لزومِ تربیتِ عرفانی-اسلامی

در همه ی ادوار تاریخی،


تربیت مهمترین عامل

 

در روندِ یک زندگی سالم

 

و عالی است


اگر فقدان آن را نادیده انگارند


و افراد بدونِ تربیت ،

 

در سطح جامعه آیند؛

 

تباهی و فساد افزونی میگیرد


و جامعه رو به زوال خواهد گذاشت.

شیخ طوسى در نهایه، ص 681- 682 گفته است: «فرزند مشکوک ... سزاوار نیست که به پدر خویش به لحوق صحیح ملحق شود، بلکه بر پدر سزاوار است وى را تربیت‏ کند و بر او انفاق نماید، و آن گاه که مرگش فرا مى‏رسد، مقدارى مال در حدّ نیاز و شأن وى براى او کنار بگذارد، و پس از

حمد و سپاس خداوندى راست که از عطیّه‏هاى الهیش مرا پدر و مادرى بخشید که در تربیت‏ و تهذیب جسم و روانم از هیچ کوششى دریغ نکردند.

یکى از خواص انسان قوه ناطقه است و مقصود حکما از آن ادراک کلیات است چون ملازمه شدید است میان ادراک کلى و سخن گفتن. بنظر میرسد که طفل پیش از آنکه زبان بگشاید و سخن گوید ادراک کلیات میکند اما بتحقیق نمیدانیم آغاز ادراک وى از چه هنگام شروع میشود چون سخن گفتن با قصد معنى بى‏ادراک کلى ممکن نیست و ما میدانیم وقتى طفل نوزاد چشم بگشاید در اطراف خویش چیزها مى‏بیند بى‏آنکه نام آن را بداند یا مفهومى از آن در ذهن او آمده باشد از چراغ نورى بچشم او فشار مى‏آورد و زود بر هم میگذارد و پستان را در دهان احساس میکند و میمکد نه اسم پستان و نه اسم چراغ و نور و نه اسم شیر و نه اسم زن و مادر را تعقل نکرده است و هر چه من و تو بیش از او بدانیم بقوه دیگرى غیر چشم و دهان و زبان میدانیم و همچنین علوم ما هر چه زائد بر طفل نوزاد باشد بتوسط قوه عاقله و نفس ناطقه حاصل گشته و اگر قوه ناطقه نداشتیم در همان حد طفل گهواره بودیم زیرا که او هم آلت حاسه دارد مانند ما کلماتى که انسان در سخن بکار میبرد همه مفهوم کلى است و هر کس بشمارش کلمات عبارت کتب و غیر آن میتواند این حقیقت را برأى العین ببیند و از سخن حکما معلوم میشود که عقل بالملکه آن هنگام در طفل محقق میشود که تصور و تصدیق بدیهى را ادراک کرده و مستعد آموختن نظریات باشد و البته در هفت سالگى که آغاز سن تربیت‏ است باندازه کافى ادراک کلى کرده است و در شرع اسلام طفلى که شش سال تمام دارد و بمیرد باید بر او نماز میت خواند. طفل هفت‏ساله معنى زن و مادر و شیر و شیردهنده را ادراک کرده و در وقتى در گهواره بود اشخاص را میدید و مفاهیمى از هم جدا ادراک نمیکرد صدر المتألهین قدس سرّه بابرام و تأکید فرموده است اکثر مردم معانى مجرد کلى عقلى را در نمى‏یابند و آن خاص جماعتى از بزرگان علم است و عامه مردم مفاهیم را آلوده با خیال و صورت خیالى ادراک میکنند نه مجرد محض اما من از این رأى سخت متعجبم و نمیدانیم چه عذرى براى ایشان ابداع کنم. آنچه میدانم و تجربه شده قول حکماى پیشین صحیح است.

