نمونه هایی از ادبیاتِ حماسی و پایداری در هشت سال دفاعِ مقدَّس

 به نام خداوندگارِ هستی

 که رابطه ی عاشقانه اش

با بندگانِ  مُخلص اش

در شهادت

 

و الوهیَِّتِ شهیدان تجلّی کرده

است

 

 

شهید واژه ی عارفانه یی است

 

که تبلور آن یک معمّای عاشقانه

 

بین خالق و مخلوق است

 

و به وصال ،شهادت

 

و جانبازی ختم میگردد

 

و لازمه ی شهادت شهامت

 

و از جان گذشتگی است.

 

واژه ها زیباترین هم که باشند

 

شهادت یک نوع ریباییِ متعالی

 

در خود دارد

 

که سخنِ دل در زبان هیچگاه

 

جاری نخواهد گشت.

 

جاری در زبان هم که بشود

 

همباز لذَّتِ  بیانی که معبَرَش

 

 

 

از دل است

 

طوردیگَر است.

 

تنها دل است که سخنِ متعالی

 

را به واقع تبیین میکند

 

وما هنوز که هنوز است،

 

باید شهید را مطالعه کنیم

 

زیرا شهادت و جانغشانی

 

 

 

در شهید

 

سرشارِ لذَّت است

 

و ما هنوز

 

به دَرکِ واقعی ِ آن لذَّت

 

 

 

نرسیده ایم


استاد شهید مرتضی مطهری

 

استفاده ی بهینه از اوقات زندگی

در تنظیم وقت، خیلی دقیق بود به طوری که از تمام اوقات خود، به نحو احسن استفاده می‏کرد.

نماز ظهر را که می‏خواند، غذا می‏خورد و اگر چیزی نبود، نان و ماست صرف می‏کرد. یک ساعت می‏خوابید، سپس تجدید وضو نموده، مشغول مطالعه می‏شد تا وقتی که بچه‏های مدرسه‏ی علوی، استادان و دانشجویان می‏آمدند. ایشان درس می‏گفتند و پس از نماز مغرب، در اتاق مطالعه تا ساعت ده و یازده مشغول مطالعه بودند و جلسه داشتند و بعد که می‏آمد می‏گفت: «سرم گیج می‏رود».

قبل از خواب، بیست دقیقه تا نیم ساعت قرآن می‏خواند و حدود ساعت دوازده شب، می‏خوابید. پس از دو ساعت و نیم از نصف شب، برمی‏خاست و به نماز و مناجات می‏ایستاد. مناجاتهای عجیبی داشتند؛ مثلا در مناجات می‏گفتند: «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» (مجله شاهد، ش 212، تیر 1371، ص 31.)

راوی: همسر استاد شهید

 

 

رؤیای صادقانه

سه شب مانده به شهادت، ایشان خواب دید. شب جمعه، شب آخر بود. با شوق از خواب برخاست. گفتم: «چرا این گونه برخاستید؟» گفت: «من خوابی دیدم و اکنون هنوز گرمی لبهای حضرت رسول صلی الله علیه و آله را روی لبهایم احساس می‏کنم. خواب دیدم در کعبه ایستاده‏ام و آقام خمینی طرف راست من ایستاده است. دیدم از یکی از درها حضرت رسول صلی الله علیه و آله وارد شد و به سرعت به طرف من آمد، به حضرت گفتم آقا! (اشاره به آقای خمینی) از اولاد شما هستند، حضرت فرمود: البته و شروع کردند به بوسیدن امام. بعد شروع کردند به بوسیدن من و یک ربع ساعت مرا می‏بوسید و لبهای ایشان روی لبهای من بود».

به استاد مطهری گفتم: «رسول خدا صلی الله علیه و آله کارهای شما را تأیید کردند» ایشان گفت: «برایم حادثه‏ای اتفاق می‏افتد». در شب شهادت ایشان، دخترشان می‏گفت: «این تعبیر خواب پدرم بود» (مجله‏ی شاهد، ش 212، تیر 1371، ص 31.)

راوی: همسر استاد

 

 

نماز اول وقت

به یاد دارم، سه‏ شنبه یازدهم اردیبهشت ماه 1358 بود که پدرم نماز مغرب و عشاء را بجا آورد. ساعت حدود هشت شب بود. از من و برادرم خواهش کرد او را به جلسه‏ی هفتگی سیاسی آن شب - که در منزل یکی از دوستان تشکیل می‏شد - برسانیم؛ اما پس از مدتی گفت: «دیگر لزومی ندارد شما بیایید؛ یکی از دوستان با ماشین به دنبال من می‏آید و من با او می‏روم». بعد برای تنظیم و مرتب کردن یادداشتها و کارهایش به کتابخانه رفت. من که برای اقامه‏ی نماز، جانماز و مهر پیدا نکرده بودم، به کتابخانه رفتم تا یکی از جانمازهایی را که معمولا مهمانها از آنها استفاده می‏کردند، بردارم. در همین موقع مادرم به آن جا آمد و گفت: «مجتبی! چرا از جانمازهای مخصوص مهمانها استفاده می‏کنی؟». گفتم: «مادر جان! در اتاقهای دیگر، مهر و جانماز پیدا نکردم». در این وقت پدرم گفت: «مسأله‏ای نیست، مهم انجام فریضه ‏ی نماز در اول وقت است، نماز از هر چیز باارزش‏تر و مهمتر است».

این آخرین سخنانی بود که از پدر شنیدم و پس از لحظاتی با دوست خود جهت شرکت در جلسه رفت؛ اما دیگر به خانه بازنگشت و به لقاء الله پیوست. (مجله‏ی خانواده، ش 113، ص 18.)

راوی: مجتبی مطهری؛ فرزند ارشد استاد

 

 

زنگ ساعت

ایشان (شهید مطهری) هیچ وقت نماز شب‏شان ترک نمی‏شد و چون همیشه ساعت را میزان می‏کردند و فکر می‏کنم که دو بود که بلند می‏شدند برای نماز شب. آن شب که ترور شدند، ما تا صبح بیدار بودیم و ساعت ایشان همین طور ساعت دو زنگ می‏زد. این خیلی برای ما تأسف‏انگیز بود که خود ایشان نبودند؛ ولی ساعت همین طور زنگ می‏زد و این برای ما خیلی ناراحت‏کننده بود. (مجله‏ی شاهد، ش 212، تیر 1371، ص 31.)

راوی: علی مطهری؛ فرزند استاد

 

 

شوق شهادت

من در تبریز، در خوابگاه بودم و هیچ قصد آمدن به تهران را نداشتم. یک مربته نمی‏دانم چه شد که بدون مقدمه گفتم بروم تهران. دلیلش هم این بود که آن روز رادیو بین ساعت 6 - 5 سخنرانی ایشان را گذاشته بودند و من گوش می‏کردم که یک مرتبه گفتم بروم تهران. با این که هیچ تصمیم نداشتم و با خودم می‏گفتم که مثلا ده روز دیگر می‏روم، برنامه‏ام این طوری بود که مثلا ده روز دیگر بروم، فوری بلیط گرفتم و شب ساعت هشت حرکت کردم و صبح زود به تهران رسیدم.

بین راه، از آمدن به تهران پشیمان شدم و با خود گفتم من که کار زیادی در تهران ندارم. بعد که آمدم تهران «روز کارگر» بود و شب این اتفاق افتاد. این کار خدایی بود که من بیایم و برای آخرین بار در حالی که یک ماه بود ایشان را ندیده بودم ببینم، خیلی جالب شد که من ایشان را دیدم.

آقا آن روز خیلی شاد بودند و آن روز ما سر ناهار خیلی با هم حرف زدیم. ایشان شاد بودند و وضع کاملا عجیبی داشتند. بعد از شهادت ایشان خیلی تعجب می‏کردیم که چطور ایشان آن روز آن قدر شاد و خندان بودند (مجله‏ی شاهد، ش 212، تیر 1371، ص 31.)

راوی: علی مطهری فرزند استاد

 

 

لباس قاتل

... بعد از شهادت ایشان (شهید مطهری) هم خیلی از شبها خواب ایشان را می‏بینم، حتی یک شب من ایشان را در خواب دیدم و از ایشان پرسیدم: «ما قاتل شما را از کجا بشناسیم؟»، ایشان گفتند: «وقتی قاتل مرا ببینی، لباسش سبز است». اتفاقا آن روز هم که رفته بودم دادگاه، دیدم که لباس قاتل سبز است، فهمیدم که ایشان با وجودی که جسمشان در این دنیا نیست ولی به فکر ما هستند (همان.)

راوی: محمد مطهری، فرزند استاد

 

شهید حجةالاسلام سید علی اندرزگو

 

میهمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم

خدا رحمت کند علمای بزرگ را! مرحوم «کشمیری» یکی از این علمای بزرگ در قرن اخیر است که از بازماندگان و شاگردان مرحوم قاضی - رحمة الله علیه - به شمار می‏روند. خداوند عنایتی به ایشان کرده بود و ایشان بعضی از مسائل را پیش‏بینی می‏کردند؛ از جمله‏ ی این پیش‏بینیها خبر شهادت «شهید اندرزگو» بود که به صورت تلفنی به شهید فرمودند: ان شاء الله امسال میهمان جدت هستی».

خود شهید هم در ماهها و روزهای آخر، به دوستان و خانواده، اشاره‏ هایی کرد که من دیگر رفتنی هستم؛ حتی به همسرشان که در روزهای آخر برایشان لباس برده بود، گفت: «شاید این آخرین دفعه‏ای باشد که مرا می‏بینید». زمانی هم که قصد آمدن به تهران را داشت گفته بود: «این آخرین سفر من و آخرین دیدار من با شما است».

قبل از سفر، سفارشهایی به همسرشان درباره ‏ی تربیت فرزندان کرد و به وی گفت: «سعی کن که بچه‏ها در راه اسلام قرار بگیرند». آرزو داشت فرزندانش طلبه شوند. خیلی به کسوت روحانیت علاقه داشت؛ حتی پیش از آن لباس تهیه کرده بود که اگر انقلاب پیروز شد، لباس اصلی خود را که لباس سادات بود بر تن کند. خلاصه، در همان سفری که به تهران داشت، به شهادت رسید و این نشانه‏هایی بود که مشخص می‏کرد پدر از شهادتش باخبر است (نشریه‏ی یالثارات، ش 108، 23 / 8 / 1379، ص آخر.)

راوی: فرزند شهید

 

شهید دکتر مصطفی چمران

 

دهلاویه آبستن حادثه‏ای بزرگ

آن شب، آخرین شبی بود که نوازش نسیم بهار بر گونه‏ های گلهای دشت بوسه می‏کاشت و برای سبزه‏ها غزل وداع می‏سرود و می‏رفت تا آمدنی دیگر. و اهواز زیر سایه‏ی سکوت شب، رؤیاهای شیرین پیروزی می‏دید. کسی چه می‏دانست فردا در «دهلاویه» چه خواهد گذشت؟ فقط خدا می‏دانست و شاید هم خاکریزهای دهلاویه! شب آبستن حادثه‏ای تلخ بود و گویی در سکوتی مرگبار منتظر خبری از نسیم صبح. و او بی‏اعتنا به تمام سیاهیها، اشکهایش را برای بارها و بارها پای ضریح سجاده به قربانگاه راز و نیاز می‏برد و می‏رفت تا آخرین نیایشهایش را بر صفحه‏ی صحیفه‏ی عشق، جاودانه سازد:

«خدایا! تو را شکر که مرا در آتش عشق گداختی. احساس می‏کنم این دنیا دیگر جای من نیست. خدایا! به سوی تو می‏آیم و از عالم و عالمیان می‏گریزم. تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده».

در سحرگاه سی و یکم خرداد ماه سال شصت، «ایرج رستمی» فرمانده منطقه‏ی دهلاویه به شهادت رسید و شهید دکتر چمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد به خصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فراگرفته بود؛ دسته‏ای از دوستان صمیمی او می‏گریستند و گروهی دیگر مبهوت مانده فقط به همدیگر می‏نگریستند؛ از در و دیوار، از جبهه و شهر، بوی مرگ و نسیم شهادت می‏وزید و گویی همه در سکوتی مرگبار منتظر حادثه‏ ای بزرگ و زلزله‏ای وحشتناک بودند. شهید چمران، یکی دیگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود، او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی کند.

همه‏ی اطرافیانش هنگام خروج از ستاد با او وداع کردند و با نگاه‏های اندوهبار تا آن‏جا که چشم می‏دید و گوش می‏شنید، او و همراهانش را دنبال می‏کردند و غمی مرموز و تلخ بر دلهایشان سنگینی می‏کرد.

دکتر چمران، شب قبل در آخرین جلسه‏ی مشورتی ستاد، یارانش را با وصایای بی‏سابقه‏ای نصیحت کرد و خدا می‏داند که در پس چهره‏ی ساکت، آرام و ملکوتی او چه غوغا و چه شور و هیجانی از شوق رهایی، رستن از غم و رنجها، شنیدن دروغ و تهمتها و دم نیاوردنها و از شوق شهادت برپا بود؛ چه بسیار یاران باوفای او به شهادت رسیده بودند و اینک او خود به قربانگاه می‏رفت. سالها یاران و تربیت‏شدگان عزیزش در مقابل چشمانش و در کنارش شهید شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتیاق شهادت می‏سوخت؛ ولی خدای بزرگ او را در این آزمایشهای سخت، محک می‏زد و می‏آزمود، او را هرچه بیشتر می‏گداخت و روحش را صیقل می‏داد تا قربانی عالی‏تری از خاکیان را به ملائک معرفی نماید و بگوید:

(انی أعلم ما لا تعلمون) (بقره: 30.)؛ «من چیزهایی می‏دانم که شما نمی‏دانید»أ

 

 

درخشندگی رخسار

چقدر چهره‏اش در تاریکی شب می‏درخشید. گاهی با لبخندی تلخ، شاید به یاد یارانش در پاوه، کوههای بلند کردستان، تنگی حلقه‏ی محاصره‏ی سوسنگرد و رؤیای بر باد رفته‏ی قادسیه‏ی دشمن، یا شیرینی فتح ارتفاعات الله‏اکبر و گاهی درخشش مروارید اشک به یاد سرخی خون مبارزان لبنان بر بلندیهای جبل عامل؛ نگاه‏های غمناک آوارگان فلسطین، یا تکه‏های جسد پاسداران کرد پاوه و حسرت پیوستن به آنانی که امشب پرنده‏ی خاطراتشان در آیینه‏ی بارش چشمانش پرواز را به تصویر می‏کشیدند.

بالأخره صبح از راه رسید و نسیمی که از دهلاویه به سوی اهواز، بال گشوده بود، شمیم شهادت علمدارش را در علقمه‏ی دهلاویه چون قاصدکی سبکبال در همه جا پراکند و آنچه ماند، بهت بود و حیرت؛ اشک بود و سکوتی که بار هزاران فریاد را با خود به دوش می‏کشید و در این هیاهوی بی‏صدا، شانه‏های ستبر او باید سنگینی داغی دوباره را تحمل می‏کرد. برخاست تا علمداری دیگر را به معرکه ببرد. فضا پر بود از بوی کربلا و او آرام‏آرام به گودی قتلگاه نزدیک می‏شد، فقط خدا می‏دانست که در دل آن دریای آرام چه طوفانی برپا بود و چه امواج خروشانی در تلاطم رسیدن به ساحل رهایی بی‏قرار و بی‏تاب شکستن دیوارهای شنی کالبد خاکی بودند. و او می‏رفت تا زیر باران خمپاره‏ها چرکیهای زمین را از خود بزداید. به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیةالله اشرافی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات کرد. برای آخرین بار یکدیگر را بوسیدند و باز هم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همه‏ی رزمندگان را در کانالی پشت دهلاویه جمع کرد، شهادت فرماندهشان «ایرج رستمی» را به آنها تبریک و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی؛ ولی نگاهی عمیق و پرنور و چهره‏ای نورانی و دلی مالامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت:

«خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، می‏برد».

خداوند ثابت کرد که او را دوست می‏دارد و چه زود او را به سوی خود فراخواند.

 

 

وداع با دوستان

سخنش تمام شد؛ با همه رزمندگان خداحافظی و دیده‏بوسی کرد. به همه‏ی سنگرها سرکشی نمود و در خط مقدم، در نزدیکترین نقطه به دشمن، پشت خاکریزی ایستاد و به رزمندگان تأکید کرد که از این نقطه که او هست، دیگر کسی جلوتر نرود؛ چون دشمن به خوبی با چشم غیر مسلح دیده می‏شد و مطمئنا دشمن هم آنها را دیده بود. آتش خمپاره که از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی، قربانیهای دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و دکتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از کنارش متفرق شوند و از هم فاصله بگیرند. یارانش از او فاصله گرفتند و هر یک در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثه‏ای جانکاه بودند.

 

 

پرواز تا بر دوست

وقتی سر سودایی‏اش رویشگاه ترکش خمپاره‏ای شد، لبخندی از جنس نور بر لبانش نشسته بود. دستش را بالا آورد شاید به نشانه‏ ی سلامی دیگر به همرزمان شهیدش... و رفت تا برای همیشه جاودانه بماند.

ترکش خمپاره‏ی دشمن به پشت سر دکتر چمران اصابت کرد و ترکشهای دیگر صورت و سینه‏ی دو یارش را که در کنارش ایستاده بودند، شکافت و فریاد و شیون رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست، او را به سرعت به آمبولانس رساندند.

خون از سرش جاری و چهره ‏ی ملکوتی و متبسم و در عین حال متین و محکم و مؤثر آغشته به خاک و خون، با آن که عمیقا سخنها داشت؛ ولی ظاهرا دیگر با کسی سخن نگفت و به کسی نگاه ن

/ 0 نظر / 22 بازدید