مصباح الهدایه ومفتاح الکفایه

فصل دوم در توحید ذات و تنزیه صفات‏[1]

قال اللّه تبارک و تعالى‏ شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ[2] علماى متصوّفه که بسبب انقطاع از شواغل، با معدن علم اتّصال یافتند و قدم ارواح و قلوب ایشان در آن مستقرّ[3] ثابت و راسخ شد و دیده بصیرتشان بنور مشاهده جمال ازلى‏[4] مکتحل گشت، بطریق علم یقین و برهان مبین بل بوجه کشف و عیان و ذوق و وجدان مى‏دانند و مى‏بینند و مى‏یابند و گواهى مى‏دهند که هیچ‏کس و هیچ چیز مستحقّ معبودى و لایق مسجودى نیست، الّا خداى یگانه الله احد صمد منزّه از والد و ولد و معونت و مدد و مقدّس از شبیه و نظیر و وزیر و مشیر. نه در مقابله حکمش ضدّى. و نه درازاى ملکش ندّى. ذات قدیمش همیشه بوصف وحدانیّت موصوف و بنعت فردانیّت معروف. و صفات محدثات از مشاکلت و مماثلت و اتّصال و انفصال و مقارنت و حلول و خروج و دخول و تغیّر و زوال و تبدّل و انتقال، از قدس و نزاهت او مسلوب. و هیچ نقصان بکمال جمال و جمال کمال او[5] نامنسوب. جمال احدیّتش از وصمت ملاحظه افکار مبرّا. و جلال صمدیّتش از زحمت ملابسه اذکار معرّا.

مبارزان میدان فصاحت را در وصف او مجال عبارت تنگ. و سابقان عرصه معرفت را در تعریف او پاى اشارت لنگ. پایه رفعت ادراکش از مناوله حواسّ و محاوله قیاس‏[6] متعالى. و ساحت عزّت معرفتش از تردّد اوهام و تعرّض افهام خالى.

پاکا خداوندى که نهایات عقول را در بدایات معرفت او جز تحیّر و تلاشى دلیلى نه. و بصیرت صاحب نظران را در اشعّه انوار عظمت او جز تعامى و تعاشى‏[7]

______________________________
(1)- در تنزیه ذات و توحید آن: م.

(2)- آیه 16 در سوره آل عمران. یعنى خدا گواهى داد و فرشتگان و خداوندان علم گواهى دادند که خدا جز یکى نیست درحالى‏که ذات حق بعدل برپاست.

براى تفسیر این آیه و اختلاف مفسّران در معنى (قائما بالقسط) و اینکه بحسب ترکیب (قائما) حال است و ذو الحال (اللّه) است یا (هو) یا (الملائکة و اولو العلم) یا مراد بیان حال شهادت است و همچنین اختلافات دیگر در معنى آیه رجوع شود بکتب تفسیر.

(3)- آرامگاه و قرارگاه.

(4)- ازل: خ.

(5)- م: او. ندارد.

(6)- موازات حواسّ و محاذات قیاس: خ.

(7)- کورى و شبکورى وانمودن.

مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، متن، ص: 18

سبیلى نه. اگر گوئى کجا، مکان پیدا کرده او. و اگر گوئى کى، زمان پدید آورده او.

و اگر گوئى چگونه، مشابهت و کیفیّت مفعول او. و اگر گوئى چند، مقدار و کمیّت مجعول او. ذات نامحدود او را بدایت نه. و صفات نامعدود او را نهایت نه. ازل و ابد مندرج در تحت احالت او. و کون و مکان منطوى در طىّ بساطت او. جمله اوایل در اوّلیّت او، اواخر[8] و همه اواخر در آخریّت او اوایل‏[9]. ظواهر اشیا در ظاهریّت او باطن. و بواطن اکوان در باطنیّت او ظاهر. جمیع آزال در ازلیّت او حادث. و جمله آباد در ابدیّت او وارث.

