بررسی رساله قشیریه

باب سوم در تفسیر الفاظى کى میان این طایفه رود و آنچه از آن مشکل بود
استاد امام ابو القاسم رحمة اللّه علیه گوید هر طائفه را از علما لفظهاست‏ «1» میان ایشان مستعمل کى بدان مخصوص بوده‏اند از دیگران و اصطلاح کرده‏اند بر آن مرادها که ایشان را بوده است تا نزدیک بود با آنک باز و سخن گویند و بر اهل این صنعت آسان بود بدان معنى رسیدن باطلاق آن لفظ و این طایفه را الفاظیست [که‏] قصد ایشان کشف آن معانیها است کى ایشان را بود با یکدیگر و مجمل و پوشیده بود بر آنک نه از جنس ایشان بود اندر طریقت تا معنى الفاظ ایشان بر بیگانگان مبهم بود از آنک ایشان را غیرت بود بر اسرار خویش کى آشکارا شود بر آنک نااهل بود براى آنک حقایق ایشان مجموع نیست بتکلّف یا آورده به نوعى از تصرّف بلکه معنیها است که خداى سبحانه و تعالى دل قوم را خزینه آن کردست و خالص‏
______________________________
 (1)- اصل: هر طایفه را از علماء ایشان را لفظى بودست.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 88
بکردست به حقیقت آن را اسرار قومى‏ «1»، و ما شرح کنیم این الفاظ تا آسان گردد آن را که خواهد بدان رسیدن از معنیهاى ایشان کى برین راه رفتند و متابع سنتهاء ایشان بودند «2» و از جمله این‏ها یکى است‏ «3».
الوقت حقیقت وقت نزدیک اهل تحقیق حادثى است کى اندر وهم آید حاصل بر حادثى متحقّق، حادث متحقّق وقت بود حادث متوهّم را چنانک گوئى سر ماه نزدیک تو آیم، آمدن متوهّم است، آمدن و ناآمدن روا بود و سر ماه حادثیست متحقّق ناچاره [چون این ماه بگذرد سر ماهى دیگر بود] «4» سر ماه حادثیست متحقّق، وقت آمدن است‏ «5».
از استاد ابو على دقّاق شنیدم رحمه اللّه گفت وقت آنست کى تو آنجائى اگر بدنیائى وقت تو دنیاست و اگر به عقبى‏اى وقت تو عقباست و اگر شادیست وقت تو شادیست و اگر به اندوهى وقت تو اندوهیست مرا دیدن‏ «6» است کى وقت آن بود
______________________________
 (1)- متن عربى چنین است: و استخلص لحقائقها اسرار قوم. یعنى باطن گروهى را ویژه حقائق آن معانى کرده است. (مب: ترجمه این عبارت را ندارد).
 (2)- مب: و ما این الفاظ را شرح کنیم تا آسان‏تر باشد بر آن کسانى کى خواهند کى بمعانى آن رسند و متابع سنتهاء ایشان گردند. و هیچ‏یک ازین دو (اصل. مب) با متن عربى مطابق نیست. اینک متن عربى: و نحن نرید بشرح هذه الالفاظ تسهیل الفهم على من یرید الوقوف على معانیهم من سالکى طرقهم و متبعى سننهم. که باید بدین‏گونه ترجمه شود: و ما از شرح این الفاظ آن خواهیم تا بر سالکان طریق و پیروان سنتهاى درویشان که مى‏خواهند بر مقاصد ایشان وقوف یابند فهم آن الفاظ آسان گردد.
 (3)- مب: فمن ذلک الوقت. اصل: و از جمله این کى. بقیاس اصلاح شد.
 (4)- این جمله اضافه بر متن عربى است و لازم هم نیست.
 (5)- ظ: آمدن را. مب: ترجمه تعریف وقت ناقص و نادرست است.
 (6)- ظ: مراد بدین آنست.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 89
که بر مردم غالب بود [و نیز «1»] بوقت آن خواهند کى مردم اندرو بود از روزگار «2».
و گروهى گفته‏اند کى میان دو روزگار بود روزگار گذشته و آنچه فرا پیش بود.
صوفیان گویند صوفى پسر وقتست‏ «3» و مراد آنست کى تا او مشغول هست بدانچه اولى‏تر، اندر حال قیام همى‏کند بدانچه اندر آن‏وقت فرموده‏اند «4».
و گفته‏اند درویش را اندوه وقت گذشته نبود و نه آن‏وقت که نیامده است و وقت [وى‏] آن بود کى اندروست‏ «5».
و گفته‏اند مشغولى بوقت گذشته ضایع کردن دیگر وقت باشد.
و بوقت آن خواهند کى در پیش ایشان آید از تصرّف حق در ایشان را جز آنک ایشان خود را اختیار کنند. و گویند فلان بحکم وقتست یعنى کى گردن نهاده‏
______________________________
 (1)- بقیاس متن عربى اضافه شد.
 (2)- مب: این عبارت را ندارد.
 (3)- اصل: وقت وى چیست. و آن موافق متن عربى (الصوفى ابن وقته) نیست و ظاهرا مترجم «ابن وقته» را «این وقته» خوانده و غلط ترجمه کرده است.
 (4)- مب: و مراد ازین آنست کى او مشتغل است بدان چى در آن قیام مى‏کنند و در آن وقت او را فرموده‏اند. متن عربى چنین است: یریدون بذلک انه مشتغل بما هو اولى به فى الحال قائم بما هو مطالب به فى الحین. یعنى بدین آن خواهند که صوفى بدانچه در حال شایسته‏تر و بدو سزاوارتر است اشتغال دارد و بدانچه از وى خواهند در آن هنگام قیام مى‏کند (حاصل آنکه صوفى در تصرف وقت است و عمل او با آن موافق).
 (5)- متن عربى: بل یهمه وقته الذى هو فیه. بلکه وقتى که در آنست براى او مهم است و بنابراین جمله یاد کرده مکمل سابق است نه تعریف دیگر براى وقت چنانکه از «مب، اصل» مستفاد مى‏گردد.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 90
است بدانچه پدیدار آید از حکم غیب، از اختیار خود دور، و این در آن چیز بود که خداى تعالى برو ننهاده باشد و چیزى از شریعت واجب نبود زیرا که ضایع کردن آنچه فرمان بود و حوالت نهادن کار بتقدیر و ناباکى کردن بتقصیرى که افتد، بیرون شدن بود از دین. و بر زبان این طایفه بسیار رودکى الوقت سیف، یعنى چنانک شمشیر برنده است وقت بدانچه حق او را همى‏راند غالبست.
و گویند شمشیر به برماسیدن‏ «1» نرم بود و لیکن به کناره برّان بود، هر کى با او نرمى کند سلامت یابد و هرکه درشتى کند خسته گردد و وقت همچنین بود هرکه حکم او را گردن نهد رسته بود و هرکه معارضه کند بترک رضا با وى اندر ضلالت افتد و انشد شعرا، شعر: «2»
 
