قوس و قطب در ادبیات عرفانی -اسلامی

الهی ما بندگان مخلص را بیامرز که در بیکرانت گمگشته ایم

هر دو قوس‏ دایره وجود، به نزول و عروج: قوس‏ ابداء و قوس‏ اعاده. پس مندرج شد در او جمیع اسماى واقعه در تحت اسم «مبدا» و «معید» و اسم «اوّل» و «آخر» و همچنین است ما تحت اسم ظاهر به نزول و باطن به عروج، لیکن این مقام جناب الهى و حضرت واحدیت است؛ پس تعبیر کرد از ترقّى از این مقام به سوى حضرت احدیت و فناى در عین ذات- که او محض اتّصال است- به قول خودش که: أَوْ أَدْنى‏، و از این جهت است که فرمود که:

رساله سیر و سلوک(تحفه الملوک فى السیر و السلوک) / 55 / خصوصیلت و مراتب واصلان به خلوص ذاتی ..... ص : 52

 

و مقام عالیتر از این همان تجرّد محض و مطلق است، حتّى خارج از افق امکان، و حتّى خارج از تقیّد و تعلّق آن به عین ثابت، و بالاتر از اسم «احد» که آن بعد از موت حاصل خواهد شد. و مراد از یاقوت بیضاء همان مقام احدیّت است که از هر ظهور و تجلّى عالیتر، و از هر اسمى نورانى‏تر، و به اطلاق نزدیکتر است. و مراد از «روضه خضراء» مقام ذات احد است که به ملاحظه شئون وحدت در گلستان کثرت و سبزه‏زار عالم و احدیّت است. و مراد از «یاقوت بیضاء» در روضه خضراء همان نقطه وحدتست میان دو قوس‏ احدیّت و واحدیّت که عالیترین مقام است که عین فناء در احدیّت حائز مقام واحدیّت است، همان طور که محیى الدین عربى در صلوات بر رسول خدا فرموده است: نقطة الوحدة بین قوسى‏ الأحدیّة و الواحدیّة.

رساله سیر و سلوک(تحفه الملوک فى السیر و السلوک) / 193 / ذکر نفسی ..... ص : 193

اوّل، آنست که ذاکر از ناف تا حلق خود را قطر دائره‏اى فرض کند که دو پهلوى ذاکر از طرفین قوسین آن دائره باشد، و قصد کلمه طیّبه لا اله الاّ الله کند به این نحو که از ناف شروع کرده «لا إله» را بر قوس‏ طرفین که تعلّق به نفس او دارد منطبق گرداند، تا نفى آن به قطع تعلّق ذاکر از مشتهیات و مألوفات نفس راجع شود، و «الاّ الله» را از ابتداى حلق فرود آورده بر قوس‏ یسار (که تعلّق به قلب دارد) منطبق سازد. و باید نفس را حبس کند به قدر وسع و به قوّت ادا کند، چنانکه دل متأثّر شود، و منظور اثبات وحدانیّت و انحصار مطلوبیّت در ذات احدیّت باشد. و این ذکر را بعضى با حرکت سر و بدن قرب به هیئت دائره محسوسه ادا مى‏کنند و بعضى به تصور حرکت اکتفا مى‏کنند، و این طریقه-

معراج السعادة / متن / 330 / فصل: مذمت دنیا و بى‏ارزشى و بى‏اعتبارى آن ..... ص : 329

______________________________
[1] اى صاحبان ساختمانهاى با سقف قوسى‏ شکل و با فرّ و شکوه، همراهى دنیا با آن جدائى که دارد ارزش ندارد.

معراج السعادة / متن / 343 / فصل: مذمت دنیا و بى‏ارزشى و بى‏اعتبارى آن ..... ص : 329

______________________________
[1] خطّى که بر صدر فرمانها، بالاى «بسم الله» مى‏نوشتند بشکل قوس‏ که شامل نام و القاب سلطان وقت بود. و آن در حقیقت حکم امضاء و صحّت پادشاه را داشته.

ریاض السیاحة / ج‏1 / 262 / ابو القاسم حسن ابن اسحاق بن شرف شاه المتخلص به فردوسى ..... ص : 252

خوشست قدرشناسى که چون خمیده سپهر

 

سهام حادثه را کرد عاقبت قوسى‏

گذشت نوبