در ادامه ...در جستجوی واژه ی درد

غفیره عابده پارسا زن دیگرى است که از گریستن‏هاى دائم و همیشگى وى نقل آورده‏اند: به غفیره گفتند که آیا درازى گریه‏هایت تو را به ستوه نیاورده است؟ پس گریست و گفت: بیمار چگونه از چیزى دلتنگ مى‏شود که امید بهبودى درد خود را در آن مى‏یابد. (ابن قتیبه، 1997، 72)

نخستین زنان صوفى / 44 / زنان صوفى و شعر ..... ص : 28

" دوستدار خدا در دنیا دردمند است. درد او طولانى است و دواى او درد اوست. او از جام محبت خود به او خوراند و او را سیراب کرد. پس شیفته دوستى او شد و به سوى او اوج گرفت، پس جز او محبوبى را نمى‏خواهد. همچنین است حال آنکه از روى شوق به سوى او خوانده مى‏شود، شیفته محبت او مى‏شود تا او را ببیند."

نخستین زنان صوفى / 189 / (1) رابعه عدویه 1 از مردم بصره ..... ص : 183

" لیس بصادق فى دعواه من لم یصبر على ضرب مولاه" در ادعایش صادق نیست آنکه در راه مشاهده‏ى مولاى خویش بر درد و زخم ضربه‏ى او صبر نکند. تذکره الاولیاء/ 86.

نخستین زنان صوفى / 241 / (21) حفصه دختر سیرین 67 خواهر محمد بن سیرین 68 ..... ص : 239

حفصه گفت: هنگامى که او مرد خداوند صبر بسیارى به من ارزانى داشت، جز اینکه مرا اندوهى گلوگیر عارض شد و هیچ‏گاه مرا رها نکرد. گفت پس شبى سوره‏ى نحل را قرائت مى‏کردم به این آیه رسیدم:" وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِیلًا إِنَّما عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ، ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ‏ (قرآن سوره نحل 16 آیه 95- 96) (و پیمان الهى را به بهاى ناچیزى مفروشید، زیرا اگر بدانید آنچه در نزد خداوند است، برایتان بهتر است. آنچه نزد شماست به پایان مى‏رسد و آنچه نزد خداوند است پاینده است و به کسانى که شکیبایى ورزیده‏اند، به بهتر از آنچه کرده‏اند، پاداششان مى‏دهیم.) گفت: دوباره آیه را تکرار کردم و خداوند تعالى آن درد را از میان گلوى من برداشت.

نخستین زنان صوفى / 505 / رمان ..... ص : 505

* درد محبت‏

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏1 / 157 / الباب الاول قوله لم سمیت الصوفیة صوفیة ..... ص : 121

چون این بلا مرا از خدمت منع خواهد کردن این بلا را از خویشتن بردارم. بفرمود تا کسى را بیاورند تا پاى او ببرد. مرقد آوردند تا بخورد تا از درد بریدن خبر ندارد. او گفت مرا خود مرقد هست، کسى را بیارید که پیش من کلام خدا خواندن گیرد. چون رنگ روى من بگردد، پاى من ببرید که مرا خبر نباشد. قرآن‏خوان قرآن مى‏خواند، تغیر در او پدید آمد. پاى او را از نیمه ران ببریدند و داغ کردند. نفس نزد. چون تمام گشت و قرآن خواندن به جاى بگذاشتند، به حال خویش بازآمد و گفت: ببریدى؟ گفتند بریدیم.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏1 / 165 / الباب الاول قوله لم سمیت الصوفیة صوفیة ..... ص : 121

یا چون خون بر او غلبه گیرد حجامت کنندش. درد ساعتى باشد و راحت دوام. و چون بدخویى کند از درد یک ساعت آن راحت ساعتش هلاک دوام آرد. مثل هواى نفس این است. راحت وقتى و هلاک ابدى؛ یا تلخى وقتى و راحت ابدى.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏1 / 381 / الباب السادس قولهم فى الرؤیة ..... ص : 373