و کالسّیف ان لا ینته لان مسّه‏         و حدّاه ان خاشنته خشنان‏     

هر کى وقت بازو بسازد وقت او وقت بود هرکه وقت با وى نسازد وقت بر وى مقت بود.
از استاد ابو على دقّاق شنیدم که گفت وقت سوهانى است و ترا بساید و هیچ‏چیز از تو کم نکند یعنى اگر تو محو گردى و فانى گردى رسته شدى، از تو مى‏گیرد و محوت نکند بکلى‏ «3». و این شعر اندرین معنى آرند. شعر:
 
کلّ یوم یمرّ یأخذ بعضى‏         یورث القلب حسرة ثمّ یمضى‏     

معنى آن بود کى گوید هر روز کى مى‏گذرد برخى از من کم کند [و] دل را حسرت مى‏افزاید پس مى‏رود.
و هم درین معنى گوید. شعر:
______________________________
 (1)- مب: تیز ماسیدن. ظ: به پرماسیدن.
 (2)- مب: چنانک گفته‏اند.
 (3)- اصل: به خداى.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 91
 
کأهل النّار ان نضجت جلود         اعیدت للشّقاء لهم جلود.     

و قرآن بدین معنى ناطقست. قال اللّه تعالى: کلّما نضجت جلودهم بدّلناهم جلودا غیرها.
و هم بدین معنى گوید. شعر:
 
لیس من مات فاستراح بمیت‏         انّما المیت میّت الاحیاء     

هرکه بمیرد [و] برآساید مرده نه بود مرده آن بود کى به زندگى بمیرد.
و زیرک آن بود کى بحکم وقت بود و اگر وقت وى صحو «1» بود قیام وى شریعت بود و اگر محو بود احکام حقیقت بر وى غالب بود.
و از آن جمله مقام است‏ «2». و مقام آن بود که بنده به منازلت متحقق گردد بدو بلونى از طلب و جهد و تکلّف و مقام هر کسى جاى ایستادن او بود بدان نزدیکى و آنچه به ریاضت بیابد «3» و شرط آن بود کى ازین مقام به دیگر نیارد «4» تا حکم این مقام تمام بجاى نیارد از بهر آنک هرک را قناعت نبود توکّل وى درست نیاید و هرک را توکّل نبود تسلیم وى درست نیاید.
مقام بضم میم اقامت بود همچنانک مدخل ادخال بود و هیچ مقام کس را
______________________________
 (1)- مب: وقت صافى.
 (2)- مب: و من ذلک المقام بفتح المیم.
 (3)- متن عربى: و المقام ما یتحقق به العبد بمنازلته من الآداب مما یتوصل الیه بنوع تصرف و یتحقق به بضرب تطلب و مقاساة تکلف فمقام کل احد موضع اقامته عند ذلک و ما هو مشتغل بالریاضة له.
 (4)- ظ: نیازد مب: درنگذرد.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 92
درست نیاید مگر به اقامت کردن خداى او را بدان مقام‏ «1»، تا بناء کار وى درست بود بر اصل درست.
از استاد ابو على رحمه اللّه شنیدم گفت که چون واسطى به نشابور آمد اصحاب ابو عثمان را پرسید کى پیر شما چه مى‏فرماید شما را گفتند به طاعت دائم و تقصیر دیدن اندرو.
گفت این گبر کى محض است کى شما را مى‏فرماید چرا غیبت نفرماید شما را از آن، بدیدن آفریننده و راننده‏ «2» آن بر شما. واسطى آن خواست کى ایشان را از محلّ اعجاب بیرون آرد نه آنک به درجه تقصیر بایستند یا روا دارند که خللى در ادبى آید از آداب.
و از آن جمله حال است‏ «3». حال نزدیک قوم معنیى است کى بر دل درآید بى‏آنک ایشان را اندر وى اثرى باشد و کسبى‏ «4» و آن از شادى بود یا از اندوهى یا بسطى یا قبضى یا شوقى یا هیبتى یا جنبشى، احوال عطا بود و مقام کسب و احوال از عین جود بود و مقامات از بذل مجهود و صاحب مقام اندر مقام خویش متمکّن بود و صاحب حال برتر مى‏شود «5».
ذا النون را پرسیدند از عارف گفت اینجا بود و بشد.
پیران گفته‏اند حال چون برقى بود اگر بایستد نه حال بود حدیث نفس بود و
______________________________
 (1)- متن عربى: و لا یصح لأحد منازلة مقام الا بشهود اقامة اللّه تعالى ایاه بذلک المقام.
که باید گفته باشد: و هیچ‏کس را منازلت مقامى درست نشود مگر بیافت و دید اقامت خداى او را در آن مقام.
 (2)- مب: داننده. اصل مطابق متن عربى است «و مجریها».
 (3)- مب: و من ذلک الحال و کیفیتها. اصل مطابق متن عربى است.
 (4)- مب: بى‏آنکه عملى و اثرى و کسبى را در آن تصرف بود.
 (5)- مب: در ترقى دائم.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 93
گفته‏اند احوال همچون نام وى است یعنى چنانک درآید [واز] بشود و انشدوا.
 