در قرون سابقه در میان این همه امم روى زمین تنها دو امت یونان و عرب بر دیگران فائق آمدند و در علوم و آداب استاد دیگر طوائف بشرى شدند و علت آن نه تنها برترى هوش بود یا براى آنکه ذات نفوس آنها از نفوس بشرى امتیاز داشت بلکه مصاحبات اتفاقى این دو امت را مدد کرد اما عرب چون حکومت و نظام و قوانین الزامى نداشتند و بمقتضاى طبیعت انسانى فکرشان آزاد تربیت‏ شده بود و یونانیان همچنین با داشتن دولت فکر آزاد داشتند و چند قرن با آزادى زندگى کردند و دیگران چنین نبودند و فکر آزاد در مخیله‏شان راه نیافته بود آنگاه اسکندر بر جهان استیلا یافت هزار سال یا بیشتر مردم آزاد تربیت‏ یافته و عالم بر جهان تسلط پیدا کردند هر چه میدانستند بمردم آموختند و عرب نیز بیمن مقدم رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم دولتى بزرگتر از اسکندر و بادوامتر از او برپا کردند و فکر آزاد طبیعى خود را که بنور اسلام نیز منور شده بود در همه جهان پراکنده ساختند و این امور براى امم دیگر اتفاق نیفتاد و مغولان نیز بر جهان مسلط شدند اما تسلط قدرت بود نه علم و آداب.

جواب آن است که شکر بر توفیق و تسهیل اسباب و فراهم آوردن وسائل است ایمان ما حاصل از دعوت انبیا و ترغیب اولیا و تعلیم علما و تأسیسات اهل خیر و تربیت‏ پدر و مادر مسلمان است و اینها هیچ‏یک اختیارى ما نبوده است هر چند اصل ایمان اختیارى ما است.

24- از على علیه السّلام فائده بیش از دیگر صحابه بردند از جنگها که اقدام کرد و فتحها که کرد و رنجها که کشید و اسلام را شوکت و هیبت داد چنانکه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود لضربة على یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین فیروزى او مسلمانان را نیرو بخشید و از نومیدى بیرون آمدند و آن هم مانند جنگ بدر دریچه فتوحات اسلام شد. از این جهاد که اهم امور دنیوى است بگذریم در مهم‏ترین امور دینى هم او امام و پیشوا بود که از او طریق ریاضت کشیدن و ترک شهوات دنیا و از همه کس بریدن و بخدا پیوستن و سخا و بخشش در راه خدا و بى‏اعتنائى بدنیا و تهذیب خلق و عبادت و شب‏زنده‏دارى را آموختند آن تصوف شرعى که بعضى مدعى آنند و ندارند. اما علم معلوم است که تکیه‏گاه همه علما او است و همه از او فرا گرفته پس از ابى بکر مدتها زنده بود و مردم را بکمالات نفسانیه و بدنى تربیت‏ میفرمود و رنجها که او کشید در راه دین دیگران نکشیدند.

باید دانست که حکماى یونان اصلا متعرض معاد جسمانى نگشتند و از اثبات یا نفى آن چیزى نگفتند و معاد در نظر آنان معاد روح ناطقه است با صفات و کمالات وى و آنها که شبهه آکل و مأکول و مانند آن ابداء کردند گروهى از شکاک متأخرین‏اند و اما در عهد فلاسفه یونان معاد جسمانى صریحا مذهب کسى نبود تا فلاسفه آن را رد یا اثبات کنند حتى پیروان حضرت موسى علیه السّلام مختلف بودند گروهى صادوقیان از معاد خبر نداشتند و گروهى فریسیان اشاره مختصر بمعاد روحانى کردند مگر موسى بن میمون اسرائیلى که خود تربیت‏ شده تمدن اسلامى بود و اصول دین یهود را در سیزده اصل شمرده حشر مردگان را یکى از اصول دین یهود آورده است. اما اجزاى اصلیه را متکلمین از آن جهت معتقد شدند که عقاب و ثواب باید بهمان کس داده شود که گناه یا طاعت کرده و اگر هیچ از مرده باقى نمانده و محشوران روز قیامت موجود تازه باشند عقاب آنها ظلم است مثل آنکه کرم و جعل و حشرات حاصل از بدن مردگان را بجرم زناى مردگان عذاب کنیم عاقلانه نیست و معتقدند اگر از اجزاى اصلى بدن خود آن مرده این حشرات پدید آمد همان شخص اول برگشته لا محاله بیاد گناهان خود آید و عقاب براى گناه را بفهمند عقاب آنها ظلم نیست اما چنین فرضى که همه اجزاى اصلیه در بدن اتفاق افتد و اجزاى اصلیه مکلف بار دیگر جمع شوند و ادراک کنند که خودشانند محال نیست خداوند تعالى میتواند در قیامت آنها را جمع کند چون اجزاى اصلى را در هر گوشه که افتاده باشد میداند در نظر محققین باید روح باقى باشد و ببدن بازگردد و اگر آن نباشد ادراک خودى خود ممکن نیست و ما از صفحه 243 تا 264 در تجرد و بقاى روح سخن گفتیم اما تقریر شبهه اکل و مأکول معروف است و هر کس شنیده است.

و اکنون مؤلف ثابت کرد که هر فعل با مشقت موجب ثواب است و اعمال فقهى و مراعات شرائط آن همه مشقت است اگر گوئى پس نتوان گفت فقه براى نظم دنیا است نه ثواب آخرت گوئیم کسى نگفته است. اعمال فقهى مشقت نیست و ثواب ندارد بلکه گویند بسیار احکام مانند معاملات و نکاح و سیاسات براى ثواب جعل نشده و نیت قربت در آن شرط نیست و غیر احکام آنها نیز براى صلاح دنیا بسیار است مثلا اطفال کفار را حکم کفار دادند نه براى آنکه بجهنم روند. بلکه براى آنکه پدر و مادر آنها را سرپرستى و نگهدارى کنند و هرگاه طفل را در دین از خود نداند تربیت‏ و حفظ آن بر وى آسان نیست اما وقتى طفل مستقل شد و توانست خود بخویش برسد و مسلمان شود اسلام او پذیرفته است. این حکم صرف مصلحت دنیوى است نه براى ثواب و عقاب. همچنین کسى که بى‏وضو نماز بخواند سهوا باید قضا کند و قضا مجازات دنیوى است براى مصلحت مکلف که چون قضا کرد پس از این در یاد وضو باشد وگرنه ثواب براى نماز اول نیز هست و اینکه گویند فقه براى نظم دنیا است مقصود این است که همیشه واجب نیست بقصد قربت باشد اما اصول عقاید و تهذیب نفس و تصفیه اخلاق جز بقصد قربت تصور نمیشود.

(2). وى على رغم جو نامناسب رژیم ستم‏شاهى پهلوى علاوه بر اشتغال‏هاى علمى بر وعظ و خواندن دعاى کمیل مواظبت مى‏نمود و به گردآورى و تربیت‏ جوانان در بهره‏گیرى از علوم اسلامى همت مى‏ورزید که پاره‏اى از علماى معاصر تربیت‏شدگان حوزه تربیتى اویند.

کتابخانه تربیت‏ تبریز (ش 251) مؤمن بن مرتضى کاشانى، 1005 ق (فهرست ص 92).

و شیر باعث تربیت‏ اصناف حیوانات است و از آب خاصتر است.

ص 61 و لکن بعضى از آن اجاج است، آب از آسمان بى‏رنگ و پاک و شیرین و گوارا نازل مى‏شود پس از آن از جدولها و خاکها و جاها رنگ مى‏گیرد و به اصناف و احوال گوناگون در میآید. و چون آب روزى آبخورها است در تربیت‏ آنها دخلى تمام و تأثیرى به کمال دارد. در این گفتار پیشواى اول امام امیر المؤمنین على علیه السلام اندیشه کن:

12- مفاوضات بین القونوىّ و الطوسىّ. شیخ صدر الدّین محمّد بن اسحاق القونوی- قدّس اللّه تعالى روحه- کنیت وى ابو المعالى است، جامع بوده است میان جمیع علوم، چه ظاهرى و چه باطنى، و چه عقلى و چه نقلى. میان وى و خواجه نصیر الدّین طوسى أسئله و اجوبه واقع است. و مولانا قطب الدّین علّامه شیرازى در حدیث شاگرد وى است، کتاب جامع الاصول را به به خطّ خود نوشته است و بر وى خوانده و به آن افتخار مى‏کرده. و از این طایفه شیخ مؤیّد الدّین جندى و مولانا شمس الدّین ایگى و شیخ فخر الدّین عراقى و شیخ سعید الدّین فرغانى- قدّس اللّه تعالى أرواحهم- و غیر ایشان از اکابر در حجر تربیت‏ وى بوده‏اند و در صحبت وى پرورش یافته‏اند. با شیخ سعد الدّین حموّیى بسیار صحبت داشته است و از وى سؤالات کرده». (عبد الرحمن جامى، نفحات الانس، ص 554). نسخه‏ها:

مى‏آید، و اگرچه بحکم مفروغ فاعل امر مى‏باشد، امّا بحکم مستأنف اثر فعل در خلق که منفعل است پدید مى‏آید، و اگر چه بحکم معنى فاعل جان مى‏باشد، امّا بحکم شکل اثر فعل در تن که منفعل است پدید مى‏آید، یعنى ظهور مؤدّى بقابل، و از آن امر بخلق و از آن روح بجسم میباشد، و از فوائد این اتّصال یکى آن است که صورت خیر در نفس خیر و صورت شرّ در نفس شریر بقوّت میباشد، و این هر دو نفس من حیث النفس بحکم وجود ذهنى متشابه‏اند، و تا در وجود عینى نمى‏آیند متباین نمى‏شوند، و تباین این هر دو نفس و رسیدن نفس خیر از امکان بدرجه وجوب و افتادن نفس شریر از حدّ امکان بدرکه امتناع باتّصال بدن میباشد، و کسب معرفت و حصول تجربت و ریاضت و لزوم فضیلت [27] منزلت و سیاست امور معاش و قطع کمالات از مبدأ بمعاد بتوسّط این جسد مى‏تواند بود، که از خون و گوشت و دیگر مواد تألیف یافته است و مى‏یاود (یابد)، و (از) دیگر نفوس بنا بر شرف و کمال و خیر مفطور از جود الهى و فیض سنى‏ء نامتناهى چنان صاحب نصیب که ایشان را داد قبول فیض بیک معنى مى‏آید، یقبّل بالذات دون الآلات بغیر زمان، یعنى عالمان ربّانى، و فائده اتّصال ایشان به بدن آنکه تا بانوار تربیت‏ و هدایت اکمال استکمال نفوسى کنند که ایشان مستعدّ قبول کمال باشند، و مثل ایشان چون مثل معلمى باشد که خود را از مقام معلم با محلّ متعلم آورد، او را اوّل الف و با ها زبان دهد، و بترتیب و تدریج بدرجات برمى‏گذارند تا بآخر عالم شود و بدرجه متعلّم رسد، و نفوسى هستند که عزیزت خود در خیر کامل نباشند امّا استعداد آن دارند که کامل شوند یعنى متعلمان بر سبیل نجاة، و فائده اتّصال ایشان ببدن آن که باداى اصحاب کمال (کمال) را قابل‏

و این خلافها را در کلیّات و جزویات چندان علل و اسباب است که «لا یعلمها الّا اللّه»، و در کلّیّات اعتبار بموجبات احکام نجوم است و بمسیرات و مناظرات اتّصال است، و مطارح شعاعات کواکب که فاعلان سماوى‏اند از سعد و نحس در اصول موالید خلائق زیرا که بحکم حکمت بارى سبحانه و تعالى و قضا و قدر، هیچ حرکت قولى و فعلى از هیچ مخلوق صادر نمى‏تواند شد الّا که قوّت از قوّتهاى سماوى بر نطق و اعضا و جوارح مخلوقات فائض میگردد و در جزویات اعتبار بمنفعلات ارضى مثلا ترکیب جسد انسان که از چهار جوهر متضادّ مؤلّف است، و از وقت تکوین او در رحم تا آمدن بفضاى این عالم تا نهایت عمرش آب و هوا و تربیت‏ آن بقعه که مولد و انشاى او بوده باشد در مزاج [52] او تأثیر مى‏کند، و تفاوت آن در اجسام و طبائع و اخلاق و عادات او ظاهر میگردد، و مذاهب و دیانات و آداب و عادات که از حالت طفولیّت تا بحدّ بلوغ از پدر و مادر و معلّمان و استادان و مربّیان بر آن نشو و نما یافته باشند و با خون و پوست ایشان بر آمیخته‏اند از این جمله است، شربت بکأس الودّ فى المهد شربة حلاوتها حتّى القیامة فى الحلق، چه طفل در اوّل ولادت که قوّت عقدى در نمائى مى‏پیوندد و در تماسک اجزا و استواى بقا استمداد از عناصر و طبائع میکند و در آن حالت او را، هیچ فکر و رؤیت نمى‏باشد،

و چون قوّت نامیه در قوّت حسّاسیه مى‏پیوندد در حفظ و نظام و استقامت اقسام استمداد از افلاک و انجم میکند، و در آن حالت حواس او که آلات و ادوات کمال نفس اواند تمام میشود، ابتداى فکر و رؤیت حاصل مى‏آید، و چون قوّت حسّاسیه در قوّت ناطقه ممیّزه مى‏پیوندد در اتّصال عقلیّات بعلمیّات استمداد از نفس کلّى میکند، و در آن حالت فکر و رؤیت قوى میشود، و چون ناطقه ممیّزه در قوّت عاقله بالغه مى‏پیوندد در ایجاد علمیّات بعقلیّات استمداد از عقل کلّى میکند، و در آن حال فکر و رؤیت او بکمال میرسد، و در هر وقت که از این گفته شد اشتراکات مزاجى و حسّى و وهمى و خیالى بسیار است، و در این همه مراتب و کمالات تا رسیدن بمرتبه کمال آخر حسّ قوىّ میباشد و عقل او ضعیف، و هر تربیت‏ از مربّى که [خواه‏] باو میرسد آن را در نفس تأثیر میباشد، کلّ مولود یولد على فطرة أبویه یمجّسانه و یهوّدانه و ینصّرانه، یعنى کودک بر فطرت رأى والدین از رحم مادر بفضاى این عالم مى‏آید و از پرورش پدر و مادر بگبرى و جهودى و ترسائى افتد، و هم از این جهت مى‏باشد که شوائب طبیعى و وساوس عادتى و نوامیس امثله غالب و مستولى میشود، و شوائب طبیعى چون میل و اشتیاق بعالم جسم و طبیعت و استغراق نفس در امور هیولانى و غلبه هواس و شره بر لذّات این عالم فانى، و وساوس عادتى چون اخلاق و عادات و مراسمى که میان هر قوم متداول گشته باشد و مدّت پذیرفته و تا بحدّى در ضمیر و عقیدت هر یک جاى گرفته که اگر در میان آن قوم کسى اندک و بسیار چیزى از آنها گرداند اقرار به نگیرند و بهرى اضطرابها کنند و بهرى [53] استهزا، و نوامیس امثله چون سنن و آداب که محقّى نهاده باشد مثلا قبله و قربانى و رسم و آئین‏

همه و اینها همه بى‏ایشان هیچ دمى نمى‏پایند که قواى حیوانى فیض نفوس جزوى بواسطه تعلیمات ریاضى قبول کنند تا با تربیت‏ نفوس که کلّى‏ء آن عقل معیشتى دنیوى‏ست رسند و آنجا بواسطه صورت انسانى قبول فیض عقل شرعى‏ء نبوى کنند و بواسطه عقل شرعى‏ء نبوى هول فیض عقل قیامتى‏ء آخرتى کنند تا از ارتقاشان حاصل آید، و از قواى حیوانى بر نفوس جزوى و از نفوس جزوى بر عقل معیشتى‏ء دنیوى بر عقل نبوى‏ء شرعى و از عقل شرعى‏ء نبوى بر عقل قیامتى‏ء آخرتى ارتقا کنند، و السّلام‏

است رسند تهذیب اخلاق است از براى آنکه در اوّل که اجساد بشرى قابل نفوس جزوى میشوند و نفوس جزوى در اجساد بشرى تصرّف میکنند نفس بغایت ضعیف میباشد و غلبه بدست قوّتهاى حسّى و خیالى و وهمى مى‏افتد، چندان که اجساد قوى‏تر میشود حواسّ غالب‏تر میگردد و سورت و غلبه این قوّتها زیاده میشود و نفس باین سبب از فعل خاصّ خویش که آن احاطت اوست بمعلومات و جولان او در فضاى معقولات محجوب‏تر میماند، و تا اخلاق مهذّب نشود و جوهر نفس از قواى طبیعى و شوائب بهیمى و وساوس عاداتى و نوامیس امثله مجرّد نگردد نه صلاح دنیا حاصل آید و نه نجات آخرت متوقّع باشد، و چون کلّ اخلاق و معاملات در هر روزگارى پیوستگى بأمر محقّ وقت لذکره السّلام به نیک بوده است و بگسستگى از أمر او لذکره السّلام به بد، اصل تهذیب اخلاق فرمان محقّ وقت بردن است و باو تسلیم خالص بکردن است زیرا که نتوان دانست که هر محقّى در هر وقت مردم را بکدام اخلاق تربیت‏ فرمایند و مصلحت ایشان در چه بینند، و باین سبب اگر بر اخلاق و عاداتى که محقّى چون بر آن رخصت و اجازت داده باشد چنان‏ها ایستد که چون محقّ دیگر بخلاف آن اشارتى کند و مصلحت بیند آن حکم بخودها بنگیرند و در اضطراب آیند و آن اضطراب سبب اعتراض گردد، و آن اعتراض باستجابت نکنند نعوذ باللّه منه، همچنانکه در عالم خلق ایشان را استقامت قامت حاصل آمده است و باین استقامت از دیگر حیوانات ممتاز گشته مى‏باید که او را در عالم أمرى استقامت نفس بقبول دین حقّ حاصل آید تا بآن استقامت از مردم که بمردم ماند و بحقیقت نه مردم باشد [67] ممتاز گردد، و آن استقامت فکرى حقّ است و قول‏

بدرست کند و نفوس متعلّمان را که مستعدّ قبول صورت کمال باشند علامة بالقوّة بصورتهاى کمالى که بخشد و اداى فعلى که کند علامة بالفعل گرداند، و کار حجّت اعظم آن است که [98] او دعوت حقیقى‏ء امام بپاى کند و حجّتان ایشان بحقیقت و ذات و معنى یکى باشند و آنجا نتوان گفت که یکى از یکى بزرگتر باشد، امّا آن حجّت که بواسطه او کشف حقائق بیشتر باشد و دعوت او که بامام لذکره السّلام کند جامعتر و عظیم‏تر مرتبه او بزرگتر دانند و کار دست قدرت آنکه چون در فیض و توبه در بندند، یعنى دعوت قولى نه کنند، و او را والى و فرمان ده گردانند تا کار جماعت بسیاست شکلى بنظام‏ها دارد و مثل زبان علم به آب زده‏اند که چون بلطافت اجزاى خویش در باطن زمین خوض کند و انواع نباتات و اصناف گلها و ریاحین برویاند مثلا نفوس انسانى که محلّ قوّت باشد تربیت‏ چنان دهد که چون از قوّت بفعل آید غرائب خصالات و عجائب کمالات هر یک ظاهر گردد بمشیئة اللّه العزیز و مثل دست قدرت بآتش زده‏اند که او باحراق جوهر خویش هر چه دریابد بسوزاند و متفرّق و متلاشى گرداند، یعنى زند و کشد و مانند آن، وقتى که دست قدرت بر ملک حاکم و مسلّط باشد اگر زبان علم همچون دیگر اهل مملکت فرمان او نبرد وجود شکلى‏ء جسمانى بر او بنماند، و اگر دست قدرت بهدایت زبان علم توسّل نجوید از کمال و شرف نفس دو (در؟) عالم بى‏بهره مانند و وقتى باشد که از کمال قدرت و شکوه سطوت و سلطنت دعوت مبارک اقتضا چنان کند که امام لذکره السّلام حکم بآن علم و کار دست قدرت هر دو بزبان علم‏

خواجه نصیر الدین محمد بن محمّد بن الحسن طوسى، متولد سه‏شنبه 11 ج 1 سال 597 قمرى در طوس و متوفّى در 672 در بغداد، در آغاز زندگى از تربیت‏ پدر بهره‏مند بوده و مبادى علوم شرعى و ریاضى و منطق و حکمت را از پدر و دائى خود کسب کرده است.

این کتاب بجز متن اخلاق محتشمى مشتمل بر سه رساله دیگر نیز هست که عبارتند از: 1- ترجمه رساله منسوب به دادبه پارسى یا ابن مقفع بنام (ادب الوجیز للولد الصغیر) که موضوع آن پندها و دستورهایى است به نوزادان و جوانان درباره خویها و آیین‏هاى زندگى و اگر از آن داد به پارسى باشد بیشک مانند دیگر تألیفهاى وى چون «ادب الکبیر و ادب الصغیر» از بزرگترین سرچشمه‏هاى تربیت‏ و اخلاق نظرى در جهان اسلام است و در تألیفهاى دیگر مؤلفان اسلامى چون «ادب الدنیا و الدین» ماوردى و نوشته‏هاى دیگران تأثیر بخشیده است و باید آن را از منبع‏هاى مهم آموزش و پرورش در ایران باستان بشمار آورده، هر چند بسیارى از فصلها و بحثهاى آن با خصوصیتهاى اسلامى نیز درآمیخته شده است.

2- چون ... ولادت و تربیت‏ بنده کمترین در میان کسانى بود که ظاهر شریعت را معتقد و متقلد بودند و اقربا و عشیرات را جز اشتهار بعلوم ظاهر حرفتى و صنعتى نبود باول که در خود تمییزى احساس کرده باستماع اصول و فروع مقاله این جماعت نشو و نما یافته بود و میپنداشت که بیرون از این شیوه مذهبى و طریقى نتواند بود.

ولى اینها با تربیت‏ نخستین طوسى که در محیط امامى اثنا عشرى بوده است منافاتى ندارد. زیرا پدر خواجه، وجیه الدین محمد بن حسن طوسى شاگرد سید فضل اللّه راوندى و قطب الدین راوندى بوده و خواجه نزد او شرعیات آموخته و از او روایت میکرده است.

شعر:

دعینى اطلب الدّنیا فانّى‏

 

ارى المسعود من رزق الطّلابا

و من ابقى لآجله حدیثا

 

و من عانى لعاجله اکتسابا

     

تا خلفى باشى از سلفى صالح مانده، و نسلى پسندیده از اصلى گزیده، که راغبى را بدولت تو رجائى تواند بود، و راهبى از صولت تو بترسد، و بخوف و رجا در میان اقران مهیب و مأمول باشى، که ترا در حساب گیرند، و خول و تبع توقع منفعت تو دارند؛ و بروزگار تو امیدوار باشند، و بدان [6 ر] که من در ترتیب و ترشیح تو و ایثار آثار خیر جهت تو و بذل احسان و اشفاق هیچ جهد و سعى، فرو نگذاشته‏ام، و در این معانى در نصیب میل ضمیر بغایت استطاعت رسیده‏ام، و واجب و مفترض است بر تو که در ازاء تربیت‏ و سعى من، و جزاى توفیقى که خداى عز و جل مرا در احسان بجاى تو ارزانى داشت، مکافات و مجازات من کنى، بآنکه قبول تعلم ادب من لازم شناسى، و نصایح مرا بر صفایح‏

(6)- خ: تربیت‏.

(شعر:)

درد دل خویشتن چرا باید گفت‏

 

در پیش جماعتى که درمان نکنند

     

(40) اى پسر! چون منعمى در حق تو احسانى کرده باشد، و حق اصطناع و تربیت‏ او در ذمه تو متوجه گشته کفران جایز مدار، [32 ر] فالکفر مخبثة لنفس المنعم، و بآن صنیعت و نعمت اهانت منماى! الا لعن الرّحمن من کفر النّعم، و آنرا بقلت ثنا و شکر مقابل مگردان، که بقبول عطاى آن منعم او را بر خود حق انعام و مکرمت ثابت کرده‏اى، و آنرا طوق گردن خود ساخته‏اى، و چون تو بجاى کسى احسانى کنى و انعامى نمایى ترتیب آن صناعت و ترشیح غرس آن مبرّت واجب دانى، بآنکه بدان منت بسیار ننهى، و هر وقت اعادت ذکر آن‏

گریختن و حیله کردن مخصوص باشند مانند آهو و روباه و اگر تأمل افتد در اصناف جانوران و مرغان مشاهده کرده آید که هر شخصى را آنچه بدان احتیاج بود از آلات و اسباب فراغت معد و مهیا است چه بقوت و شوکت و ترتیب آلات چنانکه یاد کرده آمد و چه بالهام رعایت مصالح که مستدعى کمال شخص بانواع شود مانند شرایط ازدواج در طلب نسل و حفظ فرزند و تربیت‏ او و ساختن کار ایشان بحسب حاجت و ذخیره نهادن غذا و ایثار آن بر ابناى جنس و موافقت و مخالفت با ایشان و احتیاط و کیاست و تحرى (قصد کردن و جستن) و فراست در هربابى بحدیکه خردمندان در آن متحیر شوند و بحکمت و قدرت صانع خویش اعتراف کنند رَبُّنَا الَّذِی أَعْطى‏ کُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏ و اختلاف اصناف حیوانات از تفاوت و مدارج نباتات زیاده است از جهت قرب این به بسایط و بعد آن ازین و شریفترین انواع آن است که کیاست و ادراک او بحدى رسد که قبول تأدیب و تعلیم کند تا کمالى که در او مفطور نبود او را حاصل شود مانند اسب مؤدب و باز معلم و چندان‏که این قوت در او زیاده بود مرتبه او را رجحان بیشتر بود تا بجائى رسد که مشاهده افعال ایشانرا کافى بود در تعلیم چنانکه آنچه به بینند بمحاکات نظیر آن بتقدیم رسانند بى‏ریاضتى و تعبى که بایشان رسد و این نهایت مراتب حیوانات بود و مرتبه اول از مراتب انسان بدین مرتبه متصل باشد و این مردمانى باشند که بر اطراف عمارات عالم ساکن‏اند مانند سودان مغرب و غیر ایشان چه حرکات و افعال امثال این صنف مناسب افعال حیوانات بود تا این مقام غایت هرترتب و تفاوت که افتد بمقتضاى طبیعت بود و بعد از این مراتب کمال و نقصان مقدر بر اراده و رویت بود پس هر مردم که این قوى در او تمام افتد و باستعمال آلات و استنباط مقدمات آنرا از نقصان بکمال بهتر تواند رسانید فضیلت و شرف او زیاده بود بر آنکه این معانى در او کمتر باشد و اوایل این‏

پس فعل مردم در این حال خیر محض و حکمت محض بود و غرض از آن اظهار فعل بود نه بسوى غایتى دیگر که خواهد که آن غایت بفعل آید و افعال خاص خدایتعالى همین حکم دارد که به قصد اول متوجه نیست بسوى چیزى خارج از ذات او یعنى نه از براى سیاست چیزهاست که ما بعضى از آن باشیم چه اگر چنین بودى افعال او تمام بحصول امور خارجى و تدبیر آن امور و تدبیر احوال آن امور و قصد بسوى آن بودى پس امور خارجى اسباب و علل افعال او شدى و این شنیع و قبیح بود تعالى عن ذلک علوا کبیرا لیکن عنایت او عز و علا بخارجیات و فعلى که اقتضاى تدبیر و تربیت‏ آن امور کند از او بقصد ثانى صادر شود و آنرا هم نه از براى آنچیزها کند بلکه هم براى ذات مقدس خویش کند چه فضل ذات او هم بذات او است نه بسوى چیزهائى که مفضل علیه است و غیر آن.

و لذت عقلى مخالف این لذت بود هم در مبدأ و هم در معاد چه در بدایت طبع آنرا کراهت دارد و بصبر و ریاضت و ثبات و مجاهدت بدست آید و بعد از حصول کشف حسن و بها و شرف و فضل آن ظاهر شود و لذتى که وراى همه لذات بود رو نماید و عاقبت محمود و معاد حقیقى او معاینه شود و از اینجاست که مردم را در عنفوان عمر بتأدیب پدر و مادر احتیاج است و بعد از آن بسیاست شریعت و بعد از آن بتهذیب اخلاف و عقیدت و تقویم طریقت بر وفق حکمت چون بدینمرتبه رسد اگر لزوم آن سیرت را مقتدا سازد بر سیاقتى که موجب سعادت بود و مخالفت آن مقتضى شقاوت تربیت‏ یافته باشد و چون معلوم شد که لذت سعادت لذت فعلى است پس‏

و مذهب اول و دوم مؤدى است با بطال قوت تمیز و رویت و رفض انواع تأدیب و سیاست و بطلان شرایع و دیانات و اهمال نوع انسان از تعلیم و تربیت‏ تا هرکسى بحسب اقتضاى طبیعت خود میرود و مفضى میشود برفع نظام و تعذر بقاى نوع و کذب و شناعت این قضیه بس ظاهر است.

/ 0 نظر / 20 بازدید