چنین غلبه داند کردن. آنجا که محبت و معرفت باشد و مشاهده حق تعالى باشد، غلبات و فنا چگونه باشد؟! لذت بهشت اندر جنب دیدار حق عز و جلّ کمتر از [لذت‏] طعام است اندر جنب یوسف؛ و الم دوزخ اندر جنب حق عز و جلّ کمتر از درد کارد اندر جنب یوسف.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏1 / 407 / [اختلاف قولهم فى رؤیة النبى علیه السلام‏] ..... ص : 401

است، یکى را خوف غلبه دارد و یکى را رجا و یکى را حسرت فراق و یکى را لذت وصال و دیگر احوال نیز. پس هرکسى که بر سر وى حالى غلبه دارد چون چیزى شنود اندر خور حال باطن خویش مر او را حرکتى و وجدى پدید آید؛ و هرکسى که مر او را روزى مصیبتى رسیده است از این خبر دارد به تفسیر حاجت نیاید. پس آن وجد تازه گشتن حال است، چنانکه مر کسى را مصیبتى رسیده باشد و روزگار برآمده و با آن درد خو کرده. چون یکى مصاب دیگر را ببیند، مصیبت وى تازه گردد.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏1 / 407 / [اختلاف قولهم فى رؤیة النبى علیه السلام‏] ..... ص : 401

و بباید دانستن که درد مصیبت بر مقدار فوات نعمت باشد.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏2 / 580 / الباب الثانى عشر قوله فى المعراج ..... ص : 571

دل مصطفى علیه السلام درد کرد گفت: اللهم سلط علیه کلبا من کلابک. کافران مکه قصد بازرگانى کردند، و عتبه با ایشان قصد کرد. ابو لهب پدر وى بیامد و گفت: ان ارض الشام ارض مسبعة و انى ارى رب محمد یتسارع فى هواه فاحفظوا ابنى. این خطابى بدین بزرگى نگر، آن را که نخواهد از وى که تواند آن بازداشتن. و آن را که بخواهد که تواند از بلا نگه‏داشتن. پس چون کاروانیان برفتند، هر شبى وى را اندر میان کاروانیان و اندر میانه خویش بخوابانیدندى.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏2 / 638 / الباب الثالث عشر فى الرؤیا ..... ص : 635

و خبرى است پیغامبر را صلى الله علیه که گفت که: چون اجل بنده نزدیک آید سه فرسته بر وى موکل باشند. فریسته اجل و فریسته عمل و فریسته روزى. ملک‏الموت به بالین وى آید و مر آن فرسته را که بر روزى موکل است پرسد که روزى وى چند مانده است اندر نامه تو گوید شربتى آب خوردن مانده است. گلوى این بنده خشک شود، آب خواهد. آب دهندش و بخورد. این فرسته نامه خود بنوردد و گوید مرا با وى کار نما [ند]. ملک‏الموت فرسته عمل را گوید اندر نامه تو ورا هیچ کار مانده است؟ گوید ماند از پهلو به پهلو گشتنى. در آن ساعت چون بیمار را جایى درد خیزد کسها را گوید مرا بگردانید. ورا از پهلو به پهلو بگردانند. فرسته نامه را بنوردد

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏2 / 743 / الباب السادس عشر قولهم فى معرفة الله عز و جل ..... ص : 703

تا بزرگان چنین گفتند آن بلا که بر یعقوب علیه السلام آمد اندر آن ساعت بیش از بلاى آن چهل سال بود، از بهر آنکه اندر آن چهل سال اندر فراق با فراق خو کرده بود. چون اندر بلا با بلا خو کردى بلا غذا گردد. باز فراق بر اثر وصال صعب است. بنمودند تا پنداشت که یافتم، باز بر بودند. تا درد این فراق ختم نامه فراق اول گردد، از درد این حال چرا است که بنالد. عهد یاد آمدش [درد] فروخورد و بنالید. به ساعت جبریل علیه السلام بیامد امر آورد که یا یعقوب وفا به جاى آوردى؛ به عزت من که اگر یوسف مرده بودى زنده گردانیدمیش.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏2 / 744 / الباب السادس عشر قولهم فى معرفة الله عز و جل ..... ص : 703

