سفر به «ایوان مدائن» رفت و عبرتها، آموخت و مثنوی «تحفة العراقین» را در این سفر سرود.

وی که به جهت تمایلات پارسایی که از آغاز در درون وی موج می‌زد و در طی سفر به مکه معظمه در وی قوت بیشتری می‌یافت و نیز به سبب آنکه از ستایشگری شاهان و صاحب قدرت به سبب غروری که داشت. ناخرسند بود، در این سفر انگیزه ستایشگری پیامبر درون قوت یافت و حتی در یک قطعه شعر مدعی شد که صدیقان شهر پیامبر را به خواب دیده و پیامبر در نزد آنان خاقانی را شاعر خود نامیده است. بدین‌گونه در بازگشت از سفر حج کوشید تا از درگاه خاقان کناره گیرد و نان طلبی و چاره‌جویی را کنار گذاشته و خدمت مخلوق را ترک کند؛ هر چند در این راستا علاقه و اعتماد وی به سنایی شاعر در پیدایش این داعیه و قوت یافتن آن بسیار مؤثر می‌نمود.

لیکن چندی بعد به زندان افتاد و پس از آزادی باز آهنگ مکه کرد و این بار پس از هجده سال دوباره مکه و مدینه را زیارت نمود. سرانجام خاقانی در سال 580 ه‍.. ق رهسپار تبریز شد و باقی عمر همچون صوفیان به سر برد و در سال 595 ه‍.ق در مقبره الشعرا تبریز به خاک سپرده شد.

در این مقاله نگارنده کوشیده است تا کنکاشی چند پیرامون عقاید مذهبی و عرفان خاقانی انجام رساند. لذا در جهت تحقق این‌آرمان به بررسی چند نکته اساسی می‌پردازد.

الف: بررسی مذهب شافعی ـ از فرق اهل سنت و جماعت ـ در سدة ششم و تأثیر آن برگرایشهای مذهبی خاقانی.

ب: نظر خاقانی نسبت به فرق شیعه و معتزله و علوم عقلی (فلسفه)

پ: بررسی مختصر وضعیت عرفان و تصوف در روزگار خاقانی و بازتاب آن در زندگی و شعر وی.

 

 

 

 

چکیده:

«حسام‌العجم افضل‌الدین خاقانی شروانی» از شـاعـران قـدر و به نـام ایـرانی (متولد 520 ه‍‍.ق)، دارای عقاید مذهبی و سلوکی طریقی خاصی بوده است. وی در این زمینه با الهام از اوضاع سیاسی و اجتماعی مذهبی روزگار خویش فرقة شافعی را مذهب خویش قرار داده و نیز به استناد اشعار به جای مانده از او که در این مقاله مندرج است بسیار متعصب بوده است و در اشعاری چند بزرگان این مذهب را ستوده است و از خلقای راشدین در چندین جای به نیکی یاد می‌کند و با علاقه‌ای وافر می‌ستاید:

بی‌مهر چار یا در این پنج روز عمر

نتوان خلاص یافت از این ششدر فنا

و یا در رثای «حمد یحیی» از بزرگان مذهبی شافعی گفته است:

در ملت محمد مرسل نداشت کس

فاضل‌تر از محمد یحیی فنای خاک

در این مقاله ضمن بررسی اوضاع مذهبی آن روزگار و توجیه خاقانی، نگارنده کوشیده است تا از سویی با ذکر اشعاری چند در این زمینه به اثبات مذهب شافعی او بپردازد. و از سویی دیگر نظر «خاقانی» را در باب فرقة «شیعه» و «معتزله» و نیز «علوم عقلی» با در نظر گرفتن اوضاع سیاسی و اجتماعی سدة ششم در اشعار وی بررسی کند.

سپس در بخش دوم مقاله به بررسی وضعیت تصوف در سدة ششم و تأثیری که این طریقه بر روحیه و شعر «خاقانی» گذاشته است، بپردازد و در این راستا به ذکر و بررسی نوع عرفان وی و الهامی که از «سنایی غزنوی» گرفته است، پرداخته و ریشة دوگانگی ظاهری گفتار وی را نیز در اشعارش بررسی کند.

در نهایت با شرحی مختصر به برخی از ابیات وی بدین نتیجه رسد که وی «شافعی» پایدار و «صوفی» متوسط از نوع عاملان به ظواهر شریعت و طریقت بوده و از شرح برخی از مقالات ناب عرفانی همچون مقام «فقر» و «رضا» به خوبی برآمده است.

