در جستجوی واژه ی تجلّی

 

به نام آنکه جان را فکرت آموخت

الهی ما را در پناه انوارت به سرمنزل مقصود رسان

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏1 / 85 / هم در بیان مکر خرگوش و تاخیر او در رفتن ..... ص : 83

دیده آن گاه رنگ دیده‏اى و این دیده را بوسیله ضد نور تمیز دادى‏] [چون ضد بضد آشکار مى‏گردد چون رومى و زنگى و سفید و سیاه.] [ () با اینکه اول نور و پس از آن رنگ را دیده‏اى با وجود این این مطلب را بوسیله ضد نور فهمیدى.] [پس نور را بوسیله ضد نور دانستى در دلها هم ضد ضد را مى‏شناساند.] [خداى رنج و غم را از آن جهت آفرید که با آن خوش دلى و شادى پدید آید.] [پس چیزهاى پنهانى با ضد خود آشکار مى‏شوند و چون خداى تعالى ضدى ندارد از این جهت پنهان است.] [نور خداوندى در عالم وجود ضدى ندارد از این جهت هم از نظرها پنهان است.] [چشم ما بدرک او قادر نیست ولى او مى‏تواند چشم ما را دریابد و این معنى را از حکایت حضرت موسى و تجلى‏ جلال و عظمت خداوندى از کوه طور مى‏توان دید.] [صورت نسبت بمعنى مثل غرش شیر است از بیشه یا مثل سخن و آواز است از فکر و اندیشه.] [البته سخن و آواز از اندیشه برخاسته و تو چگونگى دریاى اندیشه را نمى‏دانى.] [ولى چون موج سخن را لطیف و امواج صوتى را فرح بخش دیدى پى مى‏برى که آن از دریاى شریف و منبع فرح بخش برخاسته.] [چون امواج اندیشه از دریاى دانش برخیزد صورتى چون خود از آواز و سخن بوجود مى‏آورد.] [بلى دریاى اندیشه موج زد و از موج او صورتى بنام سخن بوجود آمد و بلا فاصله معدوم گردیده و موج خود را بدریا برد.] [صورتى از بى‏صورتى بوجود آمده باز به اصل خود برگشت و «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ».] [از آن چه گفتیم مى‏توان دانست که براى تو هر لحظه مرگى هست و باز گشتى چنان که حضرت رسول فرمود که دنیا لحظه‏اى بیش نیست.] [فکر ما چون تیریست از هو در هوا رها شده البته آواز در هوا پایدار نمى‏ماند.] [در هر آن و در نفس ما و تمام جهان معدوم شده و از نو هست مى‏شویم ما از نو شدن خود بى‏خبر بوده و گمان مى‏کنیم وجود

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏1 / 106 / سؤال کردن رسول قیصر روم از عمر بن الخطاب ..... ص : 105

هستى مى‏شتابند.] [پس از آن افسونى بموجود خواند که آن را بطرف عدم فرستاد.] [بجسم رمزى گفت که تبدیل بجان گردید بخورشید چیزى فرمود بناى درخشندگى گذاشت.] [باز در گوش خورشید نکته مخوفى مى‏گوید و صدها کسوف بر چهره‏اش کشیده مى‏شود.] [ () این رمز را بگوش گل گفته خندانش نمود و با لعل گفت خوش و تابان گردید.] [معلوم نیست حق بگوش خاک چه گفته که این جسم مثل درویشى که در حال مراقبه باشد ساکت و خاموش مانده است.] [و بگوش ابر چه خوانده است تا چون مشگ از دیده خود اشک مى‏ریزد.] [آن کس که در حال تردید است البته معمایى از طرف حق بگوش او گفته شده.] [تا در اندیشه‏ها محبوس مانده و بالاخره آن چه او گفته بجا آورد نه آن چه خود اندیشیده است.] [در حال تردید از طرف حق است که یک طرف ترجیح پیدا کرده از دو راه آن را اختیار مى‏کند که حق خواسته.] [اگر هوش باطنى خود را نمى‏خواهى مردد باشد بگوش جان کمتر پنبه بگذار.] [ () پنبه وسواس را از گوش خود بیرون کن تا ندایى آسمانى بگوشت برسد.] [تا معماهاى او را فهمیده و رموز او را درک کنى.] [بلى پنبه وسواس از گوش بیرون کن تا گوش تو محل وحى گردد وحى چیست؟ وحى همان است که از حس نهانى گفته شود.] [گوش جان و چشم جان غیر از این حس است که تو دارى گوش عقل و گوش حس آن گوش و چشمى نیست که مقصود ما است.] [اینکه گفتم جبر نیست بلکه معیت با حق است بلى این ابر نیست بلکه تجلى‏ ماه است.] [اگر این را جبر بخوانیم جبرى که سایرین و عامه مى‏گویند نیست و جبرى که نفس اماره و نفس خود خواه بوجود آورده‏اند نمى‏باشد.] [این جبر را کسانى مى‏شناسند که خداوند در دل آنها بصیرت و بینایى قرار داده.] [گذشته و آینده و غیب و شهود در جلو ایشان ظاهر و آشکار است.] [

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏1 / 237 / بقیه جواب گفتن زید رسول خدا(ص) را که احوال خلق بر من پوشیده نیست و همه را مى‏شناسم ..... ص : 235

نکنیم دیگر ما چه ارزشى داریم؟ و چگونه نماینده روى خوبان خواهیم بود.] [ولى اگر جمال او در سیناى سینه تجلى‏ نمود آینه را در بغل بگذار.] [گفت آخر ممکن است که آفتاب حق و خورشید ازلى در بغل بگنجد؟] [او هم بغل و هم دغل و ناراستى را مى‏درد و با او نه جنون مى‏ماند و نه عقل.] [جواب داد که اگر یک انگشت بر چشم نهى جهان را از خورشید خالى خواهى یافت.] [یک سر انگشت بروى ماه پرده مى‏کشد و این نشان ساترى خداوند است.] [که جهانى را بوسیله نقطه‏اى بپوشاند و خورشید را در پاره ابرى نهان مى‏سازد.] [لب ببند و در دریاى تفکر غور و تأمل نما و ببین چگونه خداوند دریا را محکوم بشر نموده‏] [چون دو چشمه زنجبیل و سلسبیل که در اطاعت اهل بهشت هستند.] [چهار جوى بهشت در تحت امر ما است و این نه از قدرت ما است بلکه بامر خداوند توانا است.] [همان طور که سحر به اراده ساحران است این جویها نیز در زیر فرمان ما هستند.] [همان طور که این دو چشمه چشم طبق حکم دل و فرمان جان حرکت مى‏کنند.] [اگر بخواهد بسوى زهر مار و اگر اراده کند بطرف شربت مى‏رود.] [و اگر بطرف محسوسات یا ملبوسات متوجهش کند فرمانبردار.] [و اگر سوى کلیات بفرستد مى‏رود و اگر جزئیات را باو بنماید در همانجا محبوس مى‏ماند] [همچنین این پنج حس ما چون نى که هر نوایى در آن بدمند همان را بیرون مى‏دهد در تحت اراده دل است و هر چه دل بر او بدمد همان را ظاهر مى‏سازد.] [بهرطرف که دل اشاره کرد هر پنج حس بسر مى‏دوند.] [دست و پا در اطاعت امر دل چون عصا است در دست موسى.] [دل اگر بخواهد پا برقص در آمده از نقص بکمال مى‏رود.] [به اراده دل دست محاسب شده و انگشتان کتاب مى‏نویسند.] [دست در اختیار یک دست نهانیست که از درون تن ببیرون فرمان مى‏دهد.] [اگر بخواهد براى‏

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏2 / 23 / یافتن پادشاه باز خویش را در خانه کمپیر و مبتلا شدن ..... ص : 21

تو خود را بشناس و حد خود را دانسته بهتر و مؤدب بنشین‏] [باز گفت اى شاه پشیمان شدم و توبه کرده تازه مسلمان شدم‏] [کسى را که تو مست و شیر گیرش مى‏کنى اگر از مستى کج رفته و خطا کند عذرش را بپذیر] [اگر چه ناخنم از دست رفته ولى وقتى تو را داشته باشم پرچم خورشید را مى‏کنم‏] [اگر چه پرهایم رفته ولى اگر مرا بنوازى چنان بازى خواهم کرد که چرخ بازى‏گرى را از یاد ببرد] [اگر کمربندى بمن عطا کنى کوه را از جا مى‏کنم و اگر قلمى بمن دهى علمها را مى‏کنم‏] [تن من از پشه کمتر نیست سلطنت نمرودى را بهم مى‏زنم‏] [تو فرض کن در ضعیفى و کوچکى مرغ ابابیل باشم و هر یک از دشمنانم چون پیل باشند] [بقدر فندق سنگ مى‏افکنم بدنها را مى‏شکافد و گلوله کوچکم کار صد منجنیق مى‏کند] [موسى فقط با یک عصا آمد و بر فرعون و لشکریان شمشیر زن او غلبه کرد] [هر پیغمبرى تکیه‏گاهش در خانه حق بوده و یک تنه خود را بهمه آفاق زده‏] [اگر از شمشیر نوح بپرسید بدانید که موج طوفان از اثر دعاى او خوى شمشیر بخود گرفت‏] [اى احمد سپاه زمین چیست؟ جبین ماه را در آسمان بشکاف‏] [تا ماه که سعد و نحس بدون خبر مردم در جهان ظاهر مى‏کند بداند که اکنون دور تو است نه دور قمر] [آرى دور دور تو است حضرت موسى آرزو مى‏کرد که کاش زندگى خود را در این دور مى‏گذرانید] [وقتى حضرت موسى بر رونق دور تو آگاه شد که صبح تجلى‏ در آن خواهد دمید] [

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏2 / 71 / گرفتار شدن باز میان جغدان در ویرانه ..... ص : 69

[کسى که دواى دردش شاه باشد اگر چون نى ناله کند بى‏نوا نیست‏] [من مالک الملکم نه مفت خوار شاه از دور براى بر گشتن من طبل باز مى‏زند] [ طبل باز من نداى‏ ارْجِعِی‏ است و برغم مدعى خداوند در باره من گواهى داده است‏] [من وقتى از شاه دور هستم جنس او نیستم ولى در موقع تجلى‏ نور او است که از من ظاهر مى‏شود] [جنسیت از روى شکل و ماده و ذات نیست چنان که در عالم نباتى آب و خاک جنس یکدیگرند] [و همچنین در موقع سوختن و جوشش هوا با آتش هم جنس مى‏گردد و در طبیعت دائماً جنس به جنس تبدیل مى‏شود] [ولى چون ما با پادشاه خود هم جنس نیستیم انیت مادر انیت او فانى گردید] [وقتى ما فانى شدیم و تنها او باقى ماند در پیش پاى اسب او چون گرد مى‏گردیم‏] [خاک تبدیل بجان شده و نشانیهاى جان بر خاکش نشان پاى او است که بر این خاک قدم نهاده است‏] [براى همین نشان خاک پاى او باش تا تاج سر گردن کشان عالم باشى‏] [براى اینکه شکل من شما را فریب ندهد پیش از آن که سخنان مرا بپذیرید شیرینى مرا بچشید] [صورت بسى از مردمان را گمراه کرده و بخیال صورت ظاهر بر علیه او قیام کرده ولى در واقع با خدا ستیزه کرده است‏] [ببینید جان ببدن پیوسته ولى آیا این دو هیچ بهم شباهت دارند؟] [تابش نور چشم با پیه قرین بوده و نور دل در قطره خونى نهفته است‏] [شادى در پشت سر و غم در

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏2 / 156 / دوم بار بسخن آوردن سائل آن بزرگ را تا حال او معلوم کند ..... ص : 154

است که در زیر زمین تاریک هر طرف را سوراخ کرده و چون نور او را از در رانده است سرد شده و در همان تاریکى باقى مانده‏] [چون راهى بروشنایى نداشت در همان تاریکى مشغول جد و جهد بود] [اگر خدا باو از عقل و خرد پرى عطا فرماید از موش بودن رهایى یافته و چون مرغان در هوا بال و پر گشوده پرواز مى‏کند] [و اگر پر پیدا نکند در همان تاریکى زیر خاک باقى مانده و از رفتن به آسمان و پرواز در روشنى ناامید خواهد بود] [علم قال و قیل و گفتار یقیناً بى‏جان است و روح ندارد او فقط عاشق روى خریداران بوده و خود قیمتى ندارد] [اگر چه در موقع بحث و گفتگو تصور مى‏رود که این علم خیلى بزرگ است ولى وقتى خریدار نداشته باشد مرده و معدوم شده است‏] [مشترى من همان طور که فرموده است «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏» خدا است که مرا همواره ببالا مى‏کشد] [جمال حضرت ذو الجلال خونبهاى من است پس خونبهاى خود را مى‏خورم و روزى حلالى نصیبم شده‏] [این خریداران مفلس را بگذار مگر آنها چه مى‏خرند فقط مشترى یک مشت گل هستند] [گل را نه بخر و نه بجو و نه بخور چرا که گل خوار همواره زرد رو است‏] [دل بخور و رنج خون دل خوردن بخود هموار کن تا دائماً جوان بوده و چهره‏ات از تجلى‏ انوار خدایى چون ارغوان بر افروخته باشد] [بار خدایا این بخشش در حدود عمل ما نیست بلکه این لطف و احسان تو سزاوار الطاف خفیه تو است‏] [بار الها دستگیرى کن و ما را از دست ما بخر حجاب را بردار و پرده ما را مدر] [از این نفس پلید

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏2 / 225 / تشنیع کردن صوفیان پیش شیخ بر آن صوفى که بسیار مى‏گوید ..... ص : 224

گسسته‏اى‏] [ ()- پیش آنها برو که همتاى تو بوده و تشنه شنیدن سخنان تواند] [وقتى در حال نماز حدثى از تو سر زد مى‏گویند برو وضو بگیر فوراً حرکت کن‏] [و اگر نرفتى نماز تو حرکات خشک بى‏معنى است زیرا نمازت باطل است و هى بنشین چه فایده دارد] [پاسبان براى خواب آلودگان و غافلان است عارف کامل که غرق دریاى الهى است چه احتیاج به پاسبان دارد] [آنان که جامه مى‏پوشند بگازر و پارچه باف نظر دارند جانى که عریان است زیور او تجلى‏ حق است‏] [یا از عریانان بر کنار شو یا مثل آنها از جامه تن فارغ باش‏] [و اگر نمى‏توانى بکلى از تن و جامه عریان باشى جامه‏ات را کم کن تا میانه رو باشى‏]