فى‏الجمله هر چه در عقل و فهم و وهم و حواسّ و قیاس گنجد ذات خداوند سبحانه از آن منزّه و مقدّس است. چه این‏همه محدثات‏اند و محدث جز ادراک محدث نتواند کرد[10] دلیل وجود او هم وجود اوست و برهان شهود او هم شهود او

و لوجهها من وجهها قمر

 

و لعینها من عینها کحل‏[11]

     

 

حمّال جمال ازلى جز جلال ازلى نبود لا یحمل عطایاهم الّا مطایاهم‏[12] غایت ادراک در این مقام عجز است العجز عن درک الادراک ادراک‏[13] هیچ موحّد بکنه ادراک واحد جز واحد نتواند رسید. و هر چه ادراک او بدان منتهى گردد غایت ادراک او بود نه غایت واحد

هر چه پیش تو بیش از آن ره نیست‏

 

غایت فهم تست اللّه نیست‏[14]

     

 

تعالی اللّه عن ذلک علوّا کبیرا و هر که واحد را در معرفت خود منحصر داند، به حقیقت ممکور و مغرور است. و غرّکم باللّه الغرور اشارت بدین غرور است.

______________________________
(1)- آخر: م.

(2)- اوّل: م.

(3)- کلمه محدث در هر سه جا بضم میم و سکون حاء و فتح دال است. یعنى حادث از ادراک قدیم عاجز است و جز حادث را ادراک نتواند کرد.

(4)- یعنى چهره او را از چهره خودش سپیدى و روشنى ماه است و چشم او را از چشم خودش سرمه‏گونى است. مقصود این است که حسن او خدا داده و ذاتى است. کحل: بتحریک سرمه‏گونى چشم است بالذات. و در مثل گویند لیس التکحّل فى العینین کالکحل.

(5)- عطیّه‏هاى ایشان را جز شتران بارکش خودشان حمل نمى‏تواند کرد. نظیر این مصراع است که در فارسى گویند رخش باید تا تن رستم کشد.

(6)- عجز از رسیدن بمقام ادراک خود نوعى از ادراک است.

(7)- بیت از سنائى غزنوى است.

مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، متن، ص: 19

از شبلى پرسیدند که توحید چیست گفت من عبّر عنه فهو ملحد و من اشار الیه فهو ثنوىّ و من اومأ الیه فهو و ثنّى و من نطق فیه فهو غافل و من سکت عنه فهو جاهل و من توهّم انّه و اصل فلیس له حاصل و من اومأ انّه قریب فهو بعید و من ظنّ انّه واجد فهو فاقد و کلّ ما میّز تموه باوهامکم او ادرکتموه بعقولکم فی اتمّ معانیکم فهو مصروف مردود الیکم محدث مصنوع مثلکم‏[15]. و این قول اشارت است بدانکه توحید، نفى تفرقه است و وقوف بر حدّ جمع. و این وصف در بدایت توحید حالى که بعد از این ذکر آن بیاید لازم بود. و امّا در نهایت آن ممکن بود که کسى در عین تفرقه، مستغرق عین جمع بود. و در عین جمع بعین ناظر تفرقه، چنانکه هیچیک از جمع و تفرقه مانع دیگرى نباشد. و کمال توحید خود در این است و توحید را مراتب است:

اول توحید ایمانى و دوم توحید علمى و سوم توحید حالى چهارم توحید الهى.

امّا توحید ایمانى آنست که بنده بتفرّد وصف الهیّت و توحّد استحقاق معبودیّت حقّ سبحانه بر مقتضاى اشارت آیات و اخبار تصدیق کند بدل و اقرار دهد بزبان. و این توحید نتیجه تصدیق مخبر و اعتقاد صدق خبر باشد و مستفاد بود از ظاهر علم و تمسّک بدان خلاص از شرک جلى و انخراط در سلک اسلام فایده دهد. و متصوّفه بحکم ضرورت ایمان با عموم مؤمنان در این توحید مشارک‏اند و به دیگر مراتب متفرّد[16] و مخصوص.

