در ادامه یِ تدبّر در عالمِ جبروت

و در عالم جبروت‏- که عالم عقل است- باز این ده قوّت هست به نحو ضرب صد در ده- که هزار باشد. فَلا یَشْغَلُهُ شَأنٌ عَنْ شَأْن. پس هر یک از پرده‏هاى عین در عالم عالى ده باشد، چنان که خود عین باصره ده است. و اذُنِ واعِیَه ده است. و قس علیه.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏2 / 262 / بقیه قصه بناى مسجد اقصى ..... ص : 260

چنان که نفس بعد از استکمالات و حرکات زمانیه به عالم جبروت‏ متصل مى‏شود و آن عالم خود سبق بر ملکوت دارد- چه جاى ناسوت؟!

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏2 / 265 / تفسیر حدیث مثل امتى کمثل سفینه نوح ..... ص : 264

و مراد به یمن عالم جبروت‏ است، که احکام وجوب و صفات اللَّه بر جبروتیان غالب، و احکام امکان مغلوب است. و در قرآنِ مجید تعبیر از آن به وادى ایمن شده. و طایفه اویسیه حدیث را اشارت گرفته‏اند به کینونت اویس قرنى در یمن.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏2 / 382 / تفسیر آیه کریمه و ما خلقنا السماوات و الأرض و ما بینهما إلا بالحق. ..... ص : 380

ن 769/ 17- ک 262/ 22 چون نظر پس کرد: چون سدّ پسِ سر نماند و نظر به پشت سر انداخت- که قوس نزول و سلسله طول باشد، مکشوف شد که آغاز هستى احدیت بود و واحدیت، و بعد جبروت‏ و ملکوت اعلى و اسفل، و آخر ناسوت- على مراتبها.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏2 / 401 / بیان آن که مجموع عالم صورت عقل کل است ..... ص : 401

ن 787/ 15- ک 268/ 16 کلّ عالم صورت عقل کل است: ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ. لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ. وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ. و بهتر آن است که مراد به عقل کل، علم حق به کل باشد. که صور عالم از جبروت‏ تا ناسوت، مسبوقند به علم حق و معلومات بر طبق صور علمیه‏اند، که آن صور علمیه برزخند و رابطند میان وحدت صرفه و کثرت. و این بنا بر اینکه علم حق صورى باشد، چنان که مذهب بسیارى از حکما است که مشائین باشند. و اما بنا بر مذهب اشراقیین.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏2 / 428 / نمودن جبرئیل ع خود را بمصطفى ص ..... ص : 428

آدمى چیست برزخى جامع‏

 

صورت خلق و حق در آن واقع‏

متصل با حقایقجبروت‏

 

مشتمل بر رقایق ملکوت‏

ظاهرش خشک لب به ساحل فرق‏

 

باطنش در محیط وحدت غرق‏

     

 

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 55 / در صفت آن بى‏خودان که از شر خود و هنر خود ایمن شده‏اند ..... ص : 55

ن 854/ 4- ک 290/ 4 او محمد وار: یعنى چون فقر به کمال رسد و به فناء فى اللَّه انجامد و بقاء باللَّه حاصل آید، همه نور شود، و سایه در نور محو شود. پس آن جناب ختمى- صلى اللَّه علیه و آله و سلّم- سایه نداشت، چون همه نور بود. و چون اسم و رسم و ماهیّت و انیّت در او بر عقل کلّ مجرّد که نور بى‏ظلمت بود اطلاق مى‏شود، بلکه در ورثه او که به فعلیّت رسیده‏اند، آن چه مدلول «انا» و امثال آن است، همان روح امرى است و بدن کالا جنبى است. و روح مکرم نور است. و نعم البدل مکان او، جبروت‏ است، و زمان او دهر ایمن اعلى است. و نسبت ثابت به ثابت، سرمد است. و مقوّم جوهر او لاهوت است، همه نورند به تابعیّت او و کلّى‏اند به کلیّت او. «النَّبِیُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ».

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 70 / حکایت محمد خوارزمشاه که شهر سبزوار که همه رافضى باشند بجنگ گرفت ..... ص : 69

ن 864/ 6- ک 293/ 13 شش جهت: تأویلش حضرات است: حضرة الذات، و حضرة الاسماء و الصفات، و حضرة الجبروت‏، و حضرة الملکوت، و حضرة الناسوت و حضرة الکون الجامع است.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 72 / حکایت محمد خوارزمشاه که شهر سبزوار که همه رافضى باشند بجنگ گرفت ..... ص : 69

ن 864/ 19- ک 293/ 20 جان جان: چهار جان اشارت است به آن چه در آینه شش رو گفتیم، که مرآت حضرة الذات و حضرة الاسماء و الصفات و حضرة الجبروت‏ و حضرة الملکوت باشد. و نیز لطایف اربع از لطایف سبع آدم که لطیفه اخفویّه و لطیفه خفویّه و لطیفه سریّه و لطیفه روحیّه است.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 112 / تمثیل تلقین شیخ مریدان را و پیغامبر امت را ..... ص : 111

ن 894/ 1- ک 303/ 19 عقل کل را: که کل عقول کلیه است. و گذشت که آدم ناسوتى، ظلّ آدم جبروتى است، و آن ظل لاهوتى. و آنها تکلّم با خدا دارند. و جبروتى، مکانش عالم جبروت‏، و زمانش دهر اعلى.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 112 / تمثیل تلقین شیخ مریدان را و پیغامبر امت را ..... ص : 111

و ناسوتى در مکان و زمانِ عالم طبیعت است. پس مرید که در عالم ناسوت است، خبر ندارد از مراد که در عالم جبروت‏ یا لاهوت است.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 149 / حکمت نظر کردن در چارق ..... ص : 143

ن 921/ 19- ک 312/ 10 ز پیش: اشارتست به آن که حکماى اشراق گفته‏اند که هر نوع طبیعى که درین عالمِ طبیعى است، فردى در عالم جبروت‏- که عالم عقول کلیه است- دارد، که آن فرد مجرد و همه کمالات نوع خود را به مصداق واحد داراست، و آن عقل مانند روح است و همه افراد طبیعیه به منزله جسد واحد براى آن، و آن عقل را به اسم این نوع، مسمّى مى‏کنند. چنان که در این طریقه انیقه محمدیه، اشارت به این شده و به این اسماء تسمیه شده، که در اخبار آمده است که خدا را در تحت عرش ثورى است که «لا یَرفَعُ رَأسَهُ استِحیاءً مِنَ اللَّهِ وَ خُضُوعَاً وَ خُشُوعاً لَهُ». و نیز آمده که خروسى است در تحت عرش که چون آن نعره کند، این خروسان تبعیت کنند. و از کلمات مولانا امیر المؤمنین على علیه السلام است که‏

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 158 / در بیان کسى که سخنى گوید که حال او مناسب آن سخن نباشد ..... ص : 157

و گذشت که سلسله نزولیه، باطن لیلة القدر است. و سلسله صعودیه، تأویل یوم القیامة. چه، در این مراتب، طلوع نور اللَّه است از افق مواد بعد از تنزّل در قوس نزول. و به عبارت دیگر، مقدار سیر مغیّاة به غایات است الى غایة الغایات. و چون فیض انقطاع ندارد و توجه به غایات به حسب طول است نه عرض، یعنى ترقیات باطنه است و توجه به باطن و باطن الباطن. پس تأویل آنست که حضرات خمس است ناسوت و ملکوت و جبروت‏ و واحدیّت و احدیّت- چنان که اصطلاح صوفیه است. و چون تحول به غایات بر سبیل ترفّع است، خمسه ترفع مى‏یابد، خمسون مى‏شود. و هر یک از این حضرات، مظهر هزار اسم خداست، پنجاه هزار مى‏شود! و شیخ عزیز نسفى- از عرفا- و صدر المتألهین شیرازى قدّس سره- از متألهه حکما- به حسب سلسله عرضیه زمانیه گرفته‏اند، ولى نه به این معنى که قیامت در سلسله عرضیه است، بلکه چنان که ماده مخصوصه در اربعینى نفسش به کمالاتى به حسب سلسله طولیه مى‏رسد. و بعضى حکما فرموده‏اند که نفس را حد بلوغى است غالباً که حد چهل سالگى باشد، که عقل بالفعل مى‏شود. پس گفته‏اند که از براى هر یک از سیّارات هزار سال است بالانفراد، و شش هزار سال است بالاشتراک با شش کوکب دیگر و ضرب هفت در هفت، چهل و نه هزار سال مى‏شود. و هزار سال به جهت کبایس و کسور افزوده مى‏شود، پنجاه هزار سال مى‏شود، و این یک یوم است از ایام اللَّه. و ایام بلوغ مواد به غایات.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 192 / جواب گفتن مؤمن سنى کافر جبرى را ..... ص : 190

ن 977/ 5- ک 330/ 13 فعل حق حسّى نباشد: چه حسّ محدود و جزئى را مى‏رسد. و فعل حق نامحدود و وجود منبسط است. که جبروت‏ و ملکوت و ناسوت و اعیان و اذهان همه را فرا گرفته و عقل و عاقل و اشاره و مُشیر و مشارٌ إلیه کل را محو کرده، که «الحَقِیقَةُ کَشفُ سُبُحاتِ الجَلالِ مِن غَیرِ اشارَةٍ». و اثر الحقیقة لیس شیئاً على حیاله. پس فعل مطلق او، عقلى هم نباشد. لیکن فعل عبد چون حسّى بود، همین نفى حسّى فرمود. و مفوّضه را قدرى گویند، چون نظرش به عالم و عالمیان است و این عالم قدر عینى است، که عالم صورت و مقدار است. و قدر از مقدار مأخوذ است. و مفوضه این مقادیر و متقدّرات را مؤثّر دانند. و قول پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم که‏

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 325 / لیس للماضین هم الموت، انما لهم حسرة الفوت ..... ص : 324

ن 1115/ 6- ک 374/ 17 یک نظر دو گز: للَّه درّ قائله حقّاً حقّاً! دو کون: عالم معنى و عالم صورت. اما عالم معنى منشعب است به عالم لاهوت و عالم جبروت‏ و عالم ملکوت اعلى. و اما عالم صورت منشعب است به عالم صور مجرّده از ماده دون مقدار و شکل، و عالم صور مادیه مشوب به ماده و مقدار و شکل. و عالم لاهوت، عالم اعیان ثابته لازمه اسماء و صفات حق- لزومى غیر متأخر در وجود از ملزوم، مگر به حسبِ مفهوم. و عالم جبروت‏، عالم عقول کلیه و ارواح مرسله. و عالم ملکوت اعلى، عالم نفوس کلیه و ارواح مضافه متعلقه به صور و ابدان، و عالم صور صرفه مجرّده از مواد، عالم ملکوت اسفل. و عالم صور مادیه، عالم ملک. و عالم ناسوت که منشعب است به اجرام علویه فلکیه و سفلیه عنصریه.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 380 / یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه ..... ص : 379

ن 1148/ 3- ک 384/ 15 نور نور: این شش نور، وجودات ملکوت اسفل و ملکوت اعلى و جبروت‏ و فیض مقدس و فیض اقدس و مقام احدیت- که مرتبه غیب الغیوب است.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 443 / قصه عبد الغوث و ربودن پریان او را ..... ص : 441

ن 1188/ 19- ک 396/ 22 صفات جبرئیل: که معرفت پیشه و خدا اندیش و عصمت و عدالت کیش باشى، و متصل به او باشى. چنان که در ناطقه صاحبِ ملکه اتصال به عقل فعّال گویند، در تعقل کلّیات. بر خلاف نفس متصله به جزئیات حسّیه و خیالیه. «أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ». و چنین روح قدسیى دیده در هواى به معنى محبّت و عشق دارد، و عاشق بر سماوات عُلاى جبروت‏ و لاهوت است- نه بر این سماء عالم ناسوت.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 446 / آمدن جعفر بگرفتن قلعه بتنهایى ..... ص : 444

و مراتب وجود، شش است. یکى کون جامع است- که آینه باشد- و باقى پنج است: مرتبه احدیّت و مرتبه واحدیت- که حضرت اسماء و صفات است- و مرتبه جبروت‏- که ارواح مجرّده مرسله- و مرتبه ملکوت- که ارواح مجرّده مضافه- و مرتبه ملک که عالم شهادت و اجسام طبیعیه‏اند. و این پنج مرتبه از وجود را با تعیّنات این ده عالم به مقتضاى النکاح السّارى فى جمیع الذّرارى، عرس و سور است. و کون جامع انسان کامل، واسطه و آینه است. و قولش «هر دمى»، به سبب آن است که‏ «کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ»، و هر آنى تجلّى جدیدى است و طلوعى و یومى.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 463 / توزیع کردن پاى مرد در جمله شهر تبریز ..... ص : 461

ن 1203/ 20- ک 401/ 1 هم به وقت زندگى: چه روح قدسى و عقل بالفعل عوض مکان در جبروت‏ است و عوض زمان در دهر ایمن اعلى. که دهر در لسان ابناء حقیقت به معنى وعاى مجرّدات و ثابتات است- نه به معنى زمان. و بدل جهت در علوّ معنوى و مرتبه عندیّت ملیک مقتدر. و ابدال اخلاد بسوى ارض بدن به قیام عند اللَّه عوض وضع جسمانى است.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 489 / دیدن ایشان در قصر این قلعه ذات الصور نقش روى دختر شاه چین را ..... ص : 489

ن 1226/ 9- ک 407/ 29 صورتى دیدند: چون قلعه ذاتِ الصُّوَر را دانستى، پس بدان تأویل باقى را. که شاه، عقل کل است، که عقول مفارقه وجوه اویند. و سه پسر او، نفس ناطقه قدسیه و عقل نظرى و عقل عملى- که دو قوه اویند- و به اینها توانند عوالم قدسیه را، از ملکوت و جبروت‏ و لاهوت،

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏3 / 506 / حکایت امرؤ القیس که پادشاه عرب بود ..... ص : 499

ن 1245/ 4- ک 413/ 7 مى‏رود در صد جهان: به جسد در ناسوت است، و به جان در جبروت‏. چون در اندیشه ملاء اعلى بود، و از عقول مجرّده کلّیه گوید. بلکه در لاهوت است. چون در اندیشه خدا بود و از خدا گوید. بلکه چون وجود صرف و مطلق احاطى را رسد، از سنخ مدرک شود و ارسالى.

شرح مناقب محیى الدین عربى / 140 / فصل دوم در مناقب امام على ع

حاصل الترجمه « (تحیات حضرت خداوند جلّ اسمه)» بر آن حقیقت ولایت باد که سرّ اسرار عالم خلقت است و مشرق طلوع انوار (احدیت)؛ خود در غیوب عوالم لاهوت مهندسى خبیر است و در صحارى فضائى جبروت‏ سیاح بصیر؛ والى ولایت ناسوت است؛ و مصور هیولاى ملکوت، شخص مجسم عالم کلّى است مختصر نمونه بیان، واقع شعاع منعکس در مرایاى انفس و آفاق است (و ولایت ساریه در تمامى ظواهر و اعماق) سر جمیع انبیاء و مرسلین، و سید اوصیاء صدیقین، صورت امانت الهیه و ماده علوم غیر متناهیه، هویت آن حقیقت در نظرها هویدا و آشکار است و ادراک جلالت او بر عقول بشریه پوشیده و مستور بسمله کتاب موجود است و آغاز مصحف وجود. خود حقیقت [نقطه‏] بائیه است که تحقق مراتب موجودات بدو است و متحقق با مراتب انسانیت او است؛ شیر نیستان ابداع صاحب حملات مکرره در معارک اختراع سر آشکار الهى و نجم اللّه الثاقب [ستاره شکافنده الهى‏] على بن ابى طالب علیه الصلاة و السّلام» الشّرح: چنان‏که از فحاوى و مدالیل آیات و اخبار مانند «ذریّة بعضها من بعض» و «لا نفرّق بین احد من الرّسل» و فقره زیارت «انّ ارواحکم و نورکم و طینتکم واحدة طابت و طهرت بعضها من بعض [ «» خاندانى که بعضى از بعض دیگرند» (یکپارچه‏اند)] و «ما میان رسولان جدائى نمى‏اندازیم» و قسمتى از زیارت:" همانا ارواح شما و نور شما و طینت شما یگانه است مصفا و پاکیزه شده بعضى از بعض دیگرند»].

شرح مناقب محیى الدین عربى / 146 / [سر الاسرار] ..... ص : 145

بالجمله لاهوت عبارت است از عالم ذات واجب و جبروت‏ از عالم اسماء و صفات و ملکوت عالم ارواح و نفوس و ملک شهادت عالم ناسوت و تفصیل این عوالم بعد از این مشروحا مذکور خواهد شد.

شرح مناقب محیى الدین عربى / 272 / فصل دهم در مناقب على بن موسى الرضا علیه السلام

تحیات زاکیات از تمامى موجودات بسرّ مستتر الهى، و داناى حقائق اشیاء کما هى، نور ذاتى عالم لاهوت، و انسان عقلانى عوالم جبروت‏، اصل نفوس عالم ملکوت، خود عالم کلى ناسوت، مصداق علم مطلق، شاهد غیبى محقق، روح مجردات و ارواح حیوة ساریه در اشباح، هندسه عوالم موجود، بحر مواج نشأت وجود، کهف نفوس قدسیه، و معین اقطاب انسیه* حجت قاطعه ربّانى، محقق حقائق امکانى، مظهر اسم هو الاوّل و ابتداى ابدیات و مرآت اسم هو الآخر و انتهاى ازلیات، کنز مخفى غیبى و حقیقت کتاب لا ریبى، قرآن جمع الجمع احدیه، فرقان مفصلات نشئه واحدیه منشأ و محل قبول فیوضات، مکمّل و مربى جمیع ظهورات، بدر دجاى لیل طبیعت على بن موسى الرضا علیه و على آبائه الصلاة و السلام.

شرح مناقب محیى الدین عربى / 272 / الشرح: ..... ص : 272

معانى عوالم لاهوت و جبروت‏ و ملکوت و ناسوت سابقا گذشت که عالم واجبى را لاهوت گویند و عالم عقول را جبروت‏ و نشئه نفوس کلیه را ملکوت و عالم ملک و شهادت را ناسوت نامند. ابن ابى جمهور احسائى در کتاب مجلى تمامى اسامى این عوالم را که بالفاظ و عبارات مختلفه مذکور مى‏شوند مفصلا ذکر نموده و آن اسامى همین است عالم جبروت‏ و ملکوت و ملک عالم عقول و نفوس و اجسام، عالم غیب، عالم ظاهر، حضرة احدیة، حضرة واحدیت، حضرة ربوبیة، حضرة کونیة، حضرة ولایة، حضرة نبوت، حضرة رسالت، عالم ذات، عالم صفات، عالم افعال، جثه ذات، جثه صفات، جثه افعال، توحید وجودى، توحید صفاتى، توحید افعالى، حقیقت، طریقت، شریعت، مرتبه ذات، حضرت وجود مطلق صرف، حضرة اسمائیه، مرتبه واحدیت، حضرت جبروت‏، مرتبه ارواح مجرده و عالم مثال، حضرة ناسوت و عالم ملک و شهادة، کون جامع و انسان کامل که خلیفة اللّه است و صورت جمعیت کل و مظهر جمیع مراتب و الانسان الجبروتى.

