پیاله و لسان در ادبیاتِ عرفانی

دلم هوای باتو سخن گفتن میکند


آنگاه که آسمان رنگِ ستارگان را میگیرد

و شب که میشود/

وکویر سکوتِ عابدانه و عاشقانه ای دارد/

و چه آسوده میشوم با تو سخن که میگویم/

تو معبودی و محبوب/

دستم را بگیر/

الهی دستم را بگیر

 

دیوان منصور حلاج / 120 / چه حذر کنم ز مردن که توام بقاى جانى ..... ص : 120

گه جلوه جمالت قدح از حدق بسازم‏

 

که چشم شراب غیبى بهپیاله‏نهانى‏

     

 

حدیقة الحقیقة و شریعة الطریقة / متن / 448 / فى ذکر رفقاء السوء ..... ص : 448

دوستى با مقامر و قلاش‏

 

یا مکن یا چو کردى آن را باش‏

دوستى کز پىپیاله‏کنند

 

ندهى پوست پوست کاله کنند

دوست خواهى که تا بماند دوست‏

 

آن طلب زو که طبع و خاطر اوست‏

بد کسى دان که دوست کم دارد

 

زو بتر چون گرفت بگذارد

دوست گرچه دو صد دو یار بود

 

دشمن ار چه یکى هزار بود

مر ترا خصم و دشمن دانا

 

بهتر از دوستان همه کانا

از تقى دین طلب ز رعنا لاف‏

 

از صدف در طلب ز آهو ناف‏

آستین ار ز هیچ خواهى پر

 

از صدف مشگ جوز و ز آهو در

     

 

حدیقة الحقیقة و شریعة الطریقة / متن / 451 / فى ذکر رفقاء السوء ..... ص : 448

صحبت عامه در بهشت‏آباد

 

مرگ باشد که مرگ عامى باد

با دو عاقل هوا نیامیزد

 

یک هوا از دو عقل بگریزد

با بد و نیک جسم داند زیست‏

 

جان شناسد که دوست و دشمن کیست‏

دوستى را که نیست با تو مجال‏

 

که بگوید حرام نیست حلال‏

با تو تا لقمه دید جان و دلست‏

 

چون شدت لقمه تیز و تیغ و شلست‏

شکمش چون دلپیاله‏ببین‏

 

وز دهانش دل چو لاله ببین‏

با کله کى بود اخوّت پاک‏

 

زانکه گفتند اخوک من واساک‏

جامه خون و گوشت پوست بود

 

عیبه عیب دوست دوست بود

نیست در هیچ یار صدق و صفا

 

نیست با هیچ دوست مهر و وفا

چون به علت کند سلام علیک‏

 

از بد و نیک تو شود بد و نیک‏

دوست و دشمن براى جان باید

 

تن بود کش غذاى نان باید

گر کنى چشم جفت بى‏خوابى‏

 

دوستى باخلاص کم یابى‏

مر ترا زو وفا نخواهد خواست‏

 

که تنوریست با ترازو راست‏

پس تو اکنون مه به مه بدرا باش‏

 

دامن خویش گیر و خود را باش‏

که بود عهد و عشق لقمه‏زنان‏

 

بى‏مدد چون چراغ بیوه‏زنان‏

صلح دشمن چو جنگ دوست بود

 

که از آن مغز آن چو پوست بود

دل در ایشان مبند کز گیهان‏

 

همه آدم دمند و مرجان جان‏

نیک را از بدانچه جاه بود

 

زانکه عقرب هبوط ماه بود

     

 

مکاتیب سنایى / متن / 320 / (نامه سیزدهم) ..... ص : 316

دمید گرد لب جوى خط زنگارى‏

 

بیا و در قدح افکن شراب گلنارى‏

صبا شراب صفا ریخت درپیاله‏گل‏

 

به یکپیاله‏مل گشت روى گلنارى‏

بیا تفرج آیات صنع بارى کن‏

 

که داده است به ابر این همه گهربارى‏

شکوفه پیشرو لشکر بهار آمد

 

که پیر به ز براى سپاه‏سالارى‏

عجب که دیده نرگس نظر به مردم هیچ‏

 

نمى‏کند، نظرش بر خود است پندارى‏

     

 

مقامات ژنده پیل / متن / 154 / 99 - تنبیه کردن و توبه دادن شیخ مردى گستاخ را ..... ص : 153

باشد ما را و هرکس درین معنى چیزى مى‏گفتند. سپهسالار عمر گفت: کسى را زهره نباشد که بدین ده درآید، و اگر کسى درآید بناگوش او بدین دبوس خرد کنم. شیخ الاسلام را از آن سخن کراهیت آمد، گفت: کسى که به یارى ما آید هیچ‏کس را زهره آن نباشد که در وى نگرد، و اگر کسى دست از پاى خطا کند بیند آنچه بیند. هم در ساعت سپهسالار عمر را درد دست خاست و به خانه شد، درد زیادت گشت و در خانه چون مفلوجى شد. بطبیب رفتند و علاج کردند، هیچ فایده نداشت. تا کسى وى را گفت: زخم دل شیخ الاسلام خورده‏اى، سر پى بازجوى و علاج هم او کند. گفت: اکنون شرم مى‏دارم که با وى جفا کردم. مردمان در میان آمدند و شفاعت کردند. شیخ گفت: توبه کن که بدان دست نیز پیاله‏ نگیرى تا به شوى.

مقامات ژنده پیل / متن / 198 / 173 - کراماتى که على بن ابراهیم الیاس تایبادى آورده است ..... ص : 198

دیگر این کرامتها خواجه امام رضى الدین جمال اسلام على ابن ابراهیم الیاس تایبادى رحمة اللّه علیه روایت کرده است و آن را سه مرتبه نهاده: اول آنچه از شیخ- الاسلام شنیده است، و دیگر آنچه خود دیده است، و سه دیگر آنچه از یاران معتمد و ائمه متدیّن شنیده به روایت. اما آنچه از شیخ الاسلام قدوة الابدال مقبول الطوایف امام الحرمین ابى نصر احمد بن ابى الحسن النامقى ثم الجامى قدس اللّه روحه العزیز شنیدم که او گفت: پیش از آنکه توبه کردم حق سبحانه و تعالى (سه کرامت-B C ) بمن نمود: یکى آنکه سنگى بود در ده‏نامه که چهل مرد آن را بنتوانستندى جنبانید، من فرا رفتم بتأیید حق تعالى آن را چند گام بینداختم. دیگر آنکه بر بام بلندى بودم و پیاله‏ در دست، از دست من بیفتاد و بر زمین آمد، گفتم: اللّه! پیاله‏ همچنان درست بماند و هیچ خلل نکرد. سدیگر واقعه ستور که بخم خمر برده بودم و آن آوازى که شنودم، که در اول کتاب نبشته آمده است.

رسالة القدس / 67 / الفصل الثامن فى بیان الوجد ..... ص : 63

وجد نقل عاشقان و پیاله‏ مستان است، و جرعه محبان است، و ریاحین صادقان است.

شرح شطحیات / 124 / 67 فصل فى التوحید و المناجات

(205) جان بى‏جانم معذوردار، چون پیداست که ترا شناخت که او دیوانه‏ئى بود. هر چه گفتى، در التباس تشبیه بود. در عشقم معذور دار. آنچه در توحید گفتم، نزد ذات قدیمت تعطیل بود. در طلب مرا معذور دار. اگر از خوش‏دلى در حرکات روح مستبشر در طلب شهوت انسانى حرکتى کردم، آیا چه بود در لطف جان و سوز جانان و خدعت دلاویز قدم؟ معذور دار، اى ذرّه شمس خاور عزّت! بقعر بحر الوهیّت فروشو، جامه لم و لا برکش، که در بزم عشق این همه جرعه پیاله‏ شراب محبّت است. «لا تَخَفْ»* که با جانان این رسوم درنگیرد. طمطراق اهل محبّت مخر، که ایشان راوق صفاء عشق در قدح تارک کیوان برج صفت در رؤیت شاهد احدیّت نه خورده‏اند. از رباط و سباط چه لاف زنند، که در میادین ترکان تجلّى ذاتى ارشهاى زابلیان بیابان ازل نه خورده‏اند.

عوارف المعارف(ترجمه) / متن / 61 / باب شانزدهم در بیان اختلاف مشایخ، در سفر و اقامت ..... ص : 57

عشق قدیم مطرب و آواز ناله ساز

 

از بیخودىپیاله‏و از مهر باده بود

     

 

عوارف المعارف(ترجمه) / متن / 153 / باب چهل و هشتم در بیان قسمت کردن اوقات تهجد ..... ص : 152

پیاله‏ناله و قرّابه در دو ساقى حق‏

 

عجب نباشد اگر وجد بى‏قیاس نهد

     

 

تذکره الأولیاء / القسم‏الاول / 320 / 37 ذکر یوسف بن الحسین، رحمة الله علیه ..... ص : 315

پسرى امرد صاحب جمال پیش او و صراحى و پیاله‏ نهاده، و نور از روى او مى‏ریخت.

اسرار نامه / 159 / المقالة الخامسة عشر

دریغا دیده ره‏بین ندارى‏

 

به غفلت عمرِ شیرین مى‏گذارى‏

به سر بردى به غفلت روزگارى‏

 

مگر در گور خواهى کرد کارى‏

الا اى حرص در کارت کشیده‏

 

چو شد قدِّ الف‏وارت خمیده‏

اگر طاعت کنى اکنون نه زان است‏

 

که مى‏ترسى که مرگت ناگهان است؟

بسى شادى بکردى کام راندى‏

 

کنون چون پیر گشتى بازماندى‏

ز دارو کردنت اى پیر تا کى؟

 

به مى باید شدن تدبیر تا کى؟

نشد یک‏ذرّه کم اى پیر آزت‏

 

نکردستند گویى شیربازت‏

کنون زشت است حرص از مردمِ پیر

 

گنه خود چون بود با موىِ چون شیر؟

چو مویت شیر شد اى پیرِ خیره‏

 

مکن آلوده شیرت را به شیره‏

به کف در آتشین دارى نواله‏

 

که در پیرى به کف دارىپیاله‏

چو مى‏شویى به آبِ تلخ تن را

 

بشور از اشکِ شورِ خود کفن را

مکن روباه‏بازى و بیارام‏

 

که پیهِ گرگ درمالیدت ایّام‏

نمى‏ترسى که از کوىِ جهانت‏

 

تو غافل، درربایند از میانت‏

تو خوش بنشسته و گردون دونده‏

 

تو مرغ دانه‏کش عمرت پرنده‏

تو خفته عمر بر پنجاه آمد

 

کنون بیدار شو که گاه آمد

چه گر عمرى به دنیا خون گرستى‏

 

نه بس کارى‏ست این کاکنون گرستى‏

     

 

دیوان عطار / متن / 612 / 764 ..... ص : 610

بشکنپیاله‏بر در زهّاد تا مگر

 

در پاى زاهدى شکند آبگینه‏اى‏

     

 

دیوان عطار / متن / 873 / حواشى و تعلیقات

/ 0 نظر / 8 بازدید