لو لم تحل ما سمیت حالا         و کلّ ما حال فقد زالا     
 
انظر الى الفى‏ء اذا ما انتهى‏         یأخذ فى النقص اذا طالا     

معنى آن بود کى هرچه آمده بود وا بشود «1».
قومى اشارة کرده‏اند ببقاء احوال و دوام او و گفتند چون باقى نبود و از پس یکدیگر نیاید لوائح بود، ناگهان برقى بجهد و برود و صاحب او هرگز باحوال نرسد چون این صفت دائم بود آن را حال خوانند.
ابو عثمان حیرى‏ «2» گوید چهل سالست تا خداى مرا اندر هیچ حال بنداشتست کى من آن را کاره بوده‏ام، اشارة بدوام رضا کند و رضا از جمله احوال بود.
واجب آن کند اندرین کى گویند هرکه اشارة کند ببقاء احوال درست بود آنچه گوید و باشد کى در معنى آئى‏ «3» شربى بود و کسى را اندرو زیادتى بود «4» و لکن خداوند این حال را حالها بود که درآید و بنماید و برود و این حال کى شرب او بود چون آیندگان دائم باشد او را هم چنانک دائمى احوال از پیش برفت این مرد بجاى دیگر رسید برتر ازین و لطیف‏تر ازین دائم اندر اقبال بود «5».
______________________________
 (1)- معنى آن چنین است: اگر نگردد و بدل نشود حالش نگویند و هرچه بگردد بى‏گمان زوال یابد. به سایه نگر که چون به نهایت رسد و دراز افتد بنقص و کاستى گراید. و آنچه در ترجمه آورده‏اند تقریبا تکرارى از جمله پیشین است.
 (2)- مب: عثمان حیرگى.
 (3)- ظ. آتى. مب: که معنى آن.
 (4)- مب: و چون از بهر پرورش او را در آن شرب زیادت کنند روا بود.
 (5)- مب: لکن صاحب این حال را حالها بود که درآید و بنماید (ظ: بنماند) بالاء آن حال که او را بود و آن‏کس که بحال دیگر رسد برتر از آن و لطیف‏تر از آن دائم اندر اقبال بود. و هیچ‏یک از «اصل» و «مب» با متن عربى مطابق نیست.رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 94
از استاد ابو على دقّاق شنیدم رحمة اللّه علیه در معنى خبر پیغامبر صلّى اللّه علیه و سلّم انّه لیغان على قلبى حتّى استغفر اللّه فى الیوم سبعین مرّة.
پیغامبر صلّى اللّه علیه و سلّم دائم اندر بالا بود چون از حالى بحالى شدى برتر از آن پس از آن بى‏نیاز شدى به اضافت باز آنچه رسیده بود «1» دائم حال او اندر زیادت بود و مقدورات خداى را از الطاف نهایت نیست.
و چون حقّ حق عزّ بود و رسیدن بدو اندر حقیقت محال بود، بنده دائم اندر زیادة بود و هیچ معنى نبود کى بدو رسد الّا اندر مقدور خداى معنى دیگر بود برتر از آن، و برین حمل کنند سخن ایشان که نیکوئى ابرار گناه مقرّبان باشد «2».
جنید را پرسیدند ازین لفظ، این بیت‏ «3» بگفت. شعر:
 