در این راستا هر چند تلاش نگارنده حقیر می‌نماید اما گفتار ملای روم را به گوش جان خویش می‌آویزد که:

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

الف: بررسی وضعیت مذهب شافعی، شیعه، معتزله در سده ششم و تأثیر آن بر گرایشهای مذهبی خاقانی

به شهادت مستندات تاریخی در سده ششم مذهب اغلب مردم آن روزگار، فرقة شافعی بوده است و از اشارات تاریخ‌نویسان برمی‌آید، به جهت غلبه سلاطین غیر ایرانی بر این سرزمین و عدم برخورداری آنان از حمایت ملی، مردمی و نیز نداشتن نژادی اصیل و ... و به جهت دستاویزی آنان به خلفای وقت عباسی که خود را جانشینان بر حق پیامبر (ص) می‌دانستند، مذهب رسمی مردم این مرز و بوم از هنگام غلبه سلطاتین سلجوقی «حنفی» مذهب و نیز گروه کثیری از رجال متفذ آن روزگار که بر مذهب شافعی بودند، طریقه شافعی بوده است. اما از آنجا که این سلاطین غیر ایرانی جهت مشروعیت بخشیدن به حکومت شرعی ـ ملی؟! خود به پایتخت اسلام (بغداد) و سردمداران آن توجهی خاص داشتند، لذا به جهت فرمانبرداری از آنان به مخالفت با شیعه و معتزله می‌پرداختند. در این راستا و به شهادت تاریخ آن روزگار و آثار به جا مانده در تاریخ ادبیات ایران اولین سلطانی که در این سرزمین به شدت مخالفان مذهبی خویش را قلع و قمع می‌نموده است، سلطان محمود غزنوی بوده و به دنبال آن سلاطین سلجوقی نیز به پیروی از این سیاست به کشتار شیعیان و معتزله می‌پرداختند. مع‌الوصف شیعیان همچنان به فعالیتهای مذهبی خویش ادامه می‌دادند و آثاری از خویش به جا می‌گذاشتند.

بر این اساس از آنجا که آدمی اغلب بر آن مذهب است که خانواده و اهل وی بدان منسوبند، خاقانی نیز (با وجود آنکه از مادری ترسا تولد یافته بود) به جهت غلبة مذهب اسلامت و به ویژه فرقة شافعی در آن دیار با در نظر گرفتن تعصبات مذهبی رایج در آن ایام، در مذهب شافعی که به طرز وسیعی در اشعارش مشهود است، سخت پای‌بند بوده است و به شهادت اشعارش، پیشوایان آن مذهب را همچون «محمد بن یحیی»، «محمدت اسعد حمزه» و امثل آنان را مدح گفته و یا در رثای آنها مرثیه سروده است.

شاهد مثال: خاقانی در مرثیه امام «محمد بن یحیی» و حادثة حبس سنجر در قصیده‌ای با مطلع:

آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد

و آن نیل مکرمت که شنیدی سراب شد

در سوگ آن امام چنین می‌گوید:

دیدم صف ملائکه بر چرخ نوحه گر

چندان که آن خطیب سحر در خطاب شد

گفتم به گوش صبح که این چشم زخم چیست؟

کاشکال و حال چرخ چنین ناصواب شد

صبح آه آتشین ز جگر بر کشید و گفت:

دردا که کارهای خراسان بر آب شد

گردون سر محمد یحیی به باد داد

محنت رقیب سنجر مالک قاب شد.

نیز در قصیده‌ای دیگر در رثای وی چنین سروه است:

ناوردِ محنت است در این تنگنای خاک

محنت برای مردم و مردم برای خاک

تب لرزه یافت پیکر خاک از فراق او

هم مرقد مقدس او شد شفای خاک

در ملت محمد مرسل نداشت کس

فاضل‌تر از «محمد یحیی» فنای خاک

آن کرد روز تهلکه دندان فدای سنگ

و این کرد گاه فتنه دهان را فدای خاک

کو رای او که بود ضیابخش آفتاب

کو لطف او که بود کدورت زدای خاک

و ...

ـ خاقانیا به سوگ خراسان سیاه‌پوش!

کاصحاب فتنه گرد سوادش سپاه برد

عیسی به حکم رنگرزی بر مصیبتش

نزدیک آفتاب لباس سیاه برد

دهر از سر «محمد یحیی» ردا فکند

گردون ز فرق دولت سنجر کلاه برد

همچنین، وی در اشعارش در موارد بسیاری از «چهار یار پیامبر» به احترام یاد می‌کند. که این مهم دلیل بر اعتقاد محکم وی به مذهب «سنت و جماعت» به ویژه «شافعی» بوده است:

چهار یارش تا تاج اصفیا نشدند

نداشت ساعد دین یاره داشتن یارا

و یا

بی‌مهر چار یار در این پنج روز عمر

نتوان خلاص یافت از این ششدر فنا

و:

پیشت آرم چار یارش را شفیع

کز هدی‌شان عز والا دیده‌ام

نیز در قصیده‌ای که در مدح پیامبر (ص) سروده است، در مورد خلیفه دوم و سوم چنین گفته است:

گر ز قضای ازل عهد «عمر» در گذشت

تا به ابد مگذرد نوبت «عثمان» او

نیز در مرثیه امام ناصرالدین ابراهیم در بیتی او را به «عثمان» مانند کرده و می‌گوید:

علی را گو که غوغای حوادث کشت عثمان را

علی‌وار از جمل بگسل که ماتم‌دار عثمانی

و نیز:

بوبکر سیرت است و علی علم، تا ابد

من در دعا بلالش و در حکم قنبرش

خاقانی و تشیع

قاضی «نوالله شوشتری» در کتاب مجالس المؤمنین (مجلس دوازدهم)، خاقانی را به استناد اشعاری چند که در دیوان وی نقل شده است، شیعه می‌پندارد:

خط مجهول دیدم در مدینه

بدانستم که آن خط آشنا نیست

در آن خط اولین سطری نوشته

که جوزا نزد خورشید سما نیست

به جان پادشا سوگند خوردم

که نزد پادشا جز پادشا نیست

و نیز:

علوی دوست باش خاقانی

کز عشیره «علی» است فاضل‌تر

بدشان به ز مردم نیکو

نیکشان از فرشته کامل‌تر

نگارنده، علاوه بر موارد فوق در دیوان «خاقانی» اشعاری چند در ستایش «حضرت علی (ع)» دیده است:

علی، کسی که به ملک یزیدیان قلمش

همان کند که به دین ذوالفقار نصرت یاب

و نیز در جایی از عمر و علی در کنار هم سخن رانده است:

منعم روی زمین، کوست به عدل و سخا

چون عمر و چون علی گرد جهان داستان

نیز در ستایش محل شهادت امیرالمؤمنین در تحفة العرافین گوید:

سرها بینی کلاه در پای

در مشهد مرتضی زمین سای

وی در قصیده‌ای در مدح خواجه همام‌الدین حاجب و ... سروده است.

ما امتیم و شاه رسول است و او عمر

فرزند او فرخ علی کامران ما است

گر تیغ علی شکافت فرقی

او البرز از سنان شکافد

و یا:

مصطفی عزم و علی رزمی که هست

ذوالفقارش پاسبان مملکت

نیز جمعی دیگر به سبب قصایدی که وی در اشتیاق به خراسان سروده است، وی را شیعه می‌پندارند.

شاهد مثال: خاقانی در قصیده‌ای در اشتیاق به خراسان چنین گفته است:

چه سبب سوی خراسان شدنم نگذارند

عندلیبم به گلستان شدنم نگذارند

روضة پاک رضا دیدن اگر طغیان است

شاید ار بر ره طغیان شدنم نگذارند

دلم از عشق خراسان کم اوطان بگرفت

وین دل و عشق به اوطان شدنم نگذارند

 

لیکن به شهادت ابیات مستند دیگری که از وی به جا مانده است، هیچ کدام از این گونه اشعاری که بر شمرده‌ام، دلیل بر شیعه بودن وی نمی‌باشد؛ زیرا خاقانی در ابیاتی دیگر به «رافضیها» طعنه زده و حتی در یک مورد آنان را امت شیطان دانسته است:

این رافضیان که امت شیطان‌اند

بی‌دین‌اند و سخت بی‌ایمان‌اند

از بس که خطا فهم و غلط پیمان‌اند

خاقانی را خارجی می‌دانند

و یا:

زان فقاعی که بستة عمر است

رافضی نیستم چرا نخورم

هر چند به باور نگارنده آنجا که خاقانی در مقام شامخ علی(ع) سخن می‌گوید، ریشه در ارادت خاصی دارد که معتقدان به تصوف نسبت به مقام آن حضرت دارند و علی (ع) به شهادت آثار به جا مانده از آن بزرگان جایگاه ویژه‌ای در نزد اهل طریقت داشته و دارد و نیز این گروه ـ‌چنان که می‌دانیم ـ سعی بر آن داشته‌اند که به نوعی سند خرقه‌های خویش را به آن مقام رسانند.

از آنجا که شاعران صوفی‌مسلک سده ششم بنا به دلایل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی غالباً سنی بوده و نیز برخی از اندیشه‌های اهل طریقت از جمله غالب بودن جبر بر اختیار و ... با افکار اهل تسنن هم‌خوان‌تر بوده است، لذا از این جهت حتی تصور شیعه بودن امثال خاقانی و نظامی و مولوی و ... نامعقول به نظر می‌رسد.

و اما اعتقاد خاقانی نسبت به «معتزلیان» به شهادت اشعارش:

خاقانی به رغم این که این فرقه (معتزله) از فروغ و مذهب سنت و جماعت است، به جهت آنکه بر خلاف فرقه شافعی، رویت خداوند عالم را در رستاخیز باور ندارند، نظر خوبی نداشته است.

رویت حق، به ب‍َ‍رِ معتزلی

دیدنی نیست، ببین انکارش

گوید از دیدن حق محروم‌اند

مشتی آب و گل روزی خوارش

خوش جوابی است که خاقانی داد

از پی رد شدن گفتارش

گفت: «من طاعت آن کس نکنم،

که نبینم پس از آن دیدارش.»

خاقانی و علوم عقلی

در آن روزگار که صوفیه و عرفا به اقتضای مذهب و عقیده خود استدلال و فلسفه را بی‌پایه و بی‌اساس دانسته و پای استدلالیان را در پیمودن این سلوک روحانی چوبین می‌دانستند، شاعران ادیب و حتی غیر صوفی هم از اندیشیدن در مسائل عالی واهمه داشته و مردم را از کسب فلسفه منع می‌کردند و تحصیل این علوم (علوم عقلی) را مخالف توحید می‌پنداشتند و آن را «علم تعطیل» می‌نامیدند، لذا خاقانی نیز که از این تفکر به دور نبوده است، تحت تأثیر افکار و عقاید مردم زمان خود بر تعصب در طریقة تسنن همچون آنان از علوم عقلی پرهیز می‌کرد.

وی هم در زمینه رد فلسفه شعرها گفته است. از جمله:

ای امامان و عالمان اجل،

فال جهل از براجل منهید!

علم تعطیل مشنوید از غیر!

سر توحید را خلل منهید!

فلسفه در سخن میامیزید!

و آنگهی نام آن جدل منهید!

نقد هر فلسفی کم از فلسی است

حیز را جفت سام یل منهید!

و ...

نگاهی مختصر بر وضعیت تصوف در سده ششم و بازتاب آن در تفکر خاقانی و شعر او

بر پایة مستندات تاریخی، ادبی، عرفانی در سرزمینی که در روزگار آل سامان خبری از صوفیه بزرگ نبوده و نیز در روزگار محمود غزنوی به جهت تعصبات خشک مذهبی وی ـ‌چنان که می دانیم ـ این گروه به شدت سرکوب می‌شدند و با ظهور سلاجقه در آسیای مرکزی و حمایت بزرگان صوفیه از آنان در جهت غلبه بر غزنویان و به دنبال آن قدردانی آل سلجوق از این گروه و در نتیجه تأسیس خانقاه‌های بسیار در سراسر ایران، سرانجام صوفیه توانمند شدند و با سرعت بسیاری پله‌های پیشرفت و ترقی را پیمودند.

لذا در نتیجه این همه گیری و رواج تصوف در سده ششم، از آن جایی که درون‌مایه‌های شعر شاعر بر خاسته از محیط وی می‌باشد و باور مستندات تجربی ما از تاریخ، هیچ شاعری (و حتی هیچ انسانی) را نمی‌توان یافت که افکارش بر گرفته از محیط پیرامونش نباشد، از این منظر در بررسی شعر یک شاعر باید در ابتدا به بررسی اوضاع سیاسی، اجتماعی و فرهنگی حاکم بر عهد شاعر پرداخت.

لذا از آنجا که خاقانی هم از این حکم ناگزیر مستنثنی نبوده است، در شعر وی نیز همچون شاعران دیگران سده ششم رنگ زهد و عرفان را می‌توان مشاهده کرد.

اما بر پایه شواهد شعری به جا مانده از خاقانی باید گفت که هر چند ادعای زهد و عرفان و تحقیق در آثارش بسیار قوی است مع ذلک وی عارف به تمام نبوده و تصوف وی از نوع متوسط می‌باشد؛ یعنی تصوفی که بیشتر بر جنبه عملی عرفان تاکید دارد که ناظر بر اجرای ظواهر اعمال و عبادات است نه عشق رندانه و پرسوزی که در اشعار عطار و مولانا می‌توان یافت؛ و خاقانی بیشتر تحت تأثیر غلبة عرفان بر جامعه آن روزگار بدین‌سو کشیده شده است.

شاهد ادعا:

فرض ورزید و سنت آموزید!

عذر ناکردن از کسل منهید!

وی بر خلاف عرفان راستین و کام که عالم را همه حسن و نیکی دانسته و در نظر گاهشان:

ور یکی زشتی نماید در حیات

بر مثال چوب باشد در نبات «مثنوی معنوی»

از مردم روزگار گله‌ها دارد و پیوسته در اشعارش از بی‌وفایی عام و عالمیان نالیده سات و جهان را پر از شر و فساد می‌پندارد:

داد مرا روزگار،‌مالش دست جفا

با که توانم نمود نالش از این بی‌وفا

در سرم افکند چرخ، با که سپارم عنان

بر لبم آورد جان، با که گزارم وفا

پیش بزرگان ما آب کسی روشن است

کاب ز پس می‌خورد قدح خر روستا

خود به حضور سگی بحر نگردد نجس،

خود به وجود خری خلد نیابد و با ...

که این نظر بر خلاف اعتقاد اهل تصوف است که عالم را جلوه‌ای از حق، و نیک و بد آن را نسبی می‌دانند و بر این باورند که «فاینما تولوا فثم وجه الله» و بر خلاف خاقانی «عاشق‌اند بر همه عالم که همه عالم از اوست» و همه مخلوقات معشوق و عاشق لیلی ازلی (خداوند عالم) می‌باشند و در نظر گاهشان شاخه‌های درختان که «هر ورقش دفتری است معرفت کردگار» همه او را می‌جویند و با خلق خدا به زبان بی‌زبانی سخنها دارند و خطاب به بی‌بهرگان از درد عاشقی گویند:

ما سمیعیم و بصیریم و هشیم

با شما نامحرمان ما خامشیم

خاقانی تنها به جنبة عملی این طریقت که همانا عبارت‌است از به جا آوردن ظواهر عبادات و داشتن رنگی ملایم از مقام فقر و توکل و ... اکتفا می‌ورزند.

خاقانی و سنایی

وی که به جهت تمایلات عرفانی (تحقیق و زهد و پند) از میان آن همه شاعر استاد و معروف تنها به سنایی اعتقاد دارد، هر چند در قصایدی چند وی را ستوده است، اما خویشتن را در شیوة شاعری برتر از وی دانسته و بر این باور است که «هر چند دانة او خوردم، اما گوهر زادم

شاهد ادعا:

چون زمان عهد سنایی در نوشت

آسمان چون من سخن گستر بزاد

چون به غزنین شاعری شد زیر خاک

خاک شروان ساحری دیگر بزاد

بلبلی زین بیضه خاکی گذشت

طوطی‌ای نو زین کهن منظر بزاد

ماه چون در جیب مغرب، برد سر

آفتاب از دامن خاور بزاد

و ...

خاقانی با اعتقاد بسیاری که به سنایی داشت، به روایت تاریخ حتی دوستی خود را با رشید وطواط به سبب بی‌اعتقادی وی به سنایی قطع می‌کند وطعن وی را در مورد سنایی دلیل بر حماقت وی می‌داند.

خاقانی در اشعارش هر چند در زهد و تحقیق، شور و عمق سخن سنایی را ندارد، اما به جهت استواری و اشتمال بر ترکیبات و تعبیرات تازة شعری از کلام سنایی سرتر است.

شاید روح پرغنا و مغرور وی که تعظیم و مدح شاهان را بایسته نمی‌دیده است، به جهت آنکه در برابر پستیها و زبونیهای مبتذل این جهاتی سر تعظیم فرود نیاورد، به عالم عشق و عرفان روی آورده است و شاید دردهای زندگی (مرگ عزیزان، زن و فرزند و ...) روح او را به نوعی عروج روحانی رسانیده است، تا قلندرانه بر رنجهای زندگی شکیبایی ورزد.

ما حضرت عشق را ندیمیم

در کوی قلندران مقیمیم

هم میکده را خدایگانیم

هم درد پرست راندیمیم

کوشنده نه از پی بهشتیم

جوشنده نه از غم حجیمیم

در پایان مقاله به بررسی بسیار مختصر چند شعر حکمی با رنگ تصوف میانه از او می‌پردازیم.

خاقانی در قصیده‌ای در ستایش پیامبر(ص) و حکمت و ترک و تجرید چنین سروه است:

سریر فقر ترا سر کشد به تاج رضا

تو سر به جیب هوس در کشیده، اینت خطا!

بر آن سریر، سر بی‌سران به تاج رسید؛

تو تاج بر سری از سر فرو کنی عمداً

سرست قیمت این تاج، اگر سرش داری

به من یزید چنین تاج سر بیاربها!

و ...

خاقانی در اشعار فوق، فقر و نیازمندی به بارگاه حق را که پیامبر در شأن آن فرمود «الفقر فخری»، دست‌مایة نیل به مقام رضا (از بالاترین مراتب سلوک) می‌داند و بر این باور است که تنها کسانی بدین‌جایگاه بریده و عرش کبریا می‌رسند که هوای نفس را رها کنند و به قولی:

حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ

متی من تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

و نیز در حق فنا شده و به او بقا یافته و «موت اختیاری» را پیش از رسیدن «موت اجباری» پیشة خویش سازند، آری قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند!

خاقانی در سرودة زیر همین مطالب را بیان دیگر چنین بازگو نموده است

طفلی هنوز بسته گهوارة فنا

مرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا

جهدی بکن که زلزلة صور در رسد،

شاه دل تو کرده بود کاخ را رها

رخش تو را بر آخور سنگین روزگار

برگ گیانه و خر تو عنبرین چرا

و یا آنجا که گفت

نامرادی، مراد خاصان است

پس قدم در ره امل منهید!

حرص بی‌تیغ می‌کشد همه را

پس همه جرم بر اجل منهید!

و ...

خاصان حق، مرادشان از زندگی بی‌مرادی از همه تمایلات نفسانی و حرص و آز دنیوی است. به باور خاقانی، این تنها اجل نیست که جان از بندگان خدا می‌رباید، بلکه حتی حرص و طمعی که انسان را از ارزشها دور کرده و به او حیات حیوانی می‌بخشد و روح ناب او را دچار آلایش می‌سازد، نیز در نوع خود عزرائیلی است.لذا توصیه می‌کند:

عزلت ترا به کنگرة کبریا برد

آن سقف‌گاه را به از این نردبان مخواه!

بنابراین باید آن ابجدی را که از نیستی سر‌ّها دارد، حفظ کرد تا شاید معمای که عنوانش هستی است فراموش کنیم.

چو از بر کرد آن ابجد که هست از نیستی سر‌ّش

زیادم شد معمایی که هستی بود عنوانش

و آنچه در دبستان عشق یاد ولی‌می‌دهد، جز علم نادانی از دنیا نیست، علمی که باعث می‌شود، هر آنچه از معلومات بشری یاد آدمی باشد، پاک از ذهن او (به جهت پر شدن از معلومات اخروی) شسته شود.

چو دیدم کاین دبستان راست، کلی علم نادانی

هر آنچه حفظ جزوی بود، شستم ز آب نسیانش

و سرانجام در بررسی علل رویکرد این شاعر قدر مدیحه‌سرای و مغرور به عالم عشق و عرفان متوجه نوعی تضاد در افکار و عقاید وی به استناد اشعار وی می‌شویم؛ خاقانی با آنکه در بسیاری از اشعار خود نسبت به افکار شافعی تعصب بسیار دارد و از این جهت قشری به نظر می‌آید، با این وجود اشعاری از او به دست آمده که در آن عقاید صوفیه را ستوده و می‌خواری آنان را تحسین می‌نماید و از کعبه‌ستایان ـ که خود نیز چنان که می‌دانیم، جزیی از آنان بوده ـ دوری می‌کند:

گر محرم عیدند همه کعبه‌ستایان

تو محرم می‌باش مکن کعبه‌ستایی

نیز در ترکیب‌بندی چنین گفته است:

 

سبحه در کف می‌گذشتم بامداد

بانگ ناقوس مغان بیرون فتاد

مصحفی در بر حمایل داشتم،

می فروشی از دکان بیرون فتاد

بند زر از مصحفم در وجه می

بستد و راز نهان بیرون فتاد

خاقانی در موارد دیگر، تنها راه نجات بشر را در پیش گرفتن آداب و سنن دینی و طریق احکام شرع می‌داند، یعنی جنبه عملی عرفان یا تصوف.

قرآن شفاشناس، که حبلی است بس متین

سنت نجات‌دان، که صراطی است مستقیم

به باور نگارنده، بنا به شواهدی از این دست بزرگانی دیگر همچون ناصر خسرو و سنایی و ... نیز در طی زندگی فرازها و نشیبها پیمودند و تضادها در رفتار و منش داشتند تا اینکه سرانجام با گذشت زمان و تکامل شخصیت به نوعی ثبات رسیده و به رغم آنکه در جوانی، جامها از بادة خوش‌باشیها نوشیده‌اند، در سن پختگی میان سالگی بنا به دلایل چند و تجربه روزگار، قدم در طریقت روحانی سپرده‌اند و از سوی دیگر با در نظر گرفتن ویژگی بشر که اخلاط اربعه داور آخشیجانی ایجاد نموده‌اند می‌توان خصلتهای بشری را بر پایه این تضادهای درونی خلقت وی، متضاد نما یافت؛ مگر نه اینکه حافظ ـ‌علیه‌الرحمه ـ بارها از برتری اختیار داد سخن داده و به «بنیاد غم را برانداختن» سفارشها نموده و در مواردی دیگر به شهادت ابیاتش عکس آن را مطرح نموده و «گره از جبین باز کردن را به جهت در اختیار نگشودن بر بندگان خدا» توصیه نموده است.

از این منظر هر چند خاقانی از تصوفی میانه برخوردار است، اما ویژگی کلی صوفی‌گری ـ‌چنان که می‌دانیم ـ به قولی «رفتن به آب دریا و به یک موی تر نشدن» یعنی رفتارهای به ظاهر متضاد و پارادوکس‌نما.

در آثار وی نیز به چشم می‌خورد. اینکه تضاد گونه‌ها (به باور بنده) یکی از ویژگیهای آثار اهل طریقت است!!

نتیجه کلی

افضل الدین خاقانی شروانی شاعر قدر سده ششم بر طبق مذهب رایج روزگار خویش بر طریقه سنت و جماعت و از فرقه شافعی بوده است و بنا به دلایل فرهنگی، سیاسی و اجتماعی حاکم بر آن روزگار، به شهادت اشعارش میانة خوبی با فرقه‌های شیعه ومعتزله نداشته و با علوم عقلی از جمله فلسفه نیزسخت مخالفت می‌کرده است.

خاقانی، در زمینه تصوف نیز، دارای عرفانی (جنبه عملی آن) متوسط و بیشتر عامل به ظواهر عبادات و رسوم آن بوده است. نیز موضوعات عارفانه‌ای همچون «فقر» و «رضا» در اشعار وی بسیار زیبا شرح و تفسیر شده اما از این منظر چنانکه می‌دانیم، به پایه «سنایی غزنوی» که پیش‌کسوت و الگوی او در این سلوک روحانی بوده است، نمی‌رسد.

مشرب عرفانی خاقانی:

 خاقانی در تصوف و نظام‌طریقت،مرشد و راهنمایی‌ندارد و،تصوف خاقانی به مـشرب صـوفیان‌متوسط  بیشتر شبیه است ،  او همچون مجذوبانی است که این راه را به‌خود سیر می‌کنند.

چـون در‌طـریق‌سلوک‌سـالکان، راه حق بر چهار گروهند:

سالک مطلق-مجذوب‌مطلق-مجذوب‌سالک‌و سالک مجذوب- مجذوبان-برخلاف دیگر سالکان کـه ناچار باید تربیت از شیخی و مرشدی یافته باشند-خود‌را‌از‌برکات روحانی مـشایخ گـذشته مـؤید می‌شمرند و به‌اصطلاح خود را«اویسی»می‌شمارند‌و همچون‌‌اویس‌که صحبت پیامبر را درک نکرد،اینان نیز از راهنمایی پیر راهـ‌دان ‌‌و مـصاحبت برخوردار‌نیستند‌. در‌هند و پاکستان به چنین صوفیان«بی‌شرع» گویند،گاه سلسله‌هایی بی‌تربیت هـستند و گـاه‌مـشتی«فقیر‌»که‌به درگاه مقابر و مشایخ منسوبند و گاه،عبارت از کسانی که«قلندر»خوانده می‌شوند‌

در‌ایـران‌فرقه«خاکساریه»از این گروه به شمارند.

این گروه مجذوبان که از آنها سخن‌رفـت‌،گاهی‌مدعی بوده‌اند کـه در بـیداری و یا خواب و رؤیا پیامبری یا خضری را‌دیده‌،یا‌با یکی از اولیاء دیدار کرده و مشکلات خود را از او پرسیده و به حل آنها‌نایل‌شده‌اند.باید در نظر گرفت که بیشترشان از صاحبت با خضر سخن‌گـفته‌اند‌.به‌هرحال‌،چون‌در نظام طریقت،سلسله ارشاد از اصول محوری‌است و چون این گروه از چنین‌سلسله‌ای‌که‌به آن‌وابسته باشند بی‌بهره‌اند،برای جبران کمبود این‌سلسله که مؤید‌روش‌آنان باشد،مـعمولا خـضر را پیرو مرشد و  راهنما و قطب خود معرفی کرده‌اند.

خاقانی نیز از این‌گروه‌بی‌شمار است.تنها فرقی‌که او با دیگران دارد،«عقل»را محور‌الهامات‌خود قرار داده و آن را خضر در‌نظر‌آورده‌و به پرسش و پاسخ پرداخـته و مـشکلات را از‌طریق‌ او حل کرده‌است..

 خاقانی در این حالت توسل به عقل،عنان‌شرع‌‌را رها نمی‌کند و در واقع‌برای‌رفع مشکل‌دست‌به‌‌دامن هر دو می‌زند تا به‌مقصود‌نایل آیـد.

بـا این بینش‌به تفکر می‌پردازد،اما همواره عقل راهنمای‌اوست‌که گفته‌اند:کل ما حکم به‌العقل حکم به الشرع‌

و می‌گوید‌

آخر شبی از ره تحیر‌رفتم‌به ولایت تفکر عـقل آمـد و گـوش من بیفشرد پس شد به دکـان وحـدتم‌بـرد‌من کودن و او برید و قاصد‌من‌اعمی‌و او دلیل و قائد‌یک‌دست به دوش او‌نهاده‌‌دستی به عصای شرع داده‌آخر چو نمود دسـتیاری‌بـرخاست طـریق رستگاری