و آنکه مر ورا زنى باید که نصیب فرج است، ده سال به آفتاب باید بودن و ذل شبانى باید کشیدن؛ و مرد چون موسى کلیم؛ آنک ورا حق جلاله باید بى‏بلا و بى‏طمع داشتن که نیابد، محال است. چون ذل به نهایت آمد و عروس اندر کنار آمد بر جاى قرار نماندش؛ امر رفتن آمد. محب را قرار نباشد، قرار نشان سلوت است، و سلوت اندر محبت شرک است. چون موسى علیه السلام برفت اندر میان بیابان شد. شب تاریک شد و ابر اندر آمد و رعد و باران پدید آمد و جاى آرام نه. زن را درد زادن گرفت و باد اندر آمد و گوسفندان را برمانید. چخماخ برداشت تا آتش زند. باد اندر آمد و سوخته بربود به دم سوخته دوید. باد اندر آمد آهن را بربود. به دنب آهن دوید. سنگ بربود. زن همى‏نالد و بچه همى‏گرید و گوسفندان‏

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏2 / 817 / [اختلافهم فى المعرفة نفسها] ..... ص : 793

به ذات خویش معدوم به معانى خویش اصوات شنود، و معانى اصوات نه؛ الوان بیند و معرفت الوان نه طعوم چشد، و معرفت طعوم نه درد کشد، و زبان شکایت نه، و جز زارى و گریستن به دست وى هیچ چیز نه. لذت یابد و زبان شکر نه. جز روى تازه داشتن نه. به وى هیچ شغل نه. دست دارد و بطش نه. پاى دارد و مشى نه. دل دارد و علم نه. چون وى را بطش نبود دست مادر و پدر دست وى گشت.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏3 / 933 / و اما سخن اندر کبائر انبیا[صلوات الله علیهم‏] ..... ص : 931

و گروهى گفتند یعقوب علیه السلام مناجات کرد از پس آنکه یوسف را باز یافته بود گفت: الهى، این بلا که بر من آمد به چه سبب آمد؟ جواب آمد که یا یعقوب، فلان وقت ترا مهمانى بیامد و اندر خانه تو گوسپندکى بود با بچگک. آن بچه را پیش مادر بکشتى و بریان کردى و پیش مهمان نهادى. دل آن مادر بریان گشت، به ما بنالید. ما دل ترا به فراق فرزند بسوختیم تا بدانى که درد فرزند چگونه باشد!

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏3 / 952 / و اما سخن اندر کبائر انبیا[صلوات الله علیهم‏] ..... ص : 931

چهل شباروز سر بر سجده نهاد و همى‏گریست تا از آب چشم وى چندانى گیا برآمد که وى اندر آنجا ناپدید گشت، و خبر قبول توبه نیامد. از درد دمى بزد که آن گیا بسوخت؛ و دو دست پیش دو چشم بداشت و بگریست تا هر دو کف وى پرخون گشت. باز دستها سوى آسمان برداشت و گفت: الهى ان لم ترحمنى فارحم عبرتى. امر آمد:

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏3 / 953 / و اما سخن اندر کبائر انبیا[صلوات الله علیهم‏] ..... ص : 931

و به خبرها چنین آمده است که هرچه گریندگان همه عالم بگریستند جمله کنى با زارى یعقوب برابر نیاید که بر فراق یوسف گریست. درد فراق مخلوقى چنین است، درد فراق خالق چگونه باشد؟! و اگر زارى یعقوب با آن همه خلق جمله کنى آن داود بیشتر آید.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏3 / 983 / قولهم فى کرامات الاولیاء ..... ص : 956

و دیگر فصل آن است که گفت ایشان را بیم و خضوع و ذل و تواضع بیشتر گردد چو کرامتى بیابند، از بهر آنکه ذل بعد آن داند که عز قرب یافته است؛ و درد فراق آن داند که لذت وصال یافته است. چو نواخت بیند از بیم زوال ذل بیفزایند.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏3 / 1013 / [فى اختلافهم فى الولى‏] ..... ص : 997