______________________________
(1)- پاره‏اى از فقرات این عبارات مخصوصا (کلّ ما میزتموه باوهامکم ... الخ.) بحضرت امیر المؤمنین على علیه السلام و در بعضى روایات به ائمّه دیگر منسوبست ... یعنى هر که از حقّ اوّل تعالى و تقدّس عبارت آورد کافر است و هر که بدو اشارت کند مشرک است و هر که از او رمزى و اشاره‏یى آورد بت‏پرست است. هر که در او سخن گوید غافل است و اگر خاموش بماند جاهل. هر که پندارد بدو رسیده بى‏حاصل است. و هر که بدو اشاره نزدیک کند دور است و هر که یافتن او پندارد گم کرده است. هر چه بعقول و اوهام شما به دقیق‏ترین معانى ادراک مى‏شود حادثى است مخلوق شما چه پندار شما ساخته شماست. ساخته مخلوق حادث کجا و صانع خالق قدیم کجا. تعالى شأنه و تقدس.

(2)- منفرد: خ.

مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، متن، ص: 20

امّا توحید علمى مستفاد است از باطن علم که آن را علم یقین‏[17] خوانند. و آن چنان بود که بنده در بدایت طریق تصوّف از سر یقین بداند که موجود حقیقى و مؤثّر مطلق نیست الّا خداوند عالم جلّ جلاله‏[18]. و جمله ذوات و صفات و افعال را در ذات و صفات و افعال او محو و ناچیز داند. هر ذاتى را فروغى از نور ذات مطلق شناسد و هر صفتى را پرتوى از نور صفت مطلق داند، چنانکه هرجا علمى و قدرتى و ارادتى و سمعى و بصرى یابد، آن را اثرى از آثار علم و قدرت و ارادت و سمع و بصر الهى داند.

و على هذا در جمیع صفات و افعال. و این مرتبه‏یى از اوایل مراتب توحید اهل خصوص و متصوّفه است و مقدّمه آن با ساقه توحید عامّ پیوسته.

و مشابه این مرتبه، مرتبه‏ایست که کوته‏نظران آن را توحید علمى خوانند.

و نه توحید علمى بود، بلکه توحیدى باشد رسمى، ساقط از درجه اعتبار. و آن چنان باشد که شخصى از سر ذکا و فطنت بطریق مطالعه یا سماع تصوّرى کند از معنى توحید و رسمى از صورت علم توحید در ضمیر او مرتسم گردد. و از آنجا در اثناى بحث و مناظرت گاه‏گاه سخنى بى‏مغز گوید چنانکه از حال توحید هیچ اثر در او نباشد.

و توحید علمى اگر چه فرود مرتبه توحید حالى است و لکن از توحید حالى مزجى با آن همراه بود. و مزاجه من تسنیم عینا یشرب بها المقرّبون‏[19] وصف شراب این توحید است. و از این جهت صاحب آن بیشتر در ذوق و سرور بود. چه بتأثیر مزج، حالى بعضى از ظلمت رسوم او مرتفع شود. چنانکه در بعضى تصاریف بر مقتضاى علم خود عمل کند و وجود اسباب را که روابط افعال الهى‏اند در میان نبیند.

امّا در اکثر احوال بسبب بقایاى ظلمت وجود، از مقتضاى علم خود محجوب شود و بدین توحید بعضى از شرک خفى برخیزد.

و امّا توحید حالى آنست که حال توحید وصف لازم ذات موحّد گردد و جمله‏

______________________________
(1)- علم الیقین: خ.

(2)- م (جلّ جلاله) ندارد.

(3)- سوره مطفّفین آیه 27 و 28 جزو 30- ضمیر (مزاجه) راجع است برحیق در آیه پیش (یسقون من رحیق مختوم) یعنى مقربان درگاه الهى از شرابى سر بمهر و خوشبوى نوشند که مزاجش از جوى بهشت است چشمه‏یى که نزدیکان حق از آن مى‏آشامند.

مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، متن، ص: 21

ظلمات رسوم وجود او الّا اندک بقیّه‏اى، در غلبه اشراق نور توحید متلاشى و مضمحل شود. و نور علم توحید در نور حال او مستتر و مندرج گردد بر مثال اندراج نور کواکب در نور آفتاب‏

فلمّا استبان الصّبح ادرج ضوءه‏

 

باسفاره اضواء نور الکواکب‏[20]

     

 

و در این مقام وجود موحّد در مشاهده جمال وجود واحد، چنان مستغرق عین جمع گردد که جز ذات و صفات واحد در نظر شهود او نیاید. تا غایتى که این توحید را صفت واحد بیند نه صفت خود. و این دیدن را هم صفت او بیند و هستى او بدین‏طریق قطره‏وار در تصرّف تلاطم امواج بحر توحید افتد و غرق جمع شود. و از اینجاست قول جنید رحمه اللّه التّوحید معنى تضمحلّ فیه الرّسوم و تندرج فیه العلوم و یکون اللّه کما لم یزل‏[21] و قول ابن عطا[22] رحمه اللّه التّوحید نسیان التّوحید فی مشاهدة جلال الواحد حتّى یکون قیامک بالواحد لا بالتّوحید[23].

و منشأ این توحید، نور مشاهده است و منشأ توحید علمى نور مراقبه. و بدین توحید اکثرى از رسوم بشریّت منتفى شود، بر مثال نور آفتاب که در غلبه ظهور او بیشتر اجزاى ظلمت از روى زمین برخیزد. و بتوحید علمى بعضى از آن رسوم مرتفع گردد، بر مثال نور ماهتاب که بظهور او بعضى از اجزاى ظلمت منتفى شود و اکثر همچنان باقى ماند. و سبب وجود بعضى از بقایاى رسوم در توحید حالى آنست تا صدور ترتیب افعال و تهذیب اقوال از موحّد ممکن بود. و بدین جهت در حال حیات‏

______________________________
(1)- یعنى چون بامداد روشن پدید گشت نور ستارگان را در خود محو و ناپدید مى‏سازد.

(2)- معنى توحید آنست که همه رسوم و علوم در آن محو و مندرج گردد و حقّ اوّل تعالى شأنه پیوسته چنان باشد که بوده است.

(3)- ابو العبّاس احمد بن محمّد بن سهل بن عطاء آدمى از مشایخ معروف صوفیّه از اقران جنید بغدادى است وفاتش بضبط رساله قشیریّه در سال 309 واقع شد. در کشف المحجوب ترجمه خالى از او نوشته و سخنان بسیار در فصول کتاب از وى نقل کرده است.

(4)- حقیقت توحید آنست که در مشاهده جلال حقّ واحد تعالى و تقدّس توجّه بتوحید فراموش شود تا بنده بذات واحد قائم باشد نه بتوحید.- یعنى توحید حقیقى آنست که وجود امکانى در وجود واجب یگانه فانى شود نه اینکه در عالم تعقّل وحدت او را تصوّر کند.

مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، متن، ص: 22

حقّ توحید چنانکه باید گزارده نشود. و از اینجاست قول استاد ابو على دقاق‏[24] رحمه اللّه التّوحید غریم لا یقضى دینه و غریب لا یؤدّى حقّه‏[25].

و بدین توحید بیشترى از شرک خفى برخیزد. و خواصّ موحّدان را در حال حیات از حقیقت توحید صرف که بیکبارگى آثار و رسوم وجود در او متلاشى گردد، گاه‏گاه لمحه‏یى بر مثال برقى خاطف لامع گردد و فى الحال منطفى شود و بقایاى رسوم دیگرباره معاودت کند. و در این حال بکلّى بقایاى شرک خفى مرتفع گردد.

و وراى این مرتبه در توحید آدمى را مرتبه دیگر ممکن نیست.

و امّا توحید الهى آنست که حق سبحانه و تعالى در ازل آزال بنفس خود نه بتوحید دیگرى، همیشه بوصف وحدانیّت و نعت فردانیّت موصوف و منعوت بود کان اللّه و لم یکن معه شى‏ء و اکنون همچنان بر نعت ازلى واحد و فرد است و الآن کما کان‏[26] و تا ابد آباد هم بر این صفت بود کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ‏[27] نگفت یهلک تا معلوم شود که وجود همه اشیاء در وجود او خود امروز هالک است و حوالت مشاهده این حال به فردا در حقّ محجوبان است. و الّا ارباب بصایر و اصحاب مشاهدات که از مضیق زمان و مکان خلاص یافته‏اند، این وعده در حقّ ایشان عین نقد است‏ إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً وَ نَراهُ قَرِیباً[28] عزّت فردانیّت و قهر وحدانیّت او خود غیر را در وجود مجال نداد. و اینست حقّ توحید. و این توحید است که از وصمت نقصان برى است. و توحید ملایکه و آدمى بسبب نقصان وجود ناقص آمد.

______________________________
(1)- استاد ابو على حسن بن على دقّاق (در کشف المحجوب: حسن بن محمد على الدّقّاق) از مشایخ مشهور صوفیّه معاصر شیخ ابو سعید ابو الخیر و شیخ ابو الحسن خرقانى و استاد ابو القاسم قشیرى بوده و قشیرى او را در جزو معاصران خود نام برده است. وفاتش در 460 رجوع شود بکشف المحجوب و شذرات الذهب و نفحات الانس.

(2)- یعنى توحید وام خواهى است که وامش نگزارند و غریب از وطن دور افتاده‏ایست که او را نشناسند و آنچه سزاى اوست بجاى نیاورند.

(3)- یعنى خدا بود و هیچ چیز با او نبود و اکنون نیز همچنانست که در ازل بود.

(4)- سوره قصص آیه 88 جزو 20- یعنى جز حق همه چیز فانى و نابود است.

(5)- سوره معارج آیه 6 و 7 جزو 29- یعنى منکران روز عروج روح را دور بینند و ما آن را نزدیک بینیم.

مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، متن، ص: 23

و شیخ عبد اللّه انصارى‏[29] در این معنى گفته است.

ما وحّد الواحد من واحد

 

اذ کلّ من وحّده جاحد

     

 

توحید من ینطق عن نعته‏

 

عاریة ابطلها الواحد

     

 

توحیده ایّاه توحیده‏

 

و نعت من ینعته لاحد[30]

     

 

فصل سوم در تحقیق اسماء و صفات‏

قال اللّه تعالى‏ وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏[31] معتقد جماعت صوفیّه آنست که خداوند عالم جلّ جلاله و عمّ نواله را اسماء حسنى نامعدود است و صفات على نامحدود. هر اسمى دلیل صفتى و هر صفتى سبیل معرفتى و هر معرفتى معرّف ربوبیّتى و هر ربوبیّتى مطالب عبودیّتى. و از جمله آن اسماء نامتناهى، مشیّت الهى نود و نه اسم و هزار و یک، بحسب استعداد فهم‏[32] و طاقت بشرى از پرده غیب بصحراى ظهور آورده. و جمال صفات را در آن مظاهر بر دیده مشتاقان لقاء بقا و بقاء لقاى خود[33] جلوه کرده. تا هر لحظه بدان تجلّى‏

______________________________
(1)- شیخ الاسلام ابو اسماعیل عبد اللّه بن ابى منصور محمّد بن ابى معاذ على بن محمد بن احمد بن على بن جعفر بن منصور بن متّ انصارى هروى که او را (خواجه عبد اللّه انصارى) و (پیر انصار) و (پیر هروى) مى‏گویند صاحب آثار نظم و نثر از قبیل رباعیّات و مناجات شیرین فارسى که بسیار معروفست. کتاب طبقات الصوفیّه ابو عبد الرحمن سلّمى را در مجلس وعظ املا مى‏کرد و تراجم بعضى دیگر از مشایخ عرفا را بر آن افزود و از گفته‏هاى او کتاب امالى بزبان هروى جمع کردند و جا

/ 0 نظر / 9 بازدید