سپس عقل‌را‌همچون جراح چشم در نظر مـی‌آورد‌کـه‌برای افزایش‌دیده‌بصیرت‌آب تاریک چشم را‌به وسیله میل باریک جراحی که همان سخنان متین‌و استوار استدلالی عقل از آن قـابل‌تـبیین‌اسـت.همه‌رگ‌های چشم را که‌مراد‌از‌آن‌وابستگی‌های‌مادی‌و دنیوی و بـت‌ها‌یذهنی‌است،باز می‌کند تا آب‌تاریک از چشم زدوده شود و پس از این عمل جراحی‌معنوی‌است‌که‌هفت طبقه چـشم بـصیرت خـاقانی‌چنان فروغ‌و روشنی‌می‌یابد‌که‌وی‌آن‌حالت را به‌نور درخـشان نـه طبقه آسمان که همواره از ضیا و درخشندگی برخوردار هستند،مانند می‌کند،یعنی‌جراحی،میل باریک عقل سـبب نـورانی شـدن چشم‌بصیرت‌برای مشاهده راه و پذیرش سخنانی است‌که وسیله خضر عقل بـر او القـاء مـی‌شود و از آن پس، چشم نورانی را باز می‌کند و به سپیده دم صبح که‌کنایه از رها‌شدن‌از تاریکی‌های راه است نـظاره‌ مـی‌کند و از نـفحات ربانی و نورانی حقایق برخوردار می‌شود.

من چشم فرا گشادم از دور پیرایه‌ی صبح دیدم از نور دیـدم نـفحات صبح صادق‌چون‌نکهت‌یار و آه عاشق‌من عزّ ابد فتوح کرده‌با شـاهد دل صـبوح کـرده‌از یک صبح آن به من رسیده‌کادم به چهل‌صباح‌دیده

چنان‌که ملاحظه می‌شود خـاقانی‌در‌ایـن لحظه‌سپیده دم که با چشم نورانی عقل صبح را مشاهده‌می‌کند به یاد خـلقت آدم مـی‌افتد و حـدیث قدسی‌مشهور را که«خمرت‌طینه‌آدم بیدی اربعین صباحا‌» در‌نظر می‌آورد.چنان‌که خلقت آدم در چهل‌شبانه روز و یـا صـبح انجام گرفته تا به مرحله«علم‌آدم الاسماء کلها»رسیده.خاقانی نیز از فـروغ و نـور صـبح به چنان مقامی‌دست‌یافته است و در این‌سپیده دم است که خضر(ع)ظاهر می‌شود.از سوی‌دگـر،بـین رفـع حجاب و تاریکی‌های چشم و نورانی‌شدنش با از بین رفتن تاریکی شب و ظهور سـپیده دمـ‌، یک‌رابطه معنوی‌باریک را از نظر دور نمی‌دارد.

خاقانی خضر را توصیف می‌کند زیرا او سر مشق‌راه و راهنمای‌سلوک اوسـت.و چـنین می‌سراید:

چون بیرق صبح برتر آمد «خضر»نبی‌از‌درم‌در آمد

خضر در بـامدادان پس از انـجام فریضه در مکه و بیت المقدس کسی بود کـه پنـجاه ‌‌بـار‌چله‌نشین کعبه‌بوده است و درحالی‌که،چهار کـتاب مـقدس همراه‌او بود(اوستا،تورات‌،انجیل‌،قرآن‌)و خرقه‌ای که‌در ریشه‌های آن عبارت فضل الله»وجود داشـت و آن را آراسـته بود در‌برداشت و عصایی-که نـماینده‌حـضور استوار او بـود

-بـه رنـگ سبز و کوزه‌ای پر‌از آب زندگی-که‌کنایه‌ای‌از چـشمه آب حـیوان است- در دست

بگزارده فرض و کرده مجلس‌در بیت حرام و بیت مقدس‌سجاده بـه کـعبه واکشیده‌پنجاه چله برآوریده... اندر بـرش از سر فضایل‌هر چـار کـتب‌شده حمایل‌کرده ز ردای عالم الغـیب‌بـاز افکن خرقه و بن جیب‌فضل الله بر طراز جامه‌نور الله ریشه‌ی عمامه‌در دست عـصای سـبزگانی‌

رکوه پر از آب زندگانی

تحفه،ص 45‌

خضر‌کـه خـاقانی را در آن سـپیده دم صبح می‌بیند، نـکته‌هایی بـسیار که هریک را خاقانی بـه سـتارگان‌نورانی تشبیه کرده است.از دهان چو غنچه خود به‌شاعر القا می‌کند‌که‌بـیان خـاقانی شایسته‌تر است تا مطالعه شود.

چـون دیـد مرا چـو غـنچه بـشکفت‌دوشیزه چو غنچه نـکته‌ها گفت‌آورد هزار عید پیدا کان نیم هلال کرد گویا

منابع:

60 کیهان فرهنگی , آذر 1387 - شماره 266.58 کیهان فرهنگی , آذر 1387 - شماره 266

59 کیهان فرهنگی , آذر 1387 - شماره 266

طلیعه های عرفان ناب در کلام شیر شروان و شیخ کلام وزین

/ 0 نظر / 264 بازدید