دلیل بر آنکه همه بنده‏اند قول خداى تعالى: إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً. پس درست شد که از این آیت مراد عبودیت خصوص است، یعنى آنکه اندر بندگى خاص من است ترا بر وى هیچ دست نیست. ترا دست بر آن کسى است که خاص مرا نیست، آن را که من گفتم که آن من است مالکش منم. و من به حقیقت مالک وى آنگاه باشم که وى حکم ملکى به جاى آرد. حکم ملکى بى‏اختیارى- است و بى‏تدبیرى و بى‏مرادى است. حکم مالکى ملک خویش نگاه داشتن. چو درد ملک ببرد عیب مالک نباشد، عیب عاجزى مالک باشد. پس معنى این‏چنان باشد که آنکه آن من است نگاهداشت بر من است. چو من نگاهدار باشم تو با من کى برآیى؟! و آنکه آن من نیست محفوظ من نیست، نه تو بودى چه ما به تو ماندیم. و آنکه آن ما بود نه تو ماندى چه ما نگاه داشتیم. باز گفت:

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏3 / 1020 / [فى اختلافهم فى الولى‏] ..... ص : 997

از بهر آنکه اگر همه عقوبات دنیا را جمع کنى و به اندک‏مایه عذاب قیامت برابر کنى عذاب قیامت سخت‏تر آید. اینجا عقوباتى نهاد مر جریمات را تا این بنده از بیم این عقوبت از جنایت [93 ب‏] دور باشد تا مستوجب عقوبت نگردد نه اندر این جهان و نه اندر آن جهان. پس اگر بیاورد جنایت به عقوبت کمتر مر ورا از عقوبت سختر آزاد کند. کدام رحمتى و لطفى باشد از این بیشتر؟! و این چنان است که چو مر کودکى را خون غلبه کند، مادر و پدر حجامت کند. و اندر حجامت کردن الم رسانیدن است، و لکن آن الم هم از نظر رحمت و شفقت است، که اگر این الم به وى نرساند خون غالب شود بکشد مر ورا. به درد اندکى آن درد مرگ همى‏برهاند.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏3 / 1062 / الباب الحادى و العشرون قولهم فى حقائق الایمان ..... ص : 1051

«محترق بقربه صارخ من بعده». سوخته قرب او است و فریادکننده از بعد او، این را وجوه است. یک وجه آن است که قرب یافته است و از بعد مى‏ترسد که چون محبت حقیقت گردد نه در حال قرب و نه در حال بعد او را آرام نماند. در حال بعد از درد جدایى دوست آرام نه، و در حال قرب از بیم فراق مزه قرب نه. چنانکه شاعر گوید:

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏3 / 1140 / الباب الرابع و العشرون قولهم فى علوم الصوفیة ..... ص : 1119

یکى نظاره باشد. و بیننده حرقت با چشنده حرقت چگونه برابر باشد؟! یکى را تیر بر جگر آید، و یکى از دور نظاره کند. نظاره از درد خورنده تیر چه خبر دارد؟!

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏3 / 1183 / الباب الخامس و العشرون قولهم فى التصوف ما هو ..... ص : 1167

خواب نگرفت از درد فراق پیغامبر علیه السلام و چشم در آسمان نهاده بودم تا باشد که روز شود و من بیرون روم و کسى مرا بنگیرد. چون روز نزدیک آمد یکى بیامد و آواز داد که: یا بلال اجب رسول الله صلى الله علیه و سلم. بیامدم بر در حجره رسول علیه السلام سه شتر دیدم خوابانیده.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏3 / 1231 / الباب التاسع و العشرون قولهم فى الصبر ..... ص : 1227

«و ذلک لان الالم استولى على بدنه فخاف زوال عقله». و آن از بهر آن بود که چون درد بر تن او مستولى گشت از زوال عقل بترسید و بنالید، از بهر آنکه بقاى معرفت در بقاى عقل است. چون عقل‏

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1405 / فصل ..... ص : 1393

او را عیش نماند. و اگر این هر دو سخن هم به حق بازگردانى درست آید. از بهر آنکه محبت بنده حق را آنگاه حقیقت گردد که حق او را محب باشد. کدام عیش باشد از این برتر که ملک هفت آسمان و هفت زمین بنده‏اى را محب گردد. لکن او را با این همه عیش نباشد به آن معنى که در مقام محبت از خویشتن طلب کند وفاى محبت، و ندارد طاقت گزاردن وفاى محبت از عجز آن او را عیش نماند، و از وجود عین محبت عیش او مى‏دارد. چون به وجود محبت نگرد، فهو العیش، باشد؛ و چون به عجز وفاى محبت نگرد، فلا عیش له، باشد. و از این نکوتر هست که عیش در وجود است و بى‏عیشى در خطر که آن‏کس که نعمتى نیافته باشد بر او آن درد نباشد که چون بیابد او را غمى از زوال باشد. آن خطر زوال خوشى عیش از او بستاند. پس به آن معنى که از علایق ببریده است و به کلیت سر عیش خویش به دوست گردانیده است، عیشى دارد که در کون کسى را آن عیش نیست، لکن به آن معنى که تا از من بى‏ادبى نیاید که از این مقام بیفتم که مرا مزه عیش نماند. فلا عیش له، این باشد.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1420 / فصل ..... ص : 1393

«و انما نقصد فى ذلک الى معنى العبارة لا الى معنى ما یتضمنه العبارة». و ما به آن بیان کردن قصد پدید کردن معنى عبارت خواهیم نه آنکه ما پدید کنیم که در زیر عبارت پنهان چیست. یعنى تفسیر کنیم عبارت را، اما آنکه معبر از سر خویش به عبارت خبر مى‏دهد ما ندانیم، چنانکه ما دانیم که ناله از درد باشد و گریه از خوف یا از حزن، لکن ندانیم که آن درد چه درد است و آن خوف چه خوف است و آن حزن چه حزن است.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1449 / الباب الخامس و الاربعون قولهم فى الوجد ..... ص : 1449

شاید که از بیم عذاب باشد، و شاید که از درد فراق باشد، و شاید که سوزش محبت و شوق باشد، و آنچه به این ماند از معانى سوزنده دردآرنده هر آن وقتى که سر از این معنى دریابد و سوزد این طایفه گویند او را وجد پدید آمد. یعنى حرقتى و المى در سر او پدید آمد.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1450 / الباب الخامس و الاربعون قولهم فى الوجد ..... ص : 1449

«قالوا و هو سمع القلب و بصرها». و بزرگان گفته‏اند که این وجد شنوایى دل است و بینایى دل. و معنى این سخن آن است که سر این بنده به بلا خسته باشد، و چون چیزى بیند و یا شنود آن خستگى او را تازه گرداند و درد نو گردد؛ به بانگ و ناله آید. و گاه در حرقت بسوزد چنانکه بر اندامى ظاهر جراحتى باشد، و آن درد او آرامیده باشد. آنگاه کسى آن جراحت را بکاود و بخراشد یا داغ برنهد، آنگاه درد تازه گردد، بى‏قرار گردد و به بانگ آید. کسى را نیز که در سر [141 ب‏] او بلا پدید آمده باشد از دیدار بصر یا از شنیدن سمع با آن خوى کرده باشد. چون چیزى بیند مثل محنت خویش یا چیزى شنود مثل بلاى خویش؛ پس آن شنیدن و آن دیدن او تازه گردد الم پدید آید. صبر نماند. به بانگ آید. و این بیشتر خداوندان مصیبت را باشد که با درد مصیبت آرام گرفته باشند. چون از مصابى ناله شنوند درد مصیبت او تازه گردد، زارتر از آن مصاب نالیدن گیرد. و مهجوران را نیز باشد. چون هجر دراز گردد با هجر خوى کنند و بیارامند، [چنان‏چون قایلى گوید:

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1456 / الباب الخامس و الاربعون قولهم فى الوجد ..... ص : 1449

اکنون چنین مى‏گوید که چون حق سبحانه حاضر باشد وجد گم گردد. یعنى چون به سر حق را مى‏بیند وجد روى ندارد؛ از آن معنى که شادى دیدن دوست او را از وجد غایب گرداند تا بداند که او را چه آمده است. و این ظاهر است که کسى را دردى باشد، چون شادى پدید آید درد فراموش کند. و باشد که درد یک‏بارگى [143 ب‏] زائل شود، و باشد که این گم شدن وجد از آن معنى باشد که داند که نهنده بلا حق است؛ و بنده را بر خداوند اعتراض نرسد.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1493 / الباب السابع و الاربعون قولهم فى السکر ..... ص : 1487

و نیز تواند بود که از درد مرگ غایب گردد در جنب لذت وصال یا در جنب درد فراق. و نیز به قیامت همین باشد در خبر دیدار که گفت: یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ، در تفسیر آمده است که: و یرفع عنهم الشدة فلا یبقى لهم مع لقاء الحبیب محنة و شدة، اینک غیبت از الم چنین باشد. و غیبت از لذت صفت بهشتیان است که در خبر آمده است: اذا نظروا الى الرب سبحانه یتیهون عن الجنة و نعیمها و حورها و قصورها و ثمارها و اشجارها ثمانمائة الف عام فطوبى لمن کانت غیبته عن غیر الحق بالحق و الویل لمن کانت غیبته عن الحق بغیر الحق. باز چون حال سکر در کتاب یاد کرد، پدید کرد حال صحوى کز پس این سکر باشد.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1528 / الباب التاسع و الاربعون قولهم فى الجمع و التفرقة ..... ص : 1521

اکنون چنین مى‏گوید که در ایشان بایست باشد از حظوظ نفس بینند و دانند، لکن حق تعالى ایشان را جدا دارد از مرادها و ساخته نگرداند. نگرند و نیابند. و نمایدشان و ندهد، تا نفس را قهر بیشتر باشد و درد و غصه بیشتر خورد تا صدق موافقت پدید آید.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1590 / الباب الحادى و الخمسون قولهم فى الفناء و البقاء ..... ص : 1569

اگر آن وقت دارد گفتن را فایده نیست؛ و اگر وقت ندارد نامحرم است، و سر ملوک با نامحرمان گفتن روا نیست. و نیز مشاهدات قیاسى نیست تا به خبر غایب عیان گردد، لکن غبار قهر و استیلا است، اگرچه خبر دهد تا نبیند فایده ندارد؛ و کسى که به آتش مى‏سوزد اگرچه گوید مى‏سوزم، نه او صفت سوختن را بیان تواند کردن تا دیگران را معلوم گردد که درد سوختن چگونه باشد؛ و نه نظاره سوختن او بداند تا درد سوختن او نچشد. و چون مشاهدت تعلق‏

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1597 / الباب الحادى و الخمسون قولهم فى الفناء و البقاء ..... ص : 1569

و نیز در اخبار یعقوب پیغمبر آمده است که یوسف از جبریل علیهم السلام پرسید که پدر مرا بر فراق من درد چه مایه است؟ گفت چندانکه هفتاد مادر بچه‏گم‏کرده را باشد. پس الله را معنى آن باشد که خلق را سرگردان کرده است و متحیر گردانیده در عظمت و جلال خود. و از این معنى بود که شبلى گاه‏گاه که این بیت گفتى واله گشتى:

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1600 / الباب الحادى و الخمسون قولهم فى الفناء و البقاء ..... ص : 1569

و مثال این به حقیقت آن است که چون کسى را سر درد کند، این الم و محنت است؛ و چون تبى مطبق پدید آید آن الم در جنب این تب فانى گردد. باز چون درد جان کندن پدید آید آن درد در جنب این راحت گردد. [189 ب‏] و در جمله بباید دانستن که همه نعمتها در جنب نعمت بهشت فانى است و همه بلاها در جنب بلاى دوزخ فانى است. چنانکه پیغمبر علیه السلام گفت: کل نعیم دون الجنة باطل و کل عذاب دون النار باطل. همه عذابها عذاب‏اند، لکن در جنب قیاس دوزخ فانى گردند، و همه نعمتها نعمت‏اند، لکن در جنب قیاس بهشت فانى گردند. اما به حکم شریعت همه نعمتها به جنب نعمت ایمان فانى‏اند و همه بلاها در جنب بلاى کفر فانى‏اند. و در قیامت نیز آن همه بلاى دوزخ در جنب بلاى فراق فانى است، و آن همه نعیم بهشت در جنب نعمت دیدار فانى است. اینک فناى صفت بشریت به این معنى باشد.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1600 / الباب الحادى و الخمسون قولهم فى الفناء و البقاء ..... ص : 1569

«کصواحبات یوسف [علیه السلام‏]: قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَ‏، لفناء اوصافهن». و این‏چنان است که از آن زنان که ساعتى با یوسف صحبت کردند و دستهاى خویش ببریدند و پاره‏پاره کردند، از آنکه از اوصاف خویش فانى گشته بودند. یعنى اوصاف بشریت درد یافتن است و نشان بقاى این صفت دست خویش نابریدن است. اگر این صفت در ایشان باقى بودى دست خویش نبریدندى.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1601 / الباب الحادى و الخمسون قولهم فى الفناء و البقاء ..... ص : 1569

«ما غیبهن عن الم ما یدخل علیهن من قطع ایدیهن». از لذت نظر یوسف بر سر ایشان چیزى پدید آمد که ایشان را غایب گردانید از دردى که به ایشان درآمد از بریدن دستها. معنى این سخن آن است که درد برجا است تا حیات باقى است. لکن سلطانى غالب پدید آمد که ایشان را از سلطان الم قطع غایب گردانید. این غیبت عدم نبود، لکن غیبت خبر ناداشتن بود. پس چون حق در خلقت یوسف زیادت لطف عنایت کرد، آن زیادت لطف زیادت جمال واجب کرد. و آن زیادت جمال زیادت جلال واجب کرد که سر بیگانگان را چنان مغلوب گردانید که از صفات خویش غایب گشتند. چون جلالى که از جمالى خیزد در مخلوقى که آن جمال تأثیر لطفى باشد که از عنایت صانع پدید آید بیگانگان را چنان غایب گرداند؛ جلالى کز حق پدید آید دوستان را چگونه گرداند؟! با آنکه اینجا جلال و جمال ظاهر بود و خلقى بود قوت او چنین بود. چون جلال و جمال باطن باشد [190 الف‏] و حقى باشد، قوت او چگونه باشد؟! پس بر این چند بیت حجت آورد و گفت:

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1632 / الباب الثانى و الخمسون قولهم فى الاختلاف فى الفانى ..... ص : 1611

بقا یافت حقیقت سزاوارى را، و یکى منفسخ گشت علت ناسزایى را. و جز حسرت و درد با او هیچ بنماند. باز در کتاب این سخن را دلیل مى‏آرد و مى‏گوید:

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1785 / الباب الرابع و الستون قولهم فى لطائف الحق سبحانه فى غیرته علیهم ..... ص : 1785

و آن آنست که چون خدا قاذف را حد فرمود، سعد بن معاذ گفت: یا رسول الله، اگر من در خانه خویش کسى را بینم که با زن من فجور مى‏کند، تا من بروم و گواه آورم او را آبستن کرده باشد و رفته؛ و اگر سخن گویم تازیانه خورم؛ و اگر خاموش باشم در غم و درد و زحیر بمیرم؛ و القصة بطولها. تا خدا سعد را معذور داشت و حکم قذف زوجین لعان نهاد. پس پیغامبر علیه السلام چنین گفت:

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1801 / الباب السابع و الستون و من لطائف ما جرى علیهم ..... ص : 1799

و بباید دانستن که کسى که درد فراق نیافته باشد درد فراق نداند، و درد فراق آن داند که یافته گم کند. پس چون حال جوانمرد بر این صفت گشت هم آنجا فرونشست و آن موضع را ملازمت نمود تا اگر از شمار مطرودان گشت بارى هیچ جایى سعى نکند و بر خویشتن ماتم گیرد و اگر جنایتى کرده است که به شومى آن جنایت محجوب گشته است آن جنایت را بازجوید یا آن حال را به صلاح باز آرد. و اگر این نیست آزمایش است. و عتابى تا او قدر داده دانسته است تا بر فراق چه کند صحت ارادت خویش بازنماید تا هم به او بازدهند.

شرح التعرف لمذهب التصوف / ج‏4 / 1806 / الباب الثامن و الستون قولهم فى السماع ..... ص : 1805

و نیز هم در این معنى گفته‏اند که اصل این از آنجا است که ارواح علوى‏اند و با تسبیح ملایکه الف گرفته‏اند. چون ایشان را از آنجا جدا کرد اگر به واسطه در کالبد آوردى از درد فراق

/ 0 نظر / 52 بازدید