طوارق انوار تلوح اذا بدت‏         فتظهر کتمانا و تخبر عن جمع‏     

و از آن جمله قبض و بسط است، قبض و بسط دو حال است پس از آنک بنده از حال خوف برگذرد و از حال رجاء، قبض عارف را هم چنان بود که خوف مبتدى را و بسط عارف را به منزلت رجا بود مبتدى را و فرق میان قبض و خوف و
______________________________
 (1)- متن عربى: انه کان (ص) ابدا فى الترقى من احواله فاذا ارتقى من حالة الى حالة اعلى مما کان فیها فربما حصل له ملاحظة الى ما ارتقى عنها فکان یعدها غینا بالاضافة الى ما حصل فیها. همانا پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم همیشه بحسب حال در ترقى بود و چون از حالتى که در آن بود بحالتى برتر از آن بر مى‏شد گاه او را نظرى بحالتى که از آن برگذشته بود دست مى‏داد و آن را نسبت بحالى که در آن بود غین و زنگار دل مى‏شمرد. مترجم اصل «غین» را «غنى» خوانده است. مب نیز ناقص است.
 (2)- مب: حسنات الابرار سیئات المقربین.
 (3)- اصل: این بیت شعر.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 95
بسط و رجا آن بود که خوف از چیزى بود که خواهد بود، ترسد از فوت دوست یا آمدن بلائى ناگهان و رجاء همچنین بود امید دارد با آمدن دوست یا رستن از بلائى یا کفایت مکروهى اندر مستقبل امّا قبض معنیى را بود اندر وقت حاصل و بسط همچنین، خداوند خوف و رجا دل وى معلّق بود به‏آنچه خواهد بود و خداوند قبض و بسط وقت وى مستغرق بود به واردى غالب برو اندر حال پس صفت ایشان متفاوتست برحسب تفاوت زیرا که مستوفى نیست احوال ایشان، واردى بود که موجب قبض بود و لیکن اندر خداوند آن چیزهاء دیگر را راه بود نه چنانک همگى او فراگیرد [و واردى بود] که بازو هیچ‏چیز را گذر نبود اندر صاحب او زیرا که او را از او فرا گرفته باشد به جملگى چنانک یکى همى‏گوید انا ردم یعنى اندر من راه نیست هیچ‏چیز را [و مبسوط دو گونه است‏] مبسوط بود به بسطى کى خلق‏ «1» را اندر وى راه بود و مستوحش نگردد از بیشترین چیزها و مبسوطى بود که هیچ‏چیز اندر وى اثر نکند به هیچ حال از حالها.
از استاد ابو على رحمه اللّه شنیدم که کسى در نزدیک ابو بکر قحطبى شد و وى را پسرى بود، و به بطالت مشغول بودى و اندرین وقت کى این مرد اندر آمد این شغل بر دست داشت و راه این مرد بر این پسر بود و برین حال با گروهى نشسته بود و آن همى‏ورزید، این مرد گفت مسکین این پیر بنگر که چگونه مبتلا شدست باین پسر و چون به نزدیک بو بکر شد او را چنان یافت کى گوئى که از آن خبر ندارد و از آنچه همى‏رفت از ملاهى و اباطیل، عجب بماند از آن، گفت فداء آن‏کس شدم کى اگر کوهها بزرگ بر هم کوبد اندر وى اثر نکند «2» و قحطبى گفت ما را آزاد کرده‏اند از بندگى چیزها اندر ازل.
و از فروترین موجبات قبض یکى آنست که بر دلى واردى درآید موجب او
______________________________
 (1)- مب: حق و آن غلط است.
 (2)- متن عربى: فدیت من لا تؤثر فیه الجبال الرواسى: جانم به فداى آنکه کوههاى بلند و بیخ‏آور در وى اثر نکند.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 96
اشارة فرا عتابى کند یا رمزى بود باستحقاق تأدیبى، از آن لامحاله اندر دل قبض حاصل آید و بود که موجب بعضى از واردات اشارتى بود به نزدیکى یا اقبالى بر وى از لطف اندر دل بسط حاصل آید و اندر جمله قبض هر کسى بر اندازه بسط وى بود و بسط وى بر اندازه قبض.
و قبضى بود کى بر خداوند وى مشکل بود سبب آن، اندر دل قبض همى‏یابد موجبش نداند راه او آنست کى تسلیم کند تا آن‏وقت کى بگذرد که اگر تکلیف کند تا آن برود یا پیش وقت باز شود [پیش تا در آید] «1» باختیار خویش قبض زیادت شود، و بود که ازو آن بترک ادب شمرند چون بحکم وقت گردن نهد زود بود کى آن قبض زائل شود. و حقّ سبحانه همى‏گوید و اللّه یقبض و یبسط و الیه ترجعون.
و بسطى بود که ناگاه اندر آید و نابیوسان و صاحب او را نیابد و آن را سببى نداند «2» نشاط اندر دل او پدید آید و او را از جاى برانگیزد، راه او آنست کى آرام گیرد و ادب بجاى آرد که او را اندرین وقت اگر چیزى چنین کند مخاطرتى بزرگ بود، از مکر خفى باید ترسیدن.
و یکى گوید وقتى درى از بسط بر من باز گشادند زلّتى کردم از آن مقام بازماندم و از این سبب گفته‏اند بر بساط بباش و گرد انبساط مگرد. و خداوندان حقیقت قبض و بسط از جمله آن دانسته‏اند کى از وى پناه باید خواست زیرا که [قبض و بسط با اضافت‏] با آنچه فوق آنست از استهلاک بنده [و اندراج وى در حقیقت‏ «3»] درویشى و زیان‏گارى بود «4». و از جنید مى‏آید کى گفت خوف مرا بر قبض همى‏دارد و
______________________________
 (1)- ظاهرا زائد است.
 (2)- ظ: و صاحب او نیابد آن را سببى. مب: و خداوندش سببى نداند.
 (3)- اصل: آن با اضافت کردن با آنچه برتر از آنست از استهلاک بنده بود و درآمدن او اندر حقیقت.
 (4)- مب: فقر و ضر است.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 97
و رجا بر بسط همى‏دارد و حقیقت جمع همى‏کند و حق مرا تفرقه همى‏کند چون به خوفم بگیرد از خویشتنم فانى کند و چون بر جا مبسوطم گرداند مرا باز دهد و چون مرا به حقیقت جمع کند حاضرم گرداند و چون تفرقه کند بحق، مرا از من بپوشد و او اندرین همه حرکاتم آرد و سکون نه، و مستوحش کند و موانست نه، بحاضر آمدن طعم وجود بچشاند، کاشکى کى مرا از من فانى کردى تا بهره یافتمى یا مرا از من غائب کردى تا براحت افتادمى.
و از ان جمله هیبت و انس است. هیبت و انس برتر از قبض و بسط بود چنانکه قبض برتر درجه خوف بود و بسط برتر [از] منزلت رجا است و هیبت برتر از قبض است و انس تمام‏تر از بسط، و حقّ هیبت غیبت بود و هر هائب غائب بود پس اندر هیبت متفاوت باشند چنانک اندر غیبت فرق بود میان ایشان، و حقّ انس هشیارى بود بحق [و همه مستأنسان هشیار باشند] و میان هشیاران فرق بود برحسب آنک اندر شرب میان ایشان فرق بوده و گفته‏اند کمترین محل انس آنست کى اگر صاحب او را اندر دوزخ اندر آرى انس برو تیره نگردد.
جنید گوید سرى گفت بنده به جائى رسد کى اگر شمشیرى یا تیرى بر روى او زنى خبر ندارد و از ان چیزى اندر دل من بود تا آنگاه که آشکارا شد مرا که چنانست کى او گفت.
مقاتل‏ «1» عکّى گوید اندر نزدیک شبلى شدم و بمنقاش گوشت از ابروى خویش برمى‏کند گفتم یا سیّدى خویشتن را چنین همى‏کنى و [رنج آن با دل من مى‏گردد] «2» گفت آن حقیقت است کى مرا ظاهر شدست و طاقت او نمى‏دارم و رنجى بر خویشتن همى‏نهم مگر از من پوشیده گردد و نمى‏گردد و مرا با او طاقت نیست.
و حال هیبت و انس اگرچه بزرگست اهل حقیقت نقص شمرند براى آنک بنده را
______________________________
 (1)- متن عربى: ابى مقاتل.
 (2)- اصل: الم به تو همى‏رسد.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 98
اندر وى تغیّر است [و] اهل تمکین حال ایشان از تغیّر بر گذشته باشد و ایشان محو باشند اندر وجود عین، ایشان را نه هیبت بود و نه انس و نه علم و نه حس.
و حکایتى معروفست از ابو سعید خرّاز که گفت اندر بادیه راه گم کردم و همى‏گفتم. شعر:
 
اتیه فلا ادرى من التیه من انا         سوى ما یقول الناس فىّ و فى جنسى‏     
 
اتیه على جنّ البلاد و انسها         فان لم اجد شخصا اتیه على نفسى‏     

معنى این آن بود کى گوید تکبّر کنم و ندانم از کبر کى‏ «1» من خود کیم مگر آنک مردمان همى‏گویند از من، کبر آرم بر پریان و آدمیان و اگر کسى نیابم که کبر آرم، بر خویشتن کبر آرم این تکبّر بمعنى فخرست.
هاتفى آواز داد و گفت. شعر:
 
ایا من یرى الاسباب اعلى وجوده‏         و یفرح بالتیه الدّنىّ و بالانس‏     
 
فلو کنت من اهل الوجود حقیقة         لغبت عن الاکوان و العرش و الکرسى‏     
 
و کنت بلا حال مع اللّه واقفا         تصان عن التّذکار للجنّ و الانس‏     

بنده که ازین حالت برگذرد بوجود رسد «2».
و از آن جمله تواجد و وجد و وجود است. تواجد وجد آوردن بود بتکلّف‏
______________________________
 (1)- مب: از گنداورى. ظ: کبر آورى.
 (2)- مب: ندارد. متن عربى: و انما یرتقى العبد عن هذه الحالة بالوجود. و همانا که بنده ازین حالت بوصول وجود بر تواند گذشت.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 99
به نوعى اختیار «1» و خداوندش را کمال وجد نبود کى اگر کمال وجدش بودى واجد بودى‏
 
 اذا تخازرت و ما بى من خزر         ثم کسرت العین من غیر عور     

 «2»، [گروهى گفته‏اند تواجد مسلّم نیست خداوندش را زیرا که بتکلّف بود و از تحقیق دور بود] «3». گروهى گفته‏اند [تواجد] مسلّم است درویشان مجرّد را که چشم دارند یافتن این معنى‏ها را، واصل ایشان اندر این، خبر رسول است صلّى اللّه علیه و سلّم که گفت. ابکوا فان لم تبکوا فتباکوا. بگرئید و اگر گریستن [تان‏] نیاید بستم بگرئید «4».
حکایتى معروف است از ابو محمد جریرى که گوید نزدیک جنید بودم و ابن مسروق و درویشان دیگر حاضر بودند و قوّالى قول همى‏گفت، ابن مسروق برخاست و آن گروه که آنجا بودند، جنید ساکن بود گفتم یا سیّدى ترا اندر سماع هیچ‏چیز نیست جنید گفت و ترى الجبال تحسبها جامدة و هى تمّر مرّ السّحاب. پس گفت ابا محمد ترا اندر سماع هیچ نصیب نیست گفتم چون من بسماع حاضر باشم و آنجا محتشمى باشد [بر] خویشتن نگاه دارم وجد خویش‏ «5» و چون خالى باشم [وجد را] فراگذارم و اندرین حکایت لفظ تواجد اطلاق کردند «6» و جنید آن را منکر نبود.
______________________________
 (1)- اصل: به نوعى آزمایش. متن عربى: بضرب اختیار. مترجم اختیار را اختبار (به با، حرف دوم الفبا) خوانده است.
 (2)- متن عربى: و باب التفاعل اکثره على اظهار الصفة و لیست کذلک. قال الشاعر:

 
اذا تخازرت و ما بى من خزر         ثم کسرت العین من غیر عور     

 (3)- مب: ندارد.
 (4)- مب: بتکلف بگریید.
 (5)- مب: من بر خویشتن نگه دارم و وجد خویش پیدا نکنم.
 (6)- مطابق «اصل» و «مب» لفظ تواجد نیامده است ولى متن عربى چنین است: فاذا خلوت ارسلت وجدى فتواجدت. چون به خلوت روم وجد را فراگذارم و تواجد کنم و وجد از خود فرانمایم.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 100
از استاد ابو على شنیدم رحمه اللّه که گفت [هرگاه‏] «1» که ادب بزرگان چون نگاه داشت اندر حال سماع‏ «2»، خداى عزّ و جلّ وقت بر وى به نگاهداشت از برکات ادب، تا گفت وجد خویش نگاه دارم و چون خالى باشم فراگذارم وجد را تا وجدم پدیدار آید زیرا که وجد را فرا نتوان گذاشت پس از آنک وجد بشد و غلبه وجد برخاست و لیکن چون صادق بود اندر مراعات و حرمت پیران خداى عزّ و جلّ وقت بر وى نگاه دارد تا بوقت خلوت وجد پدیدار آید.
پس تواجد ابتداء این وجد است بر این صفت کى ذکر وى رفت.
و پس ازین وجد بود و وجد آن بود که بدل تو درآید بى‏تکلّفى تو و پیران ازین سبب گفتند وجد یافتن بود و مواجید بمقدار وردها بود [هر کى را وظایف بیشتر لطائف خداى تعالى در حق او بیشتر] «3».
از استاد ابو على شنیدم رحمه اللّه که گفت واردات از وردها خیزد هر کى او را وردى نبود بظاهر، او را اندر سرّ وارد نبود و هر وجد که صاحب او را در آن کسبى بود آن نه وجد بود و چنانکه بنده تکلّف کند در معاملات ظاهر او را حلاوت طاعت واجب کند پس آنک در احکام باطن تکلّف کند مواجید واجب کند، حلاوت ثمره معاملت بود و مواجید نتیجه منازلت بود.
امّا وجود پس از آن بود که از درجه وجد درگذرد، وجود نبود مگر پس از آنکه از بشریّت مرده گردد، زیرا که بشریّت را نزدیک سلطان حقیقت بقا نباشد.
و این معنى قول ابو الحسین نورى راست، گفت سى سال است تا میان‏ «4» وجد و فقدم، چون خداى را یابم دل گم کنم و چون دل بازیابم خداى را فراموش کنم.
______________________________
 (1)- ظاهرا زائد است.
 (2)- مب: شنیدم که ادب و حرمت بزرگان در حال سماع.
 (3)- اصل: ندارد.
 (4)- اصل: تا من اندر.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 101
جنید گوید علم توحید از یافتن او جداست [و یافتن او از علم جداست‏] «1» و اندرین معنى گفته‏اند:
 
وجودى ان اغیب عن الوجود         بما یبدو علىّ من الشّهود     

تواجد مبتدیان را بود و وجود منتهیان را و وجد واسطه بود میان نهایت و بدایت.
از استاد ابو على [دقّاق‏] شنیدم که گفت تواجد بنده را بوجود برد «2» وجد موجب استغراق بنده بود و وجود موجب هلاک بنده بود چنانکه کسى به کناره دریائى شود «3» و پس اندر دریا نشیند پس هلاک شود و ترتیب این کار قصد بود پس درشدن [پس حضور] پس وجود [پس از او خمود «4»] و خمود به اندازه وجود بود و صاحب وجود را صحو بود و محو بود، حال صحوش بقا بود بحق و حال محو [ش‏] فنا بود بحق، این دو حال دائم بر وى همى‏درآید چون آن درآید این برخیزد و چون آن درآید این برود «5».
رسول صلّى اللّه علیه و سلّم از حق سبحانه و تعالى خبر داد که گفت چون بنده به جایگاهى رسد کى بمن بشنود و بمن ببیند.
منصور بن عبد اللّه گوید که کسى در حلقه شبلى بایستاد و پرسید که آثار درستى وجود پیدا گردد بر واجد آن یا نه گفت نورى درفشان گردد بنار اشتیاق پیوسته، اثر آن بر هیکل‏ها افتد چنانک ابن المعتزّ گوید:
______________________________
 (1)- مب: ندارد.
 (2)- متن عربى: التواجد یوجب استیعاب العبد. مب: بکلى ناقص است.
 (3)- متن عربى: فهو کمن شهد البحر.
 (4)- مب: ندارد.
 (5)- متن عربى اضافه دارد: فاذا غلب علیه الصحو بالحق فبه یصول و به یقول. چون صحو بحق بر او غلبه کند صولت و گفتار وى بحق باشد.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 102
شعر
 
و امطر الکاس ماء من ابارقها         فانبت الدرّ فى ارض من الذّهب‏     
 
و سبّح القوم لمّا ان رأوا عجبا         نورا من الماء فى نار من العنب‏     
 
سلافة ورثتها عاد عن ارم‏         کانت ذخیرة کسرى عن اب فاب‏     

ابو بکر دقّى را گفتند کى جهم دقّى اندر حال سماع درختى بگرفت و از بیخ بکند وقتى ایشان اندر دعوتى بهم افتادند و [ابو بکر] دقّى نابینا بود گفت که [چون‏] جهم اندر حال شود و فرا «1» بر من رسد مرا خبر دهید یا به منش نمائید و دقّى ضعیف بود چون جهم بدو نزدیک شد گفتند اینک جهم، دقّى ساق جهم بگرفت و بر جاى بداشت چنانک نتوانست جنبیدن‏ «2». چون حال چنان دید جهم گفت ایّها الشیخ توبه کردم و رهاش کرد.
استاد امام ابو القاسم رحمة اللّه علیه گفت آن برخاستن جهم برحق‏ «3» بود و گرفتن دقّى ساق وى بحق بود چون جهم دانست که حال دقّى برتر است از حال او، باز انصاف آمد و گردن نهاد. و چنین بود آنک بحق بود هیچ‏چیز بوى غلبه نتواند کرد، فامّا چون غلبه محو را بود نه علم بود و نه فهم بود و نه عقل بود و نه حس بود.
از استاد [بو] عبد الرحمن سلمى شنیدم که ابو عقال مغربى به مکّه آمد و به چهار سال طعام نخورد و شراب نخورد تا فرمان یافت.
______________________________
 (1)- مب: نزدیک من.
 (2)- اصل: و بنتوانست جنبید.
 (3)- مب: در حق.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 103
یکى از درویشان در نزدیک ابو عقال شد و گفت: سلام علیکم، ابو عقال گفت: و علیکم السّلام آن مرد گفت من فلانم، گفت تو فلانى چگونست‏ «1» و چه مى‏کنى و غائب شد از من و گفتى کى هرگز مرا ندیده است و بارى چند چنین همى‏گفتم او همچنان مى‏پرسیدى چون من بایستادمى باز سر عادت شدى، دانستم که غائب است دست ازو بداشتم و بیرون آمدم.
عمر بن محمّد بن احمد گوید از زن ابو عبد اللّه تروغبدى شنیدم که قحط بود و مردمان همى‏مردند از گرسنگى و ابو عبد اللّه تروغبدى اندر خانه شد و مقدار دو من گندم یافت و گفت مردمان از گرسنگى مى‏میرند و اندر خانه من [دو من‏] گندم [باشد] و در شورید و هرگز باهوش نیامد مگر بوقت نماز، فریضه بگزاردى و باز آن حال شدى و برین حال همى‏بودى تا فرمان یافت. دلیل کند این حکایت بر آنک این مرد آداب شریعت بر وى نگاه داشتند نزدیک غلبه احکام حقیقت [و اینست صفت اهل تحقیق‏] و سبب غیبت او از تمیز، شفقت بود بر مسلمانان و این قوى‏تر نشانى بود از تحقّق حال وى‏ «2».
و از آن جمله جمع و تفرقه است. لفظ جمع و تفرقه اندر سخن ایشان بسیار بود، استاد بو على گفتى فرق آن بود کى با تو منسوب بود و جمع آن بود که از تو ربوده بود «3» و معنیش آن بود که آنچه کسب بنده بود از اقامت عبودیّت و آنچه باحوال بشریّت سزد آن فرق بود، و آنچه از قبل حق بود از پیدا کردن معانى و لطفى کردن و احسانى، آن جمع بود، و این فروترین احوال ایشان باشد اندر جمع و فرق زیرا که آن اندر شهود افعال بود و هرکه او را حق سبحانه و تعالى حاضر کند بافعال او از طاعات و مخالفات او، آن بنده به صفت تفرقه باشد و هرک را حق حاضر کند از افعال‏
______________________________
 (1)- مب: و چگونه.
 (2)- اصل: از حقیقتش اندر حال وى. و آن خالى از مسامحه‏اى در ترجمه نیست.
 (3)- مب: بوده باشد. متن عربى: و الجمع ما سلب عنک.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 104
نفس خویش آن بنده بمقام جمع بود، اثبات خلق از باب تفرقه بود و اثبات حق از صفت جمع بود «1» و بنده را چاره نیست از جمع و تفرقه زیرا که هر کى او را تفرقه نبود عبادتش نبود و هرکه او را جمع نبود معرفتش نبود قول خداى تعالى ایّاک نعبد اشارت است بتفرقه و ایّاک نستعین اشارت است بجمع، چون بنده با حق سبحانه و تعالى خطاب کند بزبان راز بر وى سؤال‏ «2» یا دعا یا ثنا یا شکر یا عذر بر چیزى اندر محل تفرقه بود [و چون در سرّ گوید و بدل سماع مى‏کند آنچه از حق بدو مى‏آید آن مقام جمع است‏] «3».
از استاد ابو على شنیدم که قوّالى در پیش ابو سهل صعلوکى این بیت بگفت.
شعر:
 
جعلت تنزّهى نظرى الیکا.             

و استاد ابو القاسم نصرآبادى حاضر بود استاد ابو سهل گفت جعلت (تا بنصب) [باید] و نصرآبادى گفت نه که جعلت (برفع تا) [باید] استاد ابو سهل گفت نه عین جمع تمام‏تر بود نصرآبادى خاموش شد.
استاد امام رحمة اللّه علیه گوید هر کى تاء جعلت برفع گوید از خود خبر داده بود و چون بنصب گوید بیزارى شده باشد که این بتکلّف من بود بلکه خطاب‏
______________________________
 (1)- مب: هرک را حق تعالى خاص گرداند آن بنده باشد بمقام جمع رسیده، اثبات خلق زیادت تفرقه بود و اثبات حق از صفت جمع. اصل تمام‏تر و با متن عربى سازگارتر است.
 (2)- مب: بنده با حق تعالى مناجات کند اما از روى سؤال.
 (3)- اصل: مشوش و ناقص است. متن عربى: و اذا اصغى بسره الى ما یناجیه به مولاه و استمع بقلبه ما یخاطبه به فیما ناداه او ناجاه او عرفه معناه او لوح لقلبه و اراه فهو یشاهد الجمع. و چون بنده بگوش سر آنچه خدا بدو راز گوید بنیوشد و بدل بشنود آنچه حق بدو خطاب کرد در آنچه ندا کرد و به آشکار گفت یا براز و پوشیده گفت یا معنى آن را بدو شناسانید و یا بدل وى نمود این چنین بنده شاهد مقام جمع است.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 105
کرده باشد با صانع خویش که این بفضل تست و تو مخصوص کردى مرا، بتکلّف من نبود، اوّل بر خطر دعوى بود و دیگر به صفت بیزارى شدن‏ «1» بود از حول و قوّت و اقرار دادن بود بفضل، و فرق بود میان آنکه گوید بجهد خویش پرستم ترا و میان آنک گوید بفضل تو و لطف تو ترا بشناختم.
و جمع جمع برتر ازین بود و خلاف است میان مردمان در این جمله برحسب فرق اندر احوال ایشان و تفاوت درجات ایشان، هر کى اثبات کند نفس خویش را و خلق را و لکن همه را قائم بحق بیند این جمع بود و چون از دیدار خلق ربوده باشد و از نفس خویش و به همگى از همه اغیار بى‏خبر و بى‏علم بدانچه ظاهر شود از سلطان حقیقت و غلبت گیرد، آن جمع جمع باشد، تفرقه [اغیار دیدن بود خداى را و جمع اغیار دیدن بود به خداى و جمع جمع به همگى از همه چیزها هلاک شدن بود و حسّ نایافتن بغیر خداى بوقت غلبه حقیقت‏ «2»]. و پس ازین حالى بود لطیف، قوم آن را فرق ثانى خوانند و آن آن بود کى بنده با حال صحو دهند بوقت اداى فریضها تا قیام کردن بر وى جارى بود به فریضها اندر اوقات او، تا بازگشتن بود ازو به خداى نه بازگشتن بنده را به بنده، خویشتن را اندرین همه حالها اندر تصرّف حق بیند، مبدئ ذات خویشتن بیند و مجرى احوال و افعالش داند برو بعلم و مشیّت او «3».
و اشاره کرده‏اند بلفظ جمع و فرق، بگردانیدن حق جمله خلق را از حال بحال، جمع کرد همه را اندر تصریف و تقلیب از آنجا که آفریدگار ذوات ایشان است و
______________________________
 (1)- مب: تبرا.
 (2)- اصل: ناقص و مشوش است.
 (3)- مب: و آن آن بود که با حال صحو آیند بوقت اداء فریضها تا قیام کردن بر وى جارى بود بفرائض بوقت خویش تا بازگشتن خداى را بود به خداى نه بازگشتن بنده را به بنده، خویشتن را اندرین همه احوال در تصرف حق بیند و پیداکننده ذات خود او را بیند و هرچ بوى رود به مشیت او بود.
رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 106
راننده صفات ایشان پس پراکنده گرداند در درجات، گروهى را سعید کرد و گروهى را بعید کرد، گروهى را مجذوب کرد، گروهى را بقرب خویش راه داد و گروهى را دور کرد «1» و انواع و افعال او را نهایت نیست و شرح را بدان راه نیست و انشدوا للجنید در معنى جمع و تفرقه.
شعر:
 
و تحقّقتک فى سرّى فناجاک لسانى‏         فاجتمعنا لمعان، و افترقنا لمعانى‏     
 
ان یکن غیّبک التّعظیم عن لحظ عیانى‏         فلقد صیّرک الوجد من الاحشاء [دانى‏]     

و دیگر اندرین معنى گوید:
 
اذا ما بدا لی تعاظمته‏         فاصدر فى حال من لم یرد     
 
جمعت و فرّقت عینى‏ «2» به‏         ففرد التواصل مثنى العدد     

و از آن جمله فنا و بقا است. قوم اشارة کرده‏اند به فنا [و گفته‏اند] پاک شدن [است‏] از صفات نکوهیده و اشارة کرده‏اند ببقاء [بتحصیل اوصاف‏] «3» ستوده‏
______________________________
 (1)- مب: و اشارت کرده‏اند بلفظ جمع و فرق و گفتند جمع و فرق دانستن حق است جمله خلق را و گردانیدن ایشان را از حالى بحالى از آنک جمله

/ 0 نظر / 19 بازدید