بسم اللّه الرّحمن الرّحیم‏
اتفاق چنان افتاد کى چون رسالتی کى استاد امام زین الاسلام ابو القاسم عبد الکریم بن هوازن القشیرى رضى اللّه عنه و أرضاه کرده است، خواجه امام ابو على بن احمد العثمانى رحمه اللّه که از جمله شاگردان و مریدان استاد امام ابو القاسم قدّس اللّه روحه العزیز بود و بانواع فضل آراسته این رسالت باز پارسى نقل کرد تا فائده آن عموم باشد و هیچ صنف آدمى از آن بى‏بهره نباشد. این نسخه پارسى بکرمان آوردند از خراسان. در آن عهد کى خواجه امام اجلّ زاهد ابو الفتوح عبد الرحمن بن محمّد النیسابورى رحمة اللّه علیه در کرمان بود. شیخ الشّیوخ احمد بن ابراهیم المعروف بپارسا رغبت کرد که او را نسختى باشد. و آن نسخه که آورده بودند سقیم بود و آن را حاجت بود بتصحیح، از خواجه امام ابو الفتوح رحمه اللّه درخواستند تا در آن نظر کند و هر آنچه باصلاح حاجت است بدان قیام نماید. این نسخت هم پیش خویش خواست و در آن نظرى شافى کرد و بر لفظ او رفت که این کتاب رسالة کتابى عزیز است و غورى دارد کى از همه نوع علم درین کتاب است.
و اگرچه این کس کى نقل بازپرسى کردست شخصى عزیز بود و بانواع فضل متحلّى، امّا هم کسى بایستى کى در درجه استاد امام بودى تا درین شروع توانستى کرد و مى‏خواست که خود باز پارسى کند و در آن باب ید بیضا نماید. لکن اجل‏
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 2
مهلت نداد و از دار فنا بجوار حق عزّ اسمه انتقال کرد، بارى تعالى او را غریق رحمت کناد و مساعى او درین مشکور گرداناد بمنّه. على الجمله بر لفظ او بسیار رفتست کى مصنّف این کتاب رسالت، استاد امام رضى اللّه عنه از جمله بزرگان وقت خویش بودست در علم و معاملت، چنانک رجوع جمله باز وى بودست، و به همه زبانها از انواع اهل علم محمود بود و مقبول جمله عالم، و در جمله انواع علوم که متداول است در میان خلق از فقه و کلام و اصول و معرفت حدیث و تفسیر قرآن و نحو و عربیّت و نثر و نظم و غیر آن، امام بود و در همه متبحّر شده و تصانیف نیکو او را میسّر شده، و در شرق و غرب منتشر و مقتدى، و امامان وقت کى بوده‏اند از تصانیف او فائده گرفته‏اند. و [به‏] خواندن و دانستن آن تفاخر نموده امّا حالت و سیرت او در معاملت و مجاهده و خبر دادن از معرفت و رسیدن در آن به نهایت حقیقت به درجه بودست کى چشمها بر مثل خویش ندید، و بر این جمله ائمّه و بزرگان روزگار در جمله بلاد متّفقند کى سیّد وقت خویش و دیار اسلام بودست، و قطب سیادت و عین سعادت و استاد جماعت و مقدّم اهل شریعت و حقیقت و مقصود سالکان و سرّ خداوند سبحانه و تعالى در میان خلق، و آثار برکات انفاس او بر جمله احوال طلبه علم و سالکان راه خداى جلّ جلاله ظاهر شده که هرکه یک روز در پیش او زانو زدست براى علم یا براى یافتن مقصود، بزرگ طریقت و مقتدى وقت خویش شده است و از دنیا و آخرة محظوظ گشته. و بر تصدیق این سخن گویند پدر خواجه امام اجلّ محمّد بن یحیى کى یگانه وقت بود از برکات انفاس استاد امام که دعا بر پدر و اعقاب او کرده بود شیخ یحیى گفتندى و از ولایت گنجه بود و او را مجاهدة بسیار بود. و حاجت خواستى که مرا مى‏باید که قطب کى مدار عالم بوجود او باشد ببینم و این حاجت بسیار خواستى، در خواب بدو نمودند که قطب در خراسان است و او را ابو القاسم قشیرى گویند بیدار شد و گفت کى این خوابست و همچنین دربند این آرزو بود، به چند نوبت این خواب بدید. چون متکرّر شد گفت‏
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 3
اکنون واجب شد، برخاست و قصد نشابور کرد چون آنجا رسید رباط و منزل او بپرسید و چون در رباط شد جمعى انبوه دید در سراى او، عمید و قاضى و متوالیان‏ «1» نشابور و جمعى رعایا و او شغل‏ها مى‏گزارد و همه گوش باشارة او نهاده، این شیخ یحیى گفت دریغا سفر ضایع بود و آن خواب از جمله اضغاث احلام، و بر مشقّه سفر و مفارقت وطن متأسّف همى‏بود و با خود مى‏گفت که این مرد دنیوى است و بر پشیمانى خواست که بیرون شود چون بدهلیز رسید استاد امام رحمه اللّه کس فرستاد و او را باز خواند. و چون جمع پراکنده شدند و او با زاویه خویش رفت این شیخ را بخواند و گفت چون بطلب ما آمده بودى چرا بازخواستى گردید و از این سفر چرا متحیّر شدى چون چنین شنید بدانست و در پاى استاد افتاد و استاد امام گفت نه قطب را بمصالح خلق نامزد کنند و هرچه ما در آنیم مصالح خلق است پس شیخ یحیى رحمه اللّه ملازمت خدمت کرد و آنجا متوطّن شد و هرچه میسّر شد او را و فرزندان او را اثر خدمت و برکات استاد امام است قدّس اللّه روحه العزیز، و مثل این حکایت دیگر هست اگرچه شرح مناقب و کرامات آن حبر کریم در تحت وصف نیاید لیکن از اندکى به بسیارى دلیل بود و بر آن قیاس توان کرد.