شرح مناقب محیى الدین عربى / 272 / [انسان جبروتى و آدم روحانى‏] ..... ص : 272

ابن ابى جمهور احسائى در ترتیب وجود ظهورات ارباب انواع عبارت مبسوطى آورده و گوید:" فالحقّ تعالى و جلّ ذکره حین توجّه إلى ایجاد العالم رسم اوّلا صورة الموجودات کلّها فی عالم العقول رسما کلّیا اجمالیّا ثمّ انتقش عنه بطریق الفیض إلى الواح عوالم النّقوش نقشا تفصیلیّا ثمّ اوجد عالم الأجسام مطابقا لما فی العالمین فعالم الأجسام و ما فیه من الموجودات و المخلوقات یکون عکس الصّور الّتی فی عالم العقول و ما فیه من المجرّدات و عالم العقول و المجرّدات یکون عکس عالم الأسماء و الصّفات و عالم الأسماء و الصّفات یکون عکس عالم الذّات و ما فیها من الکمالات إن شئت قلت هذا بالنّسبة إلى الملک و الملکوت و الجبروت‏ و الأسماء و الصّفات و الذّات" [پس حق متعال که برتر است یاد او وقتى متوجه ایجاد عالم شد اوّلا صورت تمام موجودات را در عالم عقول به صورتى کلّى و اجمالى رسم کرد، سپس از طریق فیض (اینجا بجاى فاعلیت یا علیت، فیض بکار رفته که شبیه اصطلاح عرفا یعنى تجلى است) نقش جزئى و تفصیلى را از آن نقوش کلى بر لوح‏هاى عوالم نقوش (عوالم مثالى) نقش زد، پس از آن جهان اجسام را مطابق آنچه در دو عالم قبلى بود بوجود آورد پس عالم اجسام و هرچه در آن است عکس صورتهایى است که در عالم عقول و موجودات مجرد آن وجود دارد و عالم عقول و مجردات عکس عالم اسماء و صفات مى‏باشد و عالم اسماء و صفات عکس عالم ذات و کمالات آن است پس اگر بگویى این (تطابق) نسبت به ملک و ملکوت و جبروت‏ و اسماء و صفات و ذات برقرار است به واقع رسیده‏اى‏].

شرح مناقب محیى الدین عربى / 272 / [تعلیم اسماء الهى‏] ..... ص : 272

محقق فیض اعلى اللّه مقامه در تفسیر صافى در بیان" و علّم آدم الأسماء کلّها" چنین گوید:" لیس المراد بتعلیم الأسماء تعلیم الأسماء الدّالّة على معانیها فحسب کیف و هو راجع إلى تعلیم اللّغة و لیس هو علما یصلح لأن یتفاخر به على الملائکة و یتفضّل به علیهم بل المراد بالأسماء حقائق المخلوقات الکائنة فی عالم الجبروت‏ المسمّاة عند طائفة بالکلمات، عند قوم بالأسماء و عند آخرین بالعقول و بالجملة أسباب فی وجود الخلائق و ارباب انواعها الّتی بها خلقت و بها قامت و بها رزقت فإنّها أسماء اللّه تعالى لأنّها تدلّ على اللّه بظهورها فی المظاهر دلالة الاسم على المسمّى إلى أن قال و إلى هذا اشیر فی الحدیث القدسی الّذی یا آدم هذه اشباح أفضل خلائقی و بریّاتی هذا محمّد و أنا الحمید المحمود فی فعالی شققت له اسما من اسمی و هذا علیّ و أنا العلیّ العظیم شققت له اسما من اسمی إلى آخر الحدیث فإنّ معنى الاشتقاق فی مثل هذا یرجع إلى ظهور الصّفات و إنباء المظهر عن الظّاهر فیه" انتهى ما أردنا من کلامه‏

شرح مناقب محیى الدین عربى / 272 / [تعلیم اسماء الهى‏] ..... ص : 272

بالجملة حاصل مقصود آنکه مراد واجب تعالى شأنه از تعلیم اسماء بر حضرت آدم شناساندن حقائق مجرده و ارباب انواع است که آنها را به اعتبارى عقول مجرده و به اعتبارى ارباب انواع و به اعتبارى اسامى واجبى مى‏نامند و آن حقایق در واقع و نفس الامر برحسب ادله عقلیه و نقلیه باطن حقیقت نبوت و ولایت‏اند و آن حقایق اسباب وجود و تربیت و افاضه بر مخلوقاتند و مقصود واجب تعالى شأنه نه چنان است که تعلیم الفاظ اسامى را نموده باشد، زیرا که تعلیم لغات علمى نیست که سبب شرافت و فضیلت حضرت آدم باشد، بر سایر ملائکه مجرده و حقایق علویه و این اشتقاقى که در حدیث شریف مذکور است [که محمّد صلّى اللّه علیه و آله از حمید و محمود و على علیه السّلام از على و عظیم از اسامى خداوند مشتق شده‏] کنایه است از اینکه این مظاهر هریک بایست به اندازه خود داراى صفات واجبى تعالى شانه باشند که خبر از آن حقیقت ظاهره بدهند مانند مناسبتى که فى‏مابین مشتق و مشتق منه موجود است و از جمله متأخرین حکیم سبزوارى اعلى اللّه مقامه گوید:" و عندنا المثال الأفلاطونی لکلّ نوع فرده العقلانی کلّ کمال فی الطّلسم وزّعه من جهة بنحو أعلى جمعه" یعنى:" مثال افلاطون در نزد ما عبارت است از حقیقت عقلانیه هر نوعى از انواع طبیعیه که آن فرد عقلانى جمیع کمالاتى را که در طلسم یعنى در افراد منتشره موجود است به‏طور جمعیت و بساطت دارا است" پس انسان عالم جبروت‏ عبارت است از آن فرد عقلانى این نوع انسانى که تمامى کمالات افراد این نوع را به‏طور بساطت و جمعیت داراست بلکه افاضه جمیع کمالات نوعیه در این عالم ناسوت از جانب اوست و آن حقیقت عقلانى را" رب النوع" و" حقیقت محمدیه" و اسامى دیگر اطلاق کنند و مظهر جامع او در این نشئه ناسوت" انسان کامل" است که صاحب ولایت و خلیفه الهى است.

شرح مناقب محیى الدین عربى / 309 / [انواع بسائط و حقایق ربانیه‏] ..... ص : 305

سبحانیه عقول طولیه و نفوس قدسیه کلیه تواند بود چه عقول و نفوس که از صقع عوالم جبروت‏ و ملکوت و از جمله مجرداتند از حقائق و اجناس عالم ربانیه شمرده شوند، و ممکن است که مراد از آن حقایق عقول عرضیه و ارباب انواع باشد ولى برحسب سلیقه و عقیده اهل حقیقت ممکن است که مقصود از حقایق ربانیه اعیان ثابته باشد زیرا که اعیان ثابته صور حقایق اسماء الهیه‏اند در حضرة علمیه چنانچه محقق شریف گوید:" الاعیان الثّابتة هی حقایق الممکنات فی علم الحقّ تعالى و هی صور حقایق الأسماء الإلهیّة فی الحضرة العلمیّة" [اعیان ثابته همان حقایق ممکنات است در علم حق تعالى و آن صورتهاى حقایق اسماء الهى است در حضرت علمى‏]. پس حاصل معنى آن است که آن حضرت شناساننده‏

تفسیر صفى / 9 / [سوره الفاتحة(1): آیه 1] ..... ص : 9

از پى تفسیر قرآن مجید

 

باشد از حق عمر و توفیقم امید

تا بشکر آنکه دادم نطق و کام‏

 

معنى قرآن بنظم آرم تمام‏

ابتدا از نام خویش اندر کتاب‏

 

با رسول رحمت آمد در خطاب‏

باب گنج علم خود ذات قدیم‏

 

کرد بسم اللَّه رحمن الرحیم‏

باب رحمت را بخلقان کرد باز

 

تا برحمت سوى او گیرند ساز

این اشارت بود یعنى در سبب‏

 

رحمت او سابق آمد بر غضب‏

بهر شرح این سه نام با نظام‏

 

مر صفى آمد بگفتار و کلام‏

سابق از ایجاد کل ممکنات‏

 

کنز مخفى بود آن سلطان ذات‏

هستى او بود در عین کمون‏

 

ز اسم و رسم و شرط و بیشرطى برون‏

گویم از هستى بیانى در نخست‏

 

تا بیابى ره بگفتارم درست‏

دانش هستى بود باب سراى‏

 

فهم هستى کن ز در آن گه دراى‏

گر ندارى ره بتحقیق وجود

/ 0 نظر / 94 بازدید