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏3 / 4 / دفتر سوم

تو از جهان منبسط وصف وحدت را بدون طلب یافته و دارا شده است‏] [افسوس که عرصه فهم مردم تنگ است و استعداد شنیدن مطالب عالیه را ندارند] [ولى اى حسام الدین استادیى که تو در اظهار رأى و عقیده خود دارى بسنگ حلق مى‏بخشد و در هر بى‏استعدادى قابلیت ایجاد مى‏کند] [چنان که کوه طور در موقع تجلى‏ پروردگار براى نوشیدن مى حلق پیدا کرده و باده تجلى‏ را رد نکرده و خورد] [و بر اثر آن کوه منشق شده پاره پاره گردید!! هیچ دیده شده است که کوه چون شتر برقص در آید] [هر کس مى‏تواند لقمه بخشى کند و لقمه بکس دیگر بدهد ولى حلق بخشى فقط کار خداوند است او است که مى‏تواند قابلیت ببخشد] [او بهر جسم و روحى و بهر عضوى جداگانه حلق بخشى فرموده و استعداد مخصوص مرحمت مى‏کند] [ولى این را در موقعى بتو مى‏بخشد که جلالت پیدا کرده از ناراستى و مکر و حیله پاک شده باشى‏] [تا اسرار پادشاه را بکسى نگویى و قند را پیش مگس نریزى‏] [گوش کسى اسرار خداوندى را مى‏شنود که چون سوسن باده زبان خاموش باشد] [لطف خداوندى بخاک حلق مى‏بخشد تا آب خورده و صد گونه گیاه از خود برویاند] [پس از آن باز یک دسته خاکیان را که حیوانات هستند حلق و آب مى‏بخشد تا گیاه زمین را در موقع حاجت بخورند] [وقتى حیوان گیاه خورده و رشد و نمو نمود لقمه انسان مى‏گردد] [پس از آن باز وقتى روح و بینایى از بدن انسان خارج شد بعد از مرگش خوراک‏

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏3 / 4 / دفتر سوم

______________________________
(1) اشاره به آیه شریفه در سوره اعراف که مى‏فرماید فَلَمَّا تَجَلَّى‏ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً یعنى چون پروردگار موسى بکوه تجلى‏ کرد کوه را پاره پاره کرد و موسى صیحه زنان برو در افتاد

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏3 / 90 / در بیان آن که در میان صحابه حافظ کسى نبود ..... ص : 90

[در میانه اصحاب پیغمبر با اینکه کمال اشتیاق را بقرآن داشتند حافظ قرآن کم بود] [براى اینکه مغزها وقتى جدا شد و رسید پوستها نازک شده و مى‏شکافد] [همچنان که جوز و فندق و بادام وقتى مغزشان رسید و از پوست جدا شد پوست آنها نازک و کم مى‏شود] [مغز علم هم وقتى افزون شود پوست او کم مى‏گردد چرا که دوست عاشق را مى‏سوزاند] [چون صفت مطلوب بودن ضد طالب بودن است این است که برق نور و وحى نبى را مى‏سوزاند] [وقتى اوصاف قدیم تجلى‏ کند وصف حادث را گلیم بسوزد] [این است که در میان صحابه هر کس که ربع قرآن را حفظ بود صحابه مى‏گفتند این میانه ما کار بزرگى کرده‏] [جمع کردن صورت با این معنى عمیق بى‏پایان جز از پادشاهى با حشمت از کسى بر نمى‏آید] [در یک چنان مستى مراعات ادب کردن اگر ممکن باشد کارى است بس عجب‏] [در حال استغنا نیاز را رعایت نمودن جمع ضدین است‏] [عصا معشوق کوران شده و کور صندوق قرآن مى‏گردد] [کورها صندوق‏هاى پرى هستند

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏3 / 214 / حکایت آن زن که فرزندش نمى‏زیست بنالید جواب آمد که این عوض ریاضت تو است و بجاى جهاد مجاهدان است تو را ..... ص : 214

[ ()- این حکایت را بشنو و براى خود بمنزله وعظى بدان که تا از نقص و زیان خسته و بد حال نشوى‏] [زنى هر سال پسرى مى‏زایید و بچه‏هاى او بیش از شش ماه زندگى نمى‏کردند] [و غالباً پس از سه یا چهار ماه تلف مى‏شدند آن زن ناله و افغان نموده گفت خداوندا] [نه ماه بار دارم و سه ماه شادى مى‏کنم پس از آن نعمتى که بمن عطا شده از قوس و قزح زودتر فانى مى‏شود] [آن زن در پیش مردان خدا فریاد مى‏کرد و از درد خود شکایت مى‏نمود] [بیست فرزندش را بهمین ترتیب بخاک سپرد و از این درد آتش بجانش افتاد] [این زن بهمین حال حزن بود تا شبى باغى در جلو دیده‏اش نمایان شد یک باغ سبز خوب آراسته‏اى‏] [من یک نعمت بى‏چونى را باغ نامیدم زیرا که اصل و ریشه نعمتها باغ‏ها هستند] [و گرنه به آن چه که در وصف آن «لا عین رأت» فرموده‏اند چه جاى باغ گفتن است همین نکته را در نظر بگیر آن جا که نور غیب را خداى تعالى چراغ نامیده است‏] [او مثل ندارد مثل نمى‏گوییم بلکه این مثال اوست و بر سبیل مثال مى‏گوییم تا کسى که حیران است بویى از آن ببرد] [حاصل آن که زن آن را دیده و مست گردید و چون ضعیف بود از آن تجلى‏ از دست برفت‏] [دید در بالاى سر در قصرى نام او نوشته شده و دانست که آن قصر مال او است‏] [بعد باو گفتند که این نعمت مال کسى است که از روى صدق و راستى طلب نموده است‏] [تو بایستى خدمتها بکنى تا این نعمت در خور تو باشد