گویند که مریدى بود استاد امام را رحمه اللّه مردى معتمد بسکون، حکایت کرد کى در عهد استاد امام رحمه اللّه یکى از جمله درویشان ماوراءالنّهر بیامد بنیسابور و گفت من در دیار شام بودم و بمسجدى شدم و جمعى را دیدم در آن مسجد که نماز همى‏کردند و چون از نماز فارغ شدند بر صف جمعیّت بنشستند و هیچ سخن نمى‏گفتند در خاطر من چنان آمد کى ایشان اوتاد زمین‏اند من نیز در آن مسجد با ایشان بنشستم. و البتّه هیچ سخن نمى‏گفتند هرگاه که وقت نماز درآمدى یکى برخاستى و بانگ نماز کردى و قامت گفتى و یکى در پیش شدى و فرض بگزاردندى و دیگر باز سر وقت و فکرت خود شدندى تا مدّتى برین برآمد به خاطرم درآمد کى‏
______________________________
 (1)- ظ: متولیان‏
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 4
بازگردم، بایستى کى مرا پندى دادندى یا وصیّتى کردندى. یکى از ایشان گفت اگر ترا آنچه دیدى از حالت و سیرت و سکونت ما بسنده نیست هیچ‏چیز دیگر بسنده نکند. پس خاموش همى‏بودم به خاطرم درآمد دیگرباره، که باز پرسم که بغیر از ایشان در دیار اسلام هیچ کس دیگر چون ایشان هست یا نه. یکى از ایشان گفت که قطب در خراسان است و آن ابو القاسم قشیرى است رحمه اللّه من از مسجد بیرون آمدم و قصد نشابور کردم. کسى کى حال او برین جمله بود شرح مناقب او چون توان کرد و این کتاب رسالت کى او تصنیف کرده است مانند این تصنیف نکرده‏اند در اسلام درین نوع، که داد همه علمى بداده است در جایگاه خویش، چنانکه واجب کند و هر کس کى عقیدت خویش بازین آرد از جمله رستگاران باشد که طریق مستقیم و اعتقاد درست و دین حق اینست.
خواجه امام ابو الفتوح رحمه اللّه وصیّت کرد و فرمود کى به دیگران وصیّت کنند کى تا قدر این کتاب بدانند. گفت باید کى هرکه این کتاب دارد بصدق و اخلاص و اعتقاد نیکو برگیرد و در آن نظر کند تا از آن فائده و منفعت بیند. و اگر بغیر ازین باشد از فائده کتاب محروم ماند و از انفاس عزیزان برکت نبیند از حق جلّ جلاله خواهیم صدق نیّت و اصلاح سریرت و حسن عاقبت در دنیا و آخرت:
إنّ اللّه بعباده رءوف لطیف غفور رحیم ماجد کریم.
بحکم وصیّت خواجه امام ابو الفتوح رحمه اللّه آنچه گفت نوشته آمد تا اداى امانت او کرده باشیم و آن پنجاه و پنج باب است:
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 5
فهرست الابواب‏
باب 1- بیان اعتقاد
باب 2- ذکر مشایخ‏
باب 3- تفسیر الفاظى که متداولست میان طایفه‏
باب 4- توبه‏
باب 5- مجاهدت‏
باب 6- خلوت و عزلت‏
باب 7- تقوى‏
باب 8- ورع‏
باب 9- زهد
باب 10- خاموشى‏
باب 11- خوف‏
باب 12- رجاء
باب 13- حزن‏
باب 14- گرسنگى و بگذاشتن شهوة
باب 15- خشوع و تواضع‏
باب 16- مخالفت نفس و ذکر عیب او
باب 17- حسد
باب 18- غیبت‏
باب 19- قناعت‏
باب 20- توکّل‏
باب 21- شکر
باب 22- یقین‏
باب 23- صبر
باب 24- مراقبت‏
باب 25- رضا
باب 26- عبودیّة
باب 27- ارادت‏
باب 28- استقامت‏
باب 29- اخلاص‏
باب 30- صدق‏
باب 31- حیا
باب 32- حریّت‏
باب 33- ذکر
باب 34- فتوّت‏
باب 35- فراست‏
باب 36- خلق‏
باب 37- جود و سخاء
باب 38- غیرت‏
باب 39- ولایت‏
باب 40- الدّعاء
باب 41- فقر
باب 42- تصوّف‏
باب 43- ادب‏
باب 44- احکام سفر
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 6
باب 45- صحبت‏
باب 46- توحید
باب 47- احوال ایشان وقت بیرون شدن از دنیا
باب 48- معرفت‏
باب 49- محبّت‏
باب 50- شوق‏
باب 51- نگه داشت دل مشایخ و ترک خلاف ایشان‏
باب 52- سماع‏
باب 53- اثبات کرامات اولیاء
باب 54- رؤیاء قوم‏
باب 55- وصیّت مریدان را
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 7
الرّسالة الى الصّوفیّة ممّا صنّفه الاستاذ الامام الأجلّ زین الاسلام ابو القاسم عبد الکریم بن هوازن القشیرىّ فسّرها الشّیخ الامام ابو علىّ الحسن بن احمد العثمانىّ‏
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 9
 [مقدمه مصنف‏]
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم‏
الحمد للّه الّذى تفرّد بجلال ملکوته. و توحّد بجمال جبروته.
و تعزّز بعلوّ أحدیّته. و تقدّس بسموّ صمدیّته. و تکبّر فى ذاته عن مضارعة کلّ نظیر و تنزّه فى صفاته عن کلّ تناهى‏ «1» و قصور. له الصّفات المختصّة بحقّه. و الآیات النّاطقة بأنّه غیر مشبه بخلقه. [فسبحانه‏] من عزیز لا حدّ یناله و لا عدّ یحتاله و لا أمد یحصره. و لا أحد ینصره.
و لا ولد یشفعه. و لا عدد یجمعه. و لا مکان یمسکه. و لا زمان یدرکه.
و لا فهم یقدّره. و لا وهم یصوّره. تعالى عن أن یقال کیف هو أو أین أو اکتسب بصنعه الزّین. أو دفع بفعله النقص و الشّین. لیس کمثله شى‏ء و هو السمیع البصیر. و لا یغلبه حىّ و هو الخبیر القدیر.
أحمده على ما یولى و یصنع. و أشکره على ما یزوى و یدفع.
و أتوکّل علیه و أرضى بما یعطى و یمنع.
و أشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شریک له شهادة موقن بتوحیده.
مستجیر بحسن تأییده.
______________________________
 (1)- ظ: تناه‏
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 10
و أشهد أنّ محمّدا عبده المصطفى. و أمینه المجتبى. و رسوله المبعوث إلى کافّة الورى. صلّى اللّه علیه و على آله مصابیح الدّجى.
و أصحابه مفاتیح الهدى. و سلّم تسلیما کثیرا.
امّا بعد این رسالتى است که نبشت بنده محتاج به خداى عزّ و جلّ عبد الکریم بن هوازن القشیرى بجماعة صوفیان به شهرهاى اسلام اندر سنه سبع و ثلاثین و أربعمائة.
بدانید رحمکم اللّه که خداوند سبحانه این طایفه را گزیدگان اولیاء خویش کرد. و فضل ایشان پیدا [گردانید] بر جمله بندگان [خویش‏] پس از رسولان و انبیاء صلوات اللّه علیهم و دلهاى ایشان معدن رازهاى خویش کرد و مخصوص گردانید ایشان را به پیدا کردن انوار خویش بر ایشان. و ایشان فریاد [رس‏] خلق‏اند و بهرجا که باشند گردش ایشان با حق بود. و روشن گردانید ایشان را از تیرگیهاى بشریّت و بدرجة مشاهدة رسانید بدانچه تجلّى کرد ایشان را از حقیقت یگانگى خویش، و توفیق داد ایشان را بقیام آداب بندگى و حاضر گردانید بمجارى احکام خداوندى، قیام کردند بگزاردن آنچه واجب بود بر ایشان بفرمان و به حقیقت رسیدند بدانچه از ایزد سبحانه تعالى بود مر ایشان را از گردانیدن و تصرّف، پس با خداى گشتند بصدق افتقار. و بدانچه از ایشان حاصل آمد از اعمال، پشت باز نگذاشتند و با احوال صافى خویش ایمن نبودند. دانستند که هرچه خواست، کرد و آن را که خواست از بندگان برگزید و خلق را بر وى حکم نرسد. و هیچ مخلوقى را بر وى حقّى واجب نیاید. و ثواب او ابتداء فضل بود و عذابش حکمى بود بعدل و فرمانش قضائى [جزم‏].
پس بدانید رحمکم اللّه که خداوندان حقیقت ازین طایفه پیشتر برفتند.
و اندر زمانه ما از آن طایفه نماند مگر اثر ایشان. و اندر این معنى شاعر مى‏گوید. شعر:
 
أمّا الخیام فإنّها کخیامهم‏         و أرى نساء الحىّ غیر نسائها    

رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 11
خیمها ماننده است به خیمهاى ایشان و لیکن قبیله نه آن قبیله است. و اندر طریقت فترة پیدا آمد لا بلکه یکسره مندرس گشت به حقیقت و پیران کى این طریقت را دانستند برفتند و اندکى‏اند برنایان که به سیرت و طریقت ایشان اقتداء کنند، ورع برفت و بساط او بر نوشته آمد و طمع اندر دلها قوى شد و بیخ فروبرد و حرمت شریعت از دلها بیرون شد و ناباکى اندر دین قوى‏ترین سببى دانند، و دست بداشتند تمیز کردن میان حلال و حرام. ترک حرمت و بى‏حشمتى دین خویش کردند و آسان فراز گرفتند گزاردن عبادتها و نماز و روزه را خوار فراز گرفتند و اسب اندر میدان غفلت همى‏تازند و همه میل گرفتند بحاصل کردن شهوتها و ناباکى به فرا گرفتن حرام و نفع خویش نگاه داشتن بدانچه از بازاریان و اصحاب سلطان فراگیرند و بدین بى‏حرمتیها فرونیامدند و بسنده نکردند و اشارت کردند ب برترین حقائق و احوال و دعوى کردند که ایشان از حدّ بندگى برگذشتند و به حقیقت وصال رسیدند و ایشان قائم‏اند بحق، حکمهاى وى بر ایشان همى‏رود و ایشان از آن محواند و به هرچه ایثار کنند و دست بدارند خداى را عزّ و جلّ با ایشان عتاب نیست و آنچه کنند بر ایشان ملامت نیست و خویشتن از آن همى‏شمرند کى اسرار احدیّت ایشان را پیدا کردند و ایشان را صافى گردانیدند از صفات بشریّت و آن حکم از ایشان برخاست و از خویشتن فانى گشتند و باقى‏اند بانوار صمدیّت. گفتار و کردار ایشان نه به ایشانست، و این غایت بى‏حرمتى و ترک ادب است.
و چون دراز شد این حال کى در وى‏ایم بدانچه اشاره کردم به برخى از وى اندرین قصّه و تا بدین غایت زبان نگشادم بانکار، از رشک برین طریقت که یاد کنم اهل این طریقت را به بدى. و یا مخالفى راه یابد کى عیب ایشان آشکارا گرداند از بهر آنک مخالفان این طایفه را و منکران ایشان را اندر دنیا بلاهاى صعب بود. و چشم همى‏داشتم که این فترت بگذرد و بریده گردد و باصلاح آید و مگر حق سبحانه و تعالى بفضل خویش بیدارى پدید آرد آن را که ازین طریقه برگشت اندر ضایع کردن آداب این طایفه. و هر روز کار صعب‏تر است. و بیشتر اهل زمانه اندر دیار «1» تباهى‏
______________________________
 (1)- ظ: ادبار و
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 12
همى‏افزایند و ترسیدم بر دلها که اعتقاد کنند کى ابتداء این طریقت همچنین بودست.
و بنابراین قاعده کردند و سلف برین جمله برفتند. و این رسالت تعلیق [کردم‏] بشما أکرمکم اللّه و یاد کردم اندر وى بعضى از سیرت پیران این طایفه اندر آداب و اخلاق و معاملات و نیّتهاى دلهاى ایشان و آنچه اشارت کرده‏اند از وجدهاى ایشان و چگونگى زیادت درجات ایشان از بدایت تا به نهایت. تا مریدان این طایفه را قوّتى بود و اندر نشر کردن این شکایت مرا تسلّى باشد. و از خداوند کریم فضل و مثوبت حاصل آید. و یارى خواهم از خداوند سبحانه و تعالى در آنچه یاد کنم و کفایت از وى خواهم و عصمت از خطا، و درود و آمرزش خواهم و رهانیدن ازو. و وى بفضل سزاوار است و بر آنچه خواهد قادر.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 13
باب اول در بیان اعتقاد این طایفه در مسائل اصول‏
بدانید رحمکم اللّه که پیران این طایفه بنا کردند قاعده کارهاى خویش بر اصلهاى درست اندر توحید [و] نیّتهاى خویش نگاه داشتند از بدعت و آنچه سلف را بر آن یافتند برین‏ «1» گرفتند. و آنچه اهل سنّت بر آن بودند بر آن بیستادند از توحیدى کى اندر وى تشبیه و تعطیل نه. و بشناختند آنچه حق قدیم بود و به درست بدانستند آنچه صفت موجود بود از صفت عدم و از بهر این گفت سیّد این طریقت جنید رحمه اللّه که توحید آنست که جدا باز کنى قدیم را از محدث. و محکم کردند اصل نیّتهاى خویش به دلیلهاى آشکارا و قوى. چنانکه گفت ابو محمد جریرى که هر که بر علم توحید نرسد بگوائى از گوایان [او] قدم وى بخزد و اندر هلاک افتد. و مراد بدین آنست که هرکه ایمان بتقلید دارد و حقیقت طلب نکند و دلایل توحید نجوید از راه نجاة بیفتد و هرکه لفظ ایشان نگاه کند و اندر نگرد اندر جمله و پراکنده سخن ایشان بیابد آنچه‏ «2» اعتماد کند بر آن و یقین بداند که ایشان را
______________________________
 (1)- ظ: بدین.
 (2)- اصل: بیابد و آنچ‏
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 14
اندر حاصل کردن توحید و حقیقت آن تقصیر نکرده‏اند.
و ما یاد کنیم اندرین فصل از پراکنده سخن‏هاى ایشان آنچه تعلّق دارد بمسائل اصول، پس یاد کنیم بر ترتیب آن آنچه در خورد و از آن محتاج بود از او اندر اعتقادها «1» بر روى کوتاهى، إن شاء اللّه تعالى.
از شیخ ابو عبد الرحمن محمد بن الحسین السلمى رحمه اللّه شنیدم که گفت از عبد اللّه بن موسى السّلامى شنیدم گفت از شبلى شنیدم گفت حدّ یکى که او معروفست بیش از حدود و حروف‏ «2» و این سخنى است اطلاق او و هم خطا دارد از بهر آنک قدیم سبحانه ذات او را حد نشاید و سخن او را حرف نبود «3».
رویم را پرسیدند کى نخست فریضه که خداوند عز و جلّ فریضه کرد بر خلق چیست گفت شناختن از بهر آنک گفت: و ما خلقت الجنّ و الإنس إلّا لیعبدون. ابن عبّاس گوید رضى اللّه عنه لیعرفون اى که تا بشناسند مرا.
جنید گوید رحمه اللّه اوّل چیزى که بنده محتاج است بدان شناخت آفریده است آفریدگار خویش را و آنک بداند محدث را احداث چون بوده است و صفت آفریننده از صفت آفریده بداند و صفت قدیم از آن محدث جدا باز کند و بداند که طاعت آفریدگار بر وى واجب است و هرکه این نشناسد نداند کى به پادشاهى که اولى‏تر است.
______________________________
 (1)- متن عربى: ما یشتمل على ما یحتاج الیه فى الاعتقاد. آنچه مشتمل است بر موارد حاجت در اعتقاد.
 (2)- متن عربى: الواحد المعروف قبل الحدود و قبل الحروف. و خداى یگانه آنست که معروف باشد پیش از حدود و حروف.
 (3)- مب: و این سخن مطلق است و او هم خطا ندارد از بهر آن کى قدیم سبحانه و تعالى ذات او را حد نشاید کى بود و سخن او را حرف در نگنجد. متن عربى: و هذا صریح من الشبلى ان القدیم سبحانه لا حد لذاته و لا حروف لکلامه. و این اعترافى صریح است از شبلى که ذات قدیم را سبحانه حد نیست و سخنش را حرف نیست و چنانکه واضح است هر دو مترجم باشتباه رفته‏اند.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 15
ابو طیّب مراغى همى‏گوید خرد را دلیلها است و حکمت را اشارة، و معرفت گواه است، عقل راه نماید و حکمت اشارة کند و معرفت گواهى دهد کى عبادت صافى نیاید الّا از توحید صافى.
جنید را پرسیدند از توحید گفت آن بود که بنده یگانه گردد به حقیقت یگانگى خداوند خویش بکمال احدیّت کى یکى است که ز کس نزاد [و کس از وى نزاد] و چون این بدانست نفى کرد أضداد و أنداد را و مانندگى و چگونگى صورت و مثال و آنچه بر وى روا نیست. لیس کمثله شى‏ء و هو السّمیع البصیر.
ابو بکر زاهدآبادى را پرسیدند از معرفت گفت معرفت نامى است و معنى او یافتن تعظیم است اندر دل کى ترا از تشبیه و تعطیل باز دارد.
ابو الحسن بوشنجه گوید توحید آن بود کى بداند که ماننده هیچ ذات نیست و او را صفاتست.
حسین بن منصور گوید حدث همه چیزها را لازم دان زیرا که قدیمى او راست.
استاد امام مصنّف کتاب گوید رحمه اللّه که هرچه بجسم بدانى او را عرض بود و هرچه وقت او را تألیف کند وقت او را پراکنده کند و هرچه وهم را بر وى ظفر باشد صورة را بدو راه بود و هر کى او را محل بود کجائى او را اندر یابد و هرکه او را جنس بود چگونگى را بدو گذر بود، حق سبحانه و تعالى فوق را بدو راه نه و منزّهست کى او را تحت بود و حد را بدو راه نه، و عند گفتن جائز نه، و خلف و امام صورة نبندد و قبل محالست و بعد گفتن محدود بود و کل او را جمع نکند و کان او را یگانه نکند این همه صفات آفریده است، و صفت او را صفت نه و فعل او را علّت نه و بودن او را غایت نه، از احوال و صفات خلق منزّه است. اندر آفریدنش مزاج نه و فعلش علاج نه، جدا باز شد از خلق به قدیمى چنانک خلق ازو جداست به محدثى. و اگر گوئى کى بود بودن او سابق است و اگر گوئى هو ها و واو آفریده است. و اگر گوئى کجا است وجود او
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 16
ویران‏کننده مکان است. و حروف آیات او است وجود او اثبات او است. و شناخت او توحید اوست و توحید او جدا باز کردن است او را از خلق او که هرچه صورت بندد اندر وهم بخلاف آنست، حد چون توان کرد او را بدان چیزى که ازو فرا دیدار آمد و باز او گردد، نه چشم بدو نگرسته و نه ظنّها اندرو رسیده نزدیکى او کرامت او بود و دورى او خوار بکردن او بود علوّ او نه با فراشتگى است و مجى‏ء او نه به حرکت است، اوّل و آخرست و ظاهر و باطن و قریب و بعید، آنک چنو کس نیست، شنوا و بیناست.
یوسف بن الحسین گوید کسى پیش ذو النون مصرى بیستاد و گفت مرا خبر گوى از توحید تا چیست گفت آنست که بدانى که قدرت خداى را اندر چیزها مزاج نیست و صنع او چیزها را بعلاج نیست و علّت همه چیزها صنع اوست و صنع او را علّت نیست و هرچه اندر دل تو صورة بندد خداى عزّ و جلّ بخلاف آنست.
جنید گوید کى توحید آنست که بدانى و اقرار دهى که خداوند سبحانه و تعالى فرد است به ازلیّت خویش و او را ثانى نیست و هیچ‏چیز آنک او کند نتواند کرد.
ابو عبد اللّه خفیف گوید ایمان باور داشتن است بدل بدانچه حق او را بیاگاهاند از غیبها.
ابو العباس سیّارى گوید عطاء او بر دو گونه باشد کرامت بود و استدراج بود هرچه با تو بگذارد کرامت بود و هرچه زائل کند استدراج بود. بگو که من مؤمنم ان شاء اللّه [و ابو العباس پیر زمامه خویش بود. از استاد ابو على دقاق شنیدم رحمة اللّه علیه کى گفت‏] ابو العباس سیّارى را مغمّزى همى‏کردند. گفت پائى همى‏مالى که هرگز اندر معصیت گامى فرا نرفت.
ابو بکر واسطى گوید هرکه گوید من مؤمنم حقّا او را گویند حقیقت اشاره کند به اشرافى یا اطّلاعى و احاطتى [و او پیر زمانه خویش بود از استاد ابو على دقّاق شنیدم کى گفت ابو العباس سیّارى را پرسید گفت‏] «1» هر که از وى بازماند دعوى وى‏
______________________________
 (1)- این عبارت زائد مى‏نماید و در اصل عربى نیست و جمله: هر که از وى الخ جزو سخن ابو بکر واسطى است.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 17
باطل بود در وى. و مرادش آن بود کى اهل سنّت گویند مؤمن حقّا آن بود کى حکم توان کرد وى را به بهشت، هر که سرانجام حکم او نداند حکم کردن کى مؤمنم حقّا باطل بود.
سهل بن عبد اللّه گوید مؤمنان به خداوند خویش نگران باشند بچشم سر و احاطت و ادراک نبود.
ابو الحسین نورى گوید حق سبحانه و تعالى اندر هیچ دل آن شوق نیافت که اندر دل محمّد علیه الصّلاة و السلام [لا جرم‏] او را گرامى بکرد بمعراج و تعجیل رؤیت و خطاب.
ابو عثمان مغربى روزى فرا خادم محمّد محبوب گفت یا محمّد اگر کسى ترا گوید معبود تو کجاست چه گوئى گفت گویم بر آن حالست‏ «1» که اندر ازل بود گفت اگر گوید اندر ازل کجا بود چه گوئى گفت گویم بدان حال‏ «1» که اکنون است یعنى کى اندر ازل او بود و مکان نه. اکنون نیز بمکان حاجت نه. گفت از من بپسندید و به پیراهن برکشید و بمن داد. و از استاد ابو بکر فورک شنیدم رحمه اللّه گفت که از ابو عثمان مغربى شنیدم که اعتقاد من جهت بود یعنى که جهت بر حق سبحانه و تعالى جائز بود چون ببغداد آمدم آن از دلم بشد نامه نبشتم به مکه به اصحابنا که من به نوى مسلمان شدم.
و هم ابو عثمان مغربى را پرسیدند از خلق، گفت قالبها است احکام قدرت بر ایشان همى‏رود.
واسطى گوید چون ارواح و اجساد به خداى قائم شدند و بدو پیدا آمدند نه بذات خویش همچنین خطرات و حرکات بدو قائم‏اند نه بذات خویش از بهر آنک خطرات و حرکات فروع ارواح و اجسادند و پیدا گشت بدین سخن که کسب بنده خداى آفریند و همچنانک جواهر را جز خداى نیافریند جزو کس اعراض نتواند آفرید.
و از ابو سعید خرّاز همى‏آید کى گفت هرکه پندارد [کى بجهد به مراد رسد آن کس متمنّى باشد و هر کى پندارد] کى بى‏جهد بیابد رنجور باشد.
______________________________
 (1)- ظ: بدان جاست.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 18
واسطى گوید قسمتها کردست و صفتهاست پیدا کرده چون قسمت کرده شد بسعى و حرکت چون توان یافت.
واسطى را پرسیدند از کفر به خداى، گفت کفر و ایمان و دنیا و آخرت از خداى است و با خداى است و به خداست و خداى راست ابتداش با خداى است و انتهاش باز او است و فنا و بقا به خداى است، و ملک او است و آفریده او است.
جنید را پرسیدند از توحید «1» گفت یقین است پس سائل گفت پیدا کن تا چون بود گفت آنک بشناسى کى حرکات خلق و سکون ایشان فعل خداى است تنها، کس را بازو شرکت نیست. چون [اینجا] «2» بجاى آوردى شرط توحید بجاى آوردى.
از ذا النون مصرى همى‏آید کى کسى نزدیک وى آمد که مرا دعا کن گفت اگر ترا قوى کرده‏اند اندر عالم غیب بصدق توحید بس دعاى مستجاب کى ترا برفته است اندر سبقت و اگر بخلاف این است فریاد، غرقه شده را چون رهاند.
واسطى گوید فرعون دعوى خدائى کرد آشکارا و گفت أنا ربّکم الاعلى و معتزله پنهان دعوى خدائى کردند و گفتند ما هرچه خواهیم توانیم کرد.
ابو الحسین نورى گوید خاطرى که اشارة کند به خداى و اندرو تشبیه را راه نبود آن توحید است.
ابو على رودبارى را رحمه اللّه پرسیدند از توحید گفت استقامت دل است باثبات مفارقت تعطیل و انکار تشبیه. و توحید اندر یک کلمه است و آن آنست کى هرچه اندر وهم تو صورت بندد، و به فکرت تو بگذرد دانى که حق سبحانه و تعالى خلاف آنست دلیل قول خداى. لیس کمثله شى‏ء و هو السّمیع البصیر.
ابو القاسم نصرآبادى گوید رحمه اللّه بهشت باقیست بباقى داشتن حق سبحانه‏
______________________________
 (1)- اصل عربى چنین است: و قال الجنید سئل بعض العلماء عن التوحید. که باید چنین ترجمه شود: جنید گفت یکى از علما را پرسیدند از توحید.
 (2)- ظ: این.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 19
و تعالى او را، و ذکر او ترا و رحمتش و دوستى او ترا باقى است ببقاء حق. بسیار فرق بود میان انک او را به دارنده حاجت بود و میان آنکه از اغیار بى‏نیاز بود و آنچه شیخ ابو القاسم نصرآبادى گفت غایت تحقیق است. و اهل حق گفته‏اند «1» صفات ذات قدیم سبحانه باقى‏اند ببقاء او پیدا شد باین مسئله که آنچه باقى بود ببقاء خلاف آنست کى مخالفان بحق گفتند.
و هم نصرآبادى گوید کى تو متردّدى میان صفات فعل و صفات ذات و هر دو صفت [وى است‏] بر حقیقت چون ترا اندر مقام تفرقه دارد پیوسته کرد ترا بصفات فعل خویش. و چون ترا بمقام جمع رساند بصفات ذات رسانیده و این ابو القاسم نصرابادى پیر وقت بود و از استاد امام ابو اسحاق اسفراینى شنیدم رحمه اللّه گفت چون از بغداد باز آمدم اندر جامع نیسابور درس مى‏کردم اندر مسئله روح و شرح همى‏کردم که روح آفریده است. ابو القاسم نصرابادى نشسته بود دورتر، و گوش با سخن من همى‏داشت پس از آن بمن بگذشت اندکى بیستاد و محمد فرّا «2» را گفت گواه باش کى من بر دست این مرد مسلمان شدم و اشارة بمن کرد.
جنید گوید رحمه اللّه که پیوسته کى گردد آنکه او را مانند و همتا نیست با آنکه او را مانند و همتا است و این ظنّى سخت عجب است. و این چون تواند کسى مگر بلطف لطیف از آنجا که ادراک روا نیست و وهم را راه نیست و احاطت منفى است از وى مگر اشارة یقین و تحقیق ایمان.
______________________________
 (1)- اصل عربى چنین است: فان اهل الحق قالوا صفات ذات القدیم سبحانه باقیات ببقائه تعالى فنبه على هذه المسألة و بین ان الباقى باق ببقائه بخلاف ما قاله مخالفو اهل الحق فخالفوا الحق. یعنى زیرا اهل حق گفته‏اند که صفات ذات خداى قدیم سبحانه به بقاى او باقى‏اند و بدین سخن روشن کرد که هرچه باقى است به بقاى حق باقى است بخلاف آنچه مخالفان حق گفتند و برخلاف حق رفتند.
 (2)- اصل: فراز.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 20
یحیى بن معاذ الرازى را گفتند ما را خبر ده از خدا، گفت یک خدایست گفتند چگونه است گفت ملکى قادر گفتند کجا است گفت بر راه سائل گفت ازین نپرسیدم ترا گفت هر چه غیر ازین بود صفت آفریده باشد و صفت او این است که ترا گفتم.
ابو على رودبارى گوید رحمه اللّه هرچه وهم گوید چنین است، عقل دلیل فرا نماید کى بخلاف آنست.
ابن شاهین جنید را پرسید از معنى مع گفت برد و معنى بود مع الانبیاء بالنصرة و الکلاءة «1» یارى بود و نگاه داشت چنانک گفت. إنّنی معکما أسمع و أرى.
و مع عام را بمعنى علم و احاطت چنانک گفت. ما یکون من نجوى ثلاثة إلّا هو رابعهم. ابن شاهین گفت چون توئى شاید [چنین‏] «2» سخن را.
ذا النون مصرى را پرسیدند هم از قول خداى عز و جلّ. الرّحمن على العرش استوى. گفت ذات خویش اثبات کرد و مکان را نفى کرد و وى موجود است بذات خود و چیزها موجوداند بحکم او چنانکه خواست.
شبلى [را] پرسیدند هم ازین آیة گفت رحمن همیشه بود و عرش محدث است و عرش مستوى گشت بخواست رحمن.
جعفر بن نصیر را هم ازین آیه پرسیدند گفت علم او به همه چیزها راستست علمش به یک چیز بیش نیست زانک به دیگر. [جعفر صادق گفت رضى اللّه عنه هرکه گوید خدا در چیزى است یا بر چیزى مشرک بود که اگر بر چیزى بود آن چیز وى را برگرفته بودى و اگر اندر چیزى بودى که از آن چیز بودى نقص بودى و اگر از چیزى بودى نشان آفریدگان بودى‏] جعفر صادق گوید علیه السلام‏ «3» اندر قول او. ثمّ دنا فتدلّى‏
______________________________
 (1)- اصل: الکلات‏
 (2)- اصل عربى چنین است: مثلک یصلح ان یکون دالا للامة على اللّه یعنى: چون تویى شاید که رهبر امت به خدا باشد.
 (3)- اصل: عللم‏
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 21
هرکه چنان داند کى این دنوّ بنفس بود مسافت آنجا اثبات کرد. تدلّى آن بود که نزدیک گردیده بود «1» بانواع معرفت‏ها، نزدیکى و دورى بر وى صورت نبندد.
بخط استاد ابو على رحمه اللّه دیدم که صوفیى را گفتند کو خداى گفت دور بادیا! با عین این طلب مى‏کنى.
خرّاز گوید حقیقت قرب پاکى دلست از همه چیزها و آرام دل با خداى عزّ و جلّ.
ابراهیم خوّاص گوید مردى را دیدم که او را صرع رنجه مى‏داشت بانگ نماز اندر گوش وى همى‏گفتم دیوى از اندرون وى آواز داد کى دست بدار تا این را بکشم که او قرآن را مخلوق گوید.
ابن عطاء گوید، چون خداى حروف را بیافرید او را پنهان داشت چون آدم را بیافرید این سرّ در وى نهاد و هیچ‏کس را از فرشتگان از آن سرّ خبر نداد آن سرّ بر زبان آدم برفت از هر گونه و لغت‏هاى گوناگون او را خداى عزّ و جلّ صورتها آفرید، آشکارا شد بقول ابن عطاء که حروف مخلوق است. «2» جنید گوید اندر جواب مسائلى که او را همى‏رفت که حق یگانه است بعلم غیب، دانست آنچه بود و آنچه خواست بود و آنچه نخواست بود و اگر بودى چگونه بودى.
ابن منصور گوید هرکه توحید به حقیقت بشناخت لم و کیف از او بیفتاد.
جنید گوید شریف‏ترین و برترین مجلس‏ها نشستن بود به فکرت اندر میدان توحید.
واسطى گوید کى خداى عزّ و جلّ هیچ‏چیز نیافرید گرامى‏تر از روح. بدید کرد که روح آفریده است. و مصنّف این کتاب استاد امام رحمه اللّه گوید اندرین حکایت‏ها دلیلست کى اعتقاد پیران متصوّفه موافق بوده است با قول اهل حق اندر مسائل اصول و بدین قدر بسنده کردیم تا آنچه اختیار است از حد اختصار بیرون شده نیاید.
______________________________
 (1)- اصل: کرد بنده.
 (2)- اصل عربى اضافه دارد: و قال سهل بن عبد اللّه ان الحروف لسان فعل لا لسان ذات لانها فعل فى مفعول قال و هذا ایضا تصریح بان الحروف مخلوقة.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 22
فصل‏ استاد امام رضى اللّه عنه گوید این فصلها دلیل کند بر بیان عقائد مشایخ این طائفه در مسائل توحید که ما یاد کردیم بر طریق ترتیب. پیران طریقت چنین گفته‏اند در مجموعات و متفرّقات و مصنّفات خویش کى حق سبحانه و تعالى موجودیست قدیم و حکیم قادر و علیم قاصد «1» و رحیم احد و باقى و صمد و او عالمست بعلم، قادر بقدرت، مرید به ارادت، سمیع بسمع، بصیر ببصر، متکلّم بکلام، حىّ به حیات، باقى ببقاء. و او را وصفى‏ «2» است آن را ید خوانند و هر چه خواهد بیافریند بر تخصیص. و او را وجه است. و صفتى است از صفات ذات و صفات ذات قائم بذات او است و نگویند غیر او است بلکه صفاتى است ازلى و نعوتى‏ «3» سرمدى و ذات او یک چیز است که با هیچ‏چیز نماند از آفریده‏ها، جسم نیست و جوهر نیست و صفات و اعراض نیست، اندر وهم صورة نبندد و بعقل تقدیر نتوان کرد و جهت و مکان بر وى روا نیست، وقت و زمان را بر وى گذر نیست و زیادة و نقصان اندر صفات او روا نیست، و هیئت و اندازه را بدو راه نیست، و حد و نهایت او را قطع نکند، محلّ حوادث نیست، و لون بر وى روا نیست و او را بمدد کس حاجت نیست، مقدورها از قدرة او بیرون نیست، و هیچ آفریده از حکم او رهائى نیابد و هیچ معلوم از علم او غائب نیست، و نه بر آنچه کند و آنچه کرد کس را عتاب و ملامت رسد بر وى و او را نگویند «4» کجا است و چگونه است و وجود او را ابتداء نتوان گفت تا گویند کى بود و بقاء او متناهى نیست تا توان گفت اجلش سپرى شد و نتوان گفت آنچه کرد چرا کرد و علّت نیست فعل او را، نگویند چه چیزست که مانندى نیست یا گویند فلانى‏
______________________________
 (1)- ظاهر مطابق متن عربى قاهر.
 (2)- اصل: دو صفت.
 (3)- اصل: صفات ازلى و نعوت سرمدى.
 (4)- اصل: گوید
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 23
چیزست و جدا باز توانى کردن به علامتى از اشکال، و دیدار او از مقابله نه و بر مقابله نه.
و فعل او بمشاورة نه، او را نامهاى نیکوست و صفاتهاى بزرگ و آنچه خواهد کند آن را که خواهد خوار کند بحکم خویش، و اندر پادشاهى او هیچ‏چیز نرود الّا بمراد او و هیچ‏چیز نبود اندر ملکش مگر بقضاء او و هرچه دانست کى بودن از بودنیها خواست کى بود و آنچه دانست که نبود از آنچه بودنش جائز بود خواست کى نبود، آفریدگار کسب بندگانست اندر خیر و شر، پدیدآورنده آنچه هست اندر عالم از اعیان و آثار، اندک و بسیار او و فرستنده رسولان به امتان نه از آنک بر وى واجب بود و عبادة فرماینده بندگان امّتان بر زبان انبیاء علیهم السلام بدان سبیل کى کس را بر وى بعتاب و ملامت راه نه و مویّدکننده محمّد علیه الصلاة و السلام به معجزه‏اى آشکارا و علامتهاى تابنده و شکسته کرد به آنها و یقین پیدا کرد و نگاه‏دار جمع اسلام پس از وفات رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به خلیفتان او. پس نگاه دار حق و ناصر او بدانچه آشکارا کرد از حجّتهاء دین بر زبان اولیاء. نگاه داشت امتى حنیفى را از گرد آمدن بر ضلالت و مدد باطل بریده کرد بدانچه دلیلها پیدا کرد و آنچه وعده کرد حقست از نصرت دین چنانک گفت:
لیظهره على الدّین کلّه و لو کره المشرکون.
این فصلها اشارة کند باصل پیران بر طریق کوتاهى و توفیق به خداى است عزّ و جلّ.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 24
باب دوم در ذکر مشایخ این طریقه و آنچه از سیرة و قول ایشان دلیل کند بر تعظیم شریعت‏
بدانید رحمکم اللّه که مسلمانان پس از رسول صلّى اللّه علیه و سلّم نام نکردند اندر زمانه خویش فاضل‏ترین ایشان را بنام علم جز صحبت رسول صلّى اللّه علیه و سلّم از بهر آنک هیچ نام نبود فاضل‏تر از آنک ایشان را اصحاب رسول صلوات اللّه و سلامه علیه خواندند و چون اهل عصر ثانى اندر رسیدند آن را که با صحابه صحبت کرده بودند تابعین نام کردند و آن بزرگترین نامى دیدند. پس آنک از پس ایشان آمدند أتباع التابعین خواندند. پس ازین مردمان مختلف شدند و رتبتها جدا باز شد «1»، پس آن را که ایشان خاص بودند و عنایت ایشان بکار دین بزرگ بود ایشان را زهّاد و عبّاد خواندند پس بدعتها ظاهر شد و دعوى کردن پیدا آمد با طریق‏ «2»، هر کسى از هر قومى دعوى کردند کى اندر میان ما ایشان زاهدانند و خاصگان اهل سنّت جدا باز شدند و آنک ایشان انفاس خویش مشغول نکردند بدون خداى عزّ و جلّ‏
______________________________
 (1)- اصل: یار.
 (2)- ظ: میان فرق، تا مطابق متن عربى باشد.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 25
و نگاهداران دلها خویش از آیندگان غفلت‏ «1» بنام تصوّف این نام برایشان برفت و باین نام شهره گشتند این بزرگان پیش از آنک سال بر دویست کشید از هجرة.
و یاد کنیم نام جماعتى از پیران این طائفه از طبقات اول تا بدین وقت متأخران از ایشان و یاد کنیم سیرتهاى ایشان و سخنان ایشان [که دلیل کند] «2» بر اصول ایشان و آداب ایشان ان شاء اللّه تعالى.
و از ایشان بود ابو اسحاق ابراهیم بن ادهم بن منصور از شهر بلخ بود و از ابناء ملوک بود. روزى به شکار بیرون آمده بود روباهى برانگیخت یا خرگوشى و بر اثر آن همى‏شد هاتفى آواز داد کى ترا از بهر این آفریده‏اند یا ترا بدین فرموده‏اند، [پس دگرباره آواز داد از قربوس زین که و اللّه ترا از بهر این نیافریده‏اند و بدین‏] نفرموده‏اند، از اسب فرود آمد. و شبانى را دید از آن پدرش جبّه شبان فراستد جبّه پشمین بود و اندر پوشید و سلاحى کى داشت فرا وى داد و اندر بادیه شد و به مکه رفت و با سفیان‏ «3» ثورى صحبت کرد و با فضیل عیاض بشام شد و آنجا فرمان یافت. و از کسب دست خویش خوردى و دروگرى و پالیزوانى [یعنى بستانگرى‏] و آنچه بدین ماند. و مردى را دید اندر بادیه و نام مهین حق او را بیاموخت و بدان خداى را بخواند و خضر را دید علیه السلام گفت برادر من داود ترا نام مهین بیاموخت.
و این از شیخ اب

/ 1 نظر / 46 بازدید
سی سیب

[دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست]