بررسی رساله قشیریه

باب دهم در خاموشى‏

ابو هریره‏[1] رضى اللّه عنه گوید که پیغامبر صلّى اللّه علیه و سلّم گفت هرکه به خداى ایمان دارد و روز واپسین، گو همسایه را رنجه مدار[2]. و هرکه ایمان دارد به خداى و روز واپسین‏[3] گو مهمان نیکو دار[4] و هرکه ایمان دارد به خدا و روز واپسین گو نیکو گوى یا خاموش باش.

و عقبة بن عامر گوید گفتم یا رسول اللّه نجات اندر چیست؟ گفت زبان نگهدار و با مردمان نیکوکار باش و بر گناه خویش گریه کن‏[5].

استاد امام گوید رحمه اللّه خاموشى سلامت است و اصل آنست و بر آن‏

______________________________
(1)- مب: حدیث را بعربى آورده است.

(2)- مب: نیکو دار.

(3)- مب: و به قیامت.

(4)- مب: گرامى دار.

(5)- مب: و اندر خانه بنشین و بر گناه خویش بگرى.

 

رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 182

ندامت باشد[6] چون وى را از آن بازدارند[7] واجب آن بود که فرمان شرع در آن نگاه دارد[8]، و خاموشى در وقت خویش صفت مردانست چنانک سخن اندر موضع خویش از شریف‏ترین خصلتهاست.

از استاد ابو على [دقّاق‏] شنیدم که هرکه از حق خاموش گردد دیوى بود گنگ.

و خاموشى از ادب حضرتست قال اللّه تعالى و اذا قرئ القرآن فاستمعوا له و انصتوا [و خداوند تعالى خبر داد از پریان بحضرت رسول صلّى اللّه علیه و سلّم فلمّا حضروه قالوا انصتوا[9]].

و قال اللّه تعالى و خشعت الأصوات للرّحمن فلا تسمع الّا همسا و فرق بسیار بود میان بنده که خاموش بود صیانت کردن را از دروغ و غیبت و میان بنده که خاموش بود از غلبه سلطان هیبت برو و اندرین معنى گفته‏اند:

شعر:

 

افکّر ما اقول اذا افترقنا   و احکم دائبا[10] حجج المقال‏  


 

فأنساها اذا نحن التقینا   فانطق حین انطق بالمحال‏  


و هم درین معنى گفته‏اند:

شعر:

 

فیا لیل کم من حاجة لى مهمّة   اذا جئتکم لم ادر یا لیل ماهیا  


و هم اندرین معنى گوید:

______________________________
(1)- مب: و ندامت ازوست.

(2)- مب: چون از آن زجر کرده باشند. متن عربى: اذ ورد عنه الزجر. زیرا از آن منع کرده‏اند.

(3)- مب: معتبر دارند.

(4)- مب: ندارد.

(5)- اصل: دائما.

 

رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 183

شعر:

 

و کم حدیث لک حتّى اذا   مکّنت من لقیاک انسیته‏[11]  


و خاموشى بر دو قسمت بود خاموشى ظاهر بود و خاموشى ضمایر بود، خداوند توکّل دلش خالى بود از تقاضاء روزى و عارف را دلش خاموش بود اندر مقابله حکم بنعت وفاق، این به نیکوئى صنع او ایمن باشد و آن دیگر[12] به جمله حکم او قانع بود و اندرین معنى گفته‏اند.

شعر:

 

تجرى علیک صروفه‏   و هموم سرّک مطرقه.  


و بسیار بود که سبب خاموشى حیرتى بدیهى بود، کشفى درآید بر صفت نابیوسان عبارتها گنگ گردد، عبارة و نطق نبود[13] و شواهد ناپدید شود، آنجا نه علم بود و نه حسّ. قال اللّه تعالى یوم یجمع اللّه الرسل فیقول ما ذا اجبتم قالوا لا علم لنا.

امّا ایثار خداوندان مجاهدت خاموشى بود چون دانستند آفت سخن و حظّ نفس کى اندر وى است و اظهار صفات مدح و میل بر آن کى باز اشکال خویش پیدا آید به نیکوئى گفتن و چیزهاء دیگر از آفات خلق و این صفت خداوندان ریاضت باشد و این یک رکن است از ارکان اندر حکم منازلت و بى‏عیب کردن خلق‏[14].

______________________________
(1)- متن عربى اضافه دارد:


رأیت الکلام یزین الفتى‏   و للصمت خیر لمن قد صمت‏  



فکم من حروف تجر الحتوف‏   و من ناطق ود ان لو سکت‏  


(2)- مب: دل متوکل خاموش بود از تقاضاى روزى و دل عارف خاموش بود در مقابله حکم بنعت موافقت، متوکل بجمیع (ظ: بجمیل) صنع او واثق بود و عارف.

(3)- مب: و باشد نیز که سبب خاموشى حیرت بدیهه بود زیرا که چون کشفى درآید بوصف ناپنداشت عبارت از آن گنگ گردد و بیان و نطق نماند.

(4)- مب: اما خداوندان مجاهدت خاموشى از آن کنند که دانند تا از آفت سخن رسته باشند پس آنچه حظ نفس در آن باشد از مدح و میل بدانکه از اشکال خویش پیدا آید به نیکویى سخن بجاى بگذارد و این صفت ارباب ریاضت است و یکى از ارکان احکام منازلت و تهذیب اخلاقست.

 

رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 184

و [گفته‏اند] چون داود طائى عزم کرد که اندر خانه نشیند و نیّت کرد بر آنکه بمجلس ابو حنیفه رحمه اللّه آید که شاگرد او بود و اندر میان علما نشیند و اندر مسأله‏[15] سخن نگوید[16] چون تن وى قوى شد بر این خصلت یک سال تمام این ریاضت بکرد پس اندر خانه بنشست و عزلت اختیار کرد.

عمر عبد العزیز چون نامه نبشتى اگر لفظى نیکو در آنجا بودى نامه بدریدى‏[17].

بشر بن الحارث گوید چون عجب آید ترا سخن، خاموش باش و چون خاموشى ترا عجب آید سخن گوى.

سهل عبد اللّه گوید خاموشى درست نیاید کسى را تا خلوت نگیرد و توبه درست نیاید تا خاموشى پیشه نگیرد.

ابو بکر فارسى گوید هرکه خاموشى او را وطن نباشد اندر فضول بود و اگرچه خاموش‏[18] بود و خاموشى نه تنها زفان راست دل را و اندامهاء دیگر را نیز خاموشى باید.

یکى ازین طائفه گفتست هرکه خاموشى به غنیمت ندارد چون سخن گوید لغو بود.

ممشاد دینورى گوید حکیمان که حکمت یافتند به خاموشى و تفکّر یافتند.

ابو بکر فارسى را پرسیدند از صمت سرّ، گفت مشغول نابودن بماضى و مستقبل.

هم ابو بکر فارسى گوید چون بنده سخن آن‏قدر گوید که وى را از آن چاره نبود

______________________________
(1)- اصل: مسئله.

(2)- مب: بمجلس ابو حنیفه همى‏رفت که شاگرد او بود و در میان علما همى‏نشست و در هیچ مسئله سخن نگفت. اصل: بمتن عربى نزدیک‏تر است.

(3)- مب: بگردانیدى. متن عربى: مزق الکتاب و غیره. نامه بدریدى و بگردانیدى.

(4)- اصل: صافى. ظ: صامت.

 

رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 185

به کارش آید[19] اندر حد خاموشى بود.

معاذ بن جبل‏[20] گوید با مردمان اندک گوئید و با خداى سخن بسیار گوئید مگر دل شما[21] خداى را بیند.

ذو النّون مصرى را پرسیدند که کیست خویشتن‏دارتر گفت آنکه زبان نگه‏دارتر است‏[22].

ابن مسعود گوید هیچ‏چیز نیست سزاوارتر به درازى اندر حبس‏[23] از زفان.

على بن بکّار گوید خداى هر چیزى را دو در کردست [و] زفان را چهار در کردست دو لب دو درگاهست‏[24] و دو رسته دندان دو درگاه دیگر[25].

روایت کنند که ابو بکر صدّیق رضى اللّه عنه سنگى اندر دهان داشتى بچندین سال تا سخن کم گوید.

ابو حمزه بغدادى گویند سخن نیکو گفتى هاتفى آواز داد سخنهاى نیکو بسیار گفتى اگر خاموش باشى نیکوتر بود، نیز سخن نگفت تا فرمان یافت، و پس از آن به هفته‏اى بیش نزیست.

بسیار بود که خاموشى بر سبیل تأدیب افتد سخن‏گوى را [که‏] ترک ادبى را کرده باشد اندر چیزى.

______________________________
(1)- متن عربى: اذا کان العبد ناطقا فیما یعینه و ما لا بد منه. چون بنده سخن گوید در آنچه بکار آید و از آن گزیر نبود.

(2)- اصل: یحیى بن معاذ.

(3)- اصل: دل را.

(4)- اصل: کیست که تن خویش را به صیانت دارد گفت آنکه بر زبان خویش قادر بود. مب:

بمتن عربى نزدیک‏تر است.

(5)- مب: به زندان داشتن سزاوارتر از زبان.

(6)- مب: مصراع است.

(7)- مب: دو مصراع دیگر.

 

رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 186

شبلى گویند چون اندر حلقه بنشستى و چیزى بپرسیدندى از وى گفتى و وقع القول علیهم بما ظلموا فهم لا ینطقون.

و بسیار بود که خاموشى اولى‏تر بود سخن‏گوى را از آنک اندر قوم‏[26] کسى بود به سخن گفتن اولى‏تر ازو.

ابن سمّاک گوید میان شاه کرمانى و یحیى معاذ دوستى بود به یک شهر جمع آمدند شاه بمجلس یحیى نشدى، او را پرسیدند ازین گفت صواب اندر اینست، پس معاودت کردند تا روزى اتّفاق افتاد که بمجلس شد و جائى بنشست که یحیى ندانست چون یحیى به سخن درآمد خاموش شد و گفت اینجا کسى است به سخن گفتن اولى‏تر از من و سخن برو بسته شد، شاه گفت نگفتم شما را که آمدن من صواب نیست.

و بسیار بود که خاموشى بر متکلّم درآید از بهر معنى را که در حاضران بود و آن آن بود که آنجا کسى بود نه اهل، سماع آن سخن را، خداى زبان سخن‏گوى را مصون دارد، غیرت و صیانت سخن را از آنک اهل نبود.

و بسیار بود که سبب خاموشى که افتد سخن‏گوى را آن بود که یکى را از حاضران خداى تعالى حال او داند که آن سخن فتنه او باشد بدانک اندر وهم اوفتد که این حال منست و نبود، تا چیزى بر خویشتن نهد که طاقت آن ندارد خداوند تعالى رحمت کند که آن سخن بگوش [او] نیاید صیانت و عصمت او را ازین هر دو حال.

پیران گفته‏اند بود که سبب آن بود که کسى حاضر بود نه اهل سماع [آن سخن‏] از جنّیان که مجلس [این‏] قوم از جنّیان خالى نبود.

از استاد ابو على [دقّاق‏] شنیدم رحمه اللّه گفت وقتى بمرو بیمار شدم و آرزوى نشابورم بگرفت بخواب دیدم که قائلى گوید [ى‏] مرا، تو ازین شهر بنتوانى شد که جماعتى از پریان سخن‏توشان خوش آمدست و بمجلس [تو] حاضر آیند از بهر

______________________________
(1)- مب: و بسیار بود که خاموشى مردم از آن بود که در قوم. اصل: از متن عربى دور است.

 

رساله قشیریه(ترجمه)، متن، ص: 187

ایشان بازداشته اینجا[27].

یکى از حکیمان گوید مردم را یک زبان آفریده‏اند و دو گوش و دو چشم، تا شنودن و دیدن بیشتر بود از گفتن.

و ابراهیم ادهم را بدعوتى خواندند چون بنشست [مردم‏] دست به غیبت بردند گفت نزدیک ما گوشت از سپس نان خورند و شما نخست گوشت مى‏خورید اشارت به سخن خداى کرد عزّ و جلّ أ یحبّ احدکم ان یأکل لحم اخیه میتا فکرهتموه.

[و یکى دیگر گفتست خاموشى زبان حکمتست.

کسى دیگر گفتست خاموشى فرا آموز همچنانک سخن، اگر چنان بود که سخن ترا راه نماید خاموشى ترا نگاه دارد.

و گفته‏اند عفّت زبان خاموشى بود[28]] و گفته‏اند مثل زبان مثل ددگان بود [که‏] اگر [او را] بسته ندارى در تو افتد.

ابو حفص را پرسیدند که از دو حال کدام بزرگترست ولىّ را خاموشى یا سخن گفتن؟ [گفت اگر سخن‏گوى آفت سخن بداند هرچند تواند خاموش باشدى اگر عمر نوح بود او را و اگر خاموش آفت خاموشى بداندى از خداى تعالى فراخواهدى تا دوچندان عمرش دهد که نوح را داد تا سخن گوید[29]] و گفته‏اند صمت‏[30] عام بزبان بود و صمت عارفان بدل بود و صمت محبّان بخواطر اسرار بود.

کسى را گفتند سخن‏گوى گفت مرا زبان سخن نیست گفتند پس سماع کن، گفت اندر من جاى سماع نیست.

کسى دیگر گوید سى سال بیستادم‏[31] که زبانم هیچى سماع نکرد مگر از دلم‏

______________________________
(1)- مب: ترا از بهر ایشان اینجا بداشته&rlm

/ 3 نظر / 11 بازدید
filtershekans

سلام. وبلاگ زيبايي داري. خوشحال ميشم به منم سر بزني!

filtershekans

سلام. وبلاگ زيبايي داري. خوشحال ميشم به منم سر بزني!

filtershekans

سلام. وبلاگ زيبايي داري. خوشحال ميشم به منم سر بزني!