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏5 / 60 / بیان آن که کشتن ابراهیم علیه السلام خروس را و مذمت او اشارت بقمع و قهر کدام صفت بود از صفات مذمومات مهلکات در باطن مرید ..... ص : 59

[تا با این دامها و ریسمانهاى هواى نفس مرد تو از نامرد تمیز داده شود] [من دام دیگرى مى‏خواهم که حیله ساز و مرد افکن باشد] [شراب و چنگ و رباب پیش آورد شیطان نیم خنده‏اى کرده نیم شاد گردید] [شیطان متوسل بنام المضل گردیده و عرض کرد که یا مضل از قعر دریاى فتنه گرد بر آور] [موسى که یکى از بندگان تو بود او در دریا از گرد پرده‏ها و دیوارها بست که آب از آن نفوذ نمى‏کرد] [آب از هر طرف عنان کشیده ایستاد تا قعر دریا پیدا شده و گرد از آن بلند مى‏شد] [ ()- یک دام محکمى بمن بده تا لجام بر آنها زده اسیرشان نمایم‏] [چون جمال زنان باو نموده شده و معلوم شد که عقل و صبر مردان را مى‏ربایند] [شیطان با انگشت خود بشکنى زده برقص در آمده گفت این را زودتر بده که کار تمام است و من بمراد رسیدم‏] [وقتى چشمهاى خمارى زن را دید که عقل را بى‏قرار مى‏سازد] [و صفاى عارض دلبران را دید که دلهاى چون سپند در اشتیاق آن مى‏سوزد] [و دید که روى و خال و لبهاى چون عقیق آنها چون آفتابى از پشت ابر رقیق همى‏تابد] [چون آن غنج و دلال خوب رویان را دید که چون تجلى‏ حق از پشت پرده نازک نمایان است به جست و خیز در آمد.]

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏5 / 241 / پرسید شخصى از بزرگى فرق میان حق و باطل را ..... ص : 240

همین خیال نور او را مى‏ترساند و بظلمت متصل مى‏کند] [خیال و تصور دشمن است که تو را برفیق و دوست متصل کرده است‏] [این بود که بحضرت موسى فرمودند که بکوه نگاه کن و تجلى‏ بکوه زد زیرا آن که با خیال سر و کار داشت تاب حقیقت را که تو دیده‏اى ندارد] [در واقع با این عمل به آنها گفتند مغرور مشو که قابل دیدن حقیقت است تو از این راه بخیال حقیقت رسیده‏اى‏] [کسى از خیال جنگ نمى‏ترسد مثل لا شجاعة قبل الحرب همین است‏] [در خیال حیز براى جنگ کردن چون رستم دستان صد میدان دارى و کر و فر مى‏کند] [نقش رستم که در حمام کشیده باشند هر خامى فکر حمله مى‏کند] [ولى اگر این خیال وجود خارجى پیدا کرده و در مقابل چشم واقع شود رستم هم بحال اضطرار مى‏افتد] [کوشش کن که آن چه بگوشت مى‏خورد او را بتوانى ببینى و چیزى که بطور باطل مى‏نمود حق بشود] [آن وقت است که گوش تو طبع چشم پیدا مى‏کند و گوش تو مبدل بگوهرى مى‏گردد] [بلکه تمام تن مثل آینه شده و همگى چشم و گوهر سینه مى‏گردد] [گوش با شنیدن خیال انگیزى مى‏کند و آن خیال تو را بوصال آن جمال دلالت مى‏کند] [کوشش کن تا خیال افزون شده و آن دلاله رهبر مجنون گردد (و بمعشوق رساند)] [آن خلیفه احمق هم چندى احمقانه با آن کنیزک خوش بود] [فرض کن که ملک شرق و غرب را مالک باشى چون باقى نمى‏ماند فرض کن که زد و ناپدید شد] [اى که دلت خفته است ملکى که بنظرت جاودانى مى‏آید خوابى بیشتر مدان‏] [آن‏

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏6 / 35 / حواله کردن مرغ گرفتارى خود را بمکر صیاد و صیاد بحرص ..... ص : 34

او دام و صیاد هر دو بخود لرزیدند] [مى‏گفت از تناقض گوییهاى دل پشتم بشکست جانا بیا و دست عطوفت بسرم بکش‏] [در زیر دست تو سرم راحتى دارد دست تو در راحت بخشى و وادار کردن شخص شاکى بشکر آیتى است‏] [بیا و سایه خود را از سر من بر ندار که من بسى بى‏قرارم‏] [اى یار اى رشک سرو و یاسمن در غم تو خواب از چشم من بیزار شده‏] [بر فرض که من لایق نیستم ولى چه مى‏شود اگر از یک نالایقى در حال غم پرسش کنى؟] [بار الها نیستى چه لیاقت و استحقاقى داشت که لطف تو درها بروى آن گشود و بعالم وجود آورد؟] [بر خاک تیره ابرص پرتو کرم تو تابید و بر اثر آن خاک ده گوهر حس در گریبان خود یافت‏] [که پنج حس آن ظاهرى و پنج دیگر حواس باطنى بود از همان پرتو بود که نطفه مرده بدل به بشر زنده گردید] [اى نور عالى توبه بدون توفیق تو جز ریشخندى بریش توبه نیست‏] [تو سبلتهاى توبه را یک یک مى‏کنى توبه سایه‏اى و تو ماه روشن هستى‏] [اى که خانه و دکان من از تو ویران شده تو که دل مرا مى‏فشارى چگونه ننالم؟] [چگونه از تو بگریزم که زنده بتو معدوم است و بدون خداوندى تو هستى بنده نیستى است‏] [اى که اصل جانها هستى جان مرا بستان چه که من بى‏تو از جان ملول گشته‏ام‏] [من عاشق فن دیوانگى بوده و از دانش و عقل سیر شده‏ام‏] [چون پرده شرم و حیا پاره شده راز خود را آشکار مى‏گویم تا چند صبر کرده و بخود بپیچم و لرزان شوم‏] [من در زیر رو پوش حیا پنهان شده‏ام ولى ناگاه از زیر لحاف بیرون خواهم جست‏] [اى رفقا یار ما راه را بست ما آهوى لنگیم و او شیر شکارى‏] [در کف شیر نر خونخواره‏اى غیر تسلیم و رضا کو چاره‏اى‏] [او چون آفتاب خواب و خوراک ندارد و روحها را بى‏خواب و خوراک مى‏سازد] [مى‏گوید بیا من باش یا هم خوى من باش تا در تجلى‏ روى مرا ببینى‏] [اگر ندیدى چگونه اینگونه شیدا شده‏اى؟ تو خاک بودى چه شده که‏

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏6 / 107 / پرسیدن عارفى از کشیش که تو بسال بزرگترى یا بریش ..... ص : 105

دلیل عشق بازى بهار است‏] [هر درختى که کودکان خود را شیر مى‏دهد و مى‏پرورد چون مریم بطور نهانى از یک شاهى حامله شده است‏] [اگر چه آتش خود را در آب پنهان مى‏کند ولى کفها و جوششها از وجود آتش خبر مى‏دهند] [اگر چه آتش خود را سخت پنهان مى‏سازد ولى کف با ده انگشت اشاره مى‏کند که در اینجا آتشى وجود دارد] [همچنین عضو عضو و جزء جزء مستان وصال حق از حال و قال تمثالها دارند که خبر از وصال یار مى‏دهند] [دهان از وصف جمال حال عاجز شده و چشم از دیدار صورتهاى جهان غایب مانده‏] [آرى صورتها و موالید این مرحله از موالید چهار عنصر کون و فساد نیست و منظور ما از دین همین دین ظاهرى نمى‏باشد] [موالید این مرحله از تجلى‏ جمال زائیده شده و بهمین جهت در پرده نکو روى ساده مستور شده‏اند] [گفتم زائیده شده‏اند ولى در حقیقت زائیده شدن نیست و این عبارت فقط راه نشان دادن است که بذهن شنونده نزدیک باشد] [هان خاموش باش تا شاهى که حق دارد امر بگفتن نماید امر کند که بگو آرى خامش باش و با این جنس گل زیبا بلبلى مفروش و به داستان سرایى و نغمات خود تظاهر نکن‏] [این یک گل گویاى پر جوش و خروشى است در مقابل او تو اى بلبل زبان بر بند و گوش باش‏] [چه آن که از سختى و چه آن که از خوشى و خرمى حکایت مى‏کند دو شاهد عادلى هستند که از سر وصال یار خبر مى‏دهند] [این دو قسم حسن لطیف که در حضرت مرتضى بود شاهد سختیهاى زمان و حشر زمانهاى گذشته و عبادتهاى آن حضرت بود] [چون یخ که در تابستان گرم حکایت از زمستان مى‏کند] [و آن بادهاى سرد زمهریر را که در آن روزهاى سخت مى‏وزید بیاد مى‏آورد] [و چون آن میوه که در فصل زمستان از لطف خداوندى حکایت مى‏کند] [و آن دوران را بیاد مى‏آورد که تبسمهاى شمس با عروسان چمن هم آغوش شده و آنان را بار دار مى‏کند] [آن‏

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏6 / 126 / حکمت در آیه إنی جاعل فی الأرض خلیفة ..... ص : 126

[چون اراده حکم خداوندى بر ظهور و تجلى‏ خود قرار گرفته بود] [و از طرفى هم هیچ چیز را بدون ضد نمى‏توان نشان داد و خداوند بى‏همتا را ضدى نبود] [از این جهت خلیفه‏اى ساخت و او را آینه خود قرار داد] [و باو نور و صفاى بى‏حدى کرامت فرموده پس از آن از ظلمت ضدى براى او قرار داد] [بلى دو پرچم سفید و سیاه در این جهان افراشت که اولى آدم و دومى ابلیس بود] [و در میان این دو لشکر جنگ شروع گردید و شد آن چه شد] [و همچنین در دوره دوم هابیل بود که ضد نور او قابیل شد] [همچنین این دو لشکر در زیر این دو پرچم عدل و جور در زد و خورد بودند تا نوبت به نمرود رسید] [که او ضد ابراهیم علیه السلام شده و این دو لشکر با هم مشغول پیکار بودند] [چون طولانى شدن جنگ بر او ناپسند آمد آتش را وسیله فیصله میانه آن دو قرار داد] [آتش را حکم کرد تا مشکل آن دو حل شود] [قرن بقرن و دور بدور میانه این دو فرقه خصومت بود تا بموسى و فرعون رسید] [و سالها میانه این دو پیکار ادامه داشت و چون از حد گذشت و ملالت افزا شد] [خداى تعالى آب دریا را حکم قرار داد تا معلوم شود کدام یک غالب خواهند شد] [همچنین این جنگ باقى بود و در زمان حضرت رسول (ص ع) ابو جهل سپهدار مخالفین آن حضرت گردید] [و همچنین خداى تعالى براى قوم ثمود صیحه را نشانه حقانیت قرار داد که جان مخالفین را گرفت‏] [و نیز براى قوم عاد باد شدید تیز رو را نشانه و حکم قرار داد] [و همچنین زمین را نشانه بى‏حقى قارون قرار داد که او را چون اژدها بدرون خود فرو برد] [آرى حلیمى و بردبارى بدل بقهر و کین شده قارون و گنجش را بقعر خود فرو برد] [لقمه نانى که ستون بر پا بودن عمارت این تن است و چون جوشن آهنینى است که از گرسنگى دفاع مى‏کند] [وقتى خداى تعالى قهرى قرین این لقمه نان نماید

نثر و شرح مثنوى(نثرى) / ج‏6 / 140 / داستان آن سه مسافر مسلم و جهود و ترسا که بمنزلى رفتند و لقمه یافتند ترسا و جهود سیر بودند و مسلمان صائم ..... ص : 138

از او را بدیگرى مى‏دهى مشرک هستى‏] [اگر نوبت نوبت بد رگان نبود این شیر که مؤمن بود بر آن سگها غالب مى‏شد] [مقصود آنها این بود که این مسلمان شب را با زحمت بسر برد و گرسنه بماند] [او مغلوب و در حال تسلیم و رضا بود لذا گفت رفقا اطاعت مى‏کنم‏] [آن شب خوابیدند و صبح بیدار شده لباس پوشیده خود را آراستند] [سر و صورت و دهان خود را شسته و هر یک وردى و دعایى و نمازى داشتند] [مدتى هر کدام بطریقى مشغول دعا شده و از خداى تعالى مقصود خود را طلب مى‏کردند] [مؤمن و ترسا و جهود و گبر و مغ همگى بسوى آن سلطان بزرگ روى مى‏آورد] [ () آرى مؤمن و ترسا و جهود و نیک و بد توجهشان بسوى خداوند یگانه است‏] [بلکه سنگ و کوه و آب هم یک باز گشت و رجوع نهانى بخدا دارند] [بالاخره این سه رفیق دوستانه رو بهم نمودند] [یکى از آنها گفت هر کس دیشب هر خواب که دیده بگوید] [هر کس خوابش بهتر بود حلوا را او بخورد چه که شایسته است آن که فاضل است قسمت دیگرى را ببرد] [آن که در عقل مقامش بلند است خوردن او مثل خوردن همه است‏] [جان او مقام عالى پیدا مى‏کند و براى دیگران کافى است که او نوازششان کند و بحالشان توجه نماید] [چون عاقلان بقاى ابدى یافتند این عالم تا ابد باقى مى‏ماند] [اول جهود آن چه در خواب دیده و روحش در جاهایى که گردش کرده بود بیان کرد] [گفت دیدم موسى در راه با من مصادف شد- آرى گربه دنبه چرب در خواب مى‏بیند] [من عقب موسى رفتم تا بکوه طور رسیدم و در آن جا من و موسى و کوه طور غرق نور شدیم‏] [و هر سه سایه از آن آفتاب که تابان بود محو گردید پس از آن از آن نور درى گشوده شد] [و از دل آن نور نور دیگرى روییدن گرفت و بزودى بزرگ شد] [هم من و هم موسى و هم طور هر سه از تابش و روشنى آن گم شده و ناپدید گردیدیم‏] [پس از آن دیدم از اثر تابش نور حق کوه سه شاخه شد] [هیبت حق که بر او تجلى‏ نمود از هم جدا شده و بهر طرف متمایل‏

مجموعه آثار شهید مطهرى / 16 / فهرست مطالب ..... ص : 11

وحدت تجلّى‏ ..... 401.

مجموعه آثار شهید مطهرى / 37 / درس سوم: مایه‏هاى عرفان اسلامى ..... ص : 35

اسلامى، زیرا توحید عرفانى عبارت است از وحدت وجود و اینکه جز خدا و شئون و اسماء و صفات و تجلّیات او چیزى وجود ندارد. سیر و سلوک عرفانى نیز وراى زهد اسلامى است، زیرا در سیر و سلوک یک سلسله معانى و مفاهیم طرح مى‏شود از قبیل عشق و محبت خدا، فناى در خدا، تجلّى‏ خدا بر قلب عارف، که در زهد اسلامى مطرح نیست. طریقت عرفانى نیز امرى است وراى شریعت اسلامى، زیرا در آداب طریقت مسائلى طرح مى‏شود که فقه از آنها بى‏خبر است.

مجموعه آثار شهید مطهرى / 73 / اولین منزل ..... ص : 72

عرفا مسیر حرکت از نقطه مبدأ تا دورترین نقطه را «قوس نزول» و مسیر از دورترین نقطه تا نقطه مبدأ را «قوس صعود» مى‏نامند. حرکت اشیاء از مبدأ تا دورترین نقطه یک فلسفه دارد. آن فلسفه به تعبیر فلاسفه اصل علّیت است و در تعبیر عرفا اصل تجلّى‏ است. به‏هرحال حرکت اشیاء در قوس نزول مثل این است که از عقب رانده مى‏شوند. ولى حرکت اشیاء از دورترین نقطه تا نقطه مبدأ فلسفه‏اى دیگر دارد. آن فلسفه اصل میل و عشق هر فرع به بازگشت به اصل و مبدأ خویش است، به عبارت دیگر اصل فرار هر جدا شده و تنها و غریب مانده به سوى وطن اصلى خودش است. عرفا معتقدند که این میل در تمام ذرات هستى و از آن جمله انسان هست ولى در انسان گاهى کامن و مخفى است. شواغل مانع فعالیت این حس است. در اثر یک سلسله تنبّهات، این میل باطنى ظهور مى‏کند. ظهور و بروز همین میل است که از آن به «اراده» تعبیر مى‏شود.

مجموعه آثار شهید مطهرى / 201 / راه رسیدن به کمال ..... ص : 198

حال باید نظر اسلام را در این زمینه بیان کنیم که آیا «انسان کامل» عرفا با موازین اسلامى جور در مى‏آید یا نه، چون معلوم شد که منظور عرفا از انسان کامل چیست. انسان کامل عرفا انسانى است که به خدا مى‏رسد؛ وقتى به خدا رسید، مظهر کامل همه اسماء و صفات الهى مى‏شود و آیینه‏اى مى‏شود که ذات حق در او ظهور و تجلى‏ مى‏کند.

مجموعه آثار شهید مطهرى / 206 / سلوک انسان کامل ..... ص : 206

حال براى تأیید همه اینها، قسمتى را از نهج البلاغه براى شما مى‏خوانم. در این جلسات مکرر گفته‏ایم که نهج البلاغه مثل خود على علیه السلام است. کلام انسان مثل خود اوست، چون کلام تنزل روح انسان است، تجلى‏ روح انسان است. یک روح پست کلامش پست است و یک روح عالى کلامش عالى است. یک روح یک بعدى کلامش یک بعدى است و یک روح چند بعدى کلامش هم چند بعدى است.

مجموعه آثار شهید مطهرى / 224 / تکامل روح در دنیا ..... ص : 222

به نزد آن که

/ 1 نظر / 8 بازدید
حقدوست

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] سلام دوست گرامي. [گل] ضمن آرزوي بهترينها براي شما؛ [گل] اين پيام، کارت دعوتيست محضر شما عزيز. ## ‌خوشحال خواهم شد در کلبه خود در خدمت شما باشم. ## مطمئنا «مطالب متنوع وبلاگ»، پاسخگوي بسياري از سوالات ذهني شماست؛ همانند: @@ دو داستان خواندني و زيبا از امام رضا(ع)‏ [گل] @@ چرا امام زمان(ع) فرزندان قاتلان امام حسین(ع) را می‌‌کشد؟ [گل] @@ تیزهوشی و حاضر جوابی محقق کرکی در مقابل سفیر روم [گل] @@ آقايان اينگونه همسرداري کنند...(بيست راهکار زندگي شيرين) [گل] (در صفحه دوم وبلاگ) [گل][گل] منتظر حضور و البته «نظرات ارزشمند» شما گرامي هستم.[گل][گل] توصيه ميکنم از باقي صفحات وبلاگ نيز ديدن کنيد. موفق و منصور باشيد. http://bia2mofid.persianblog.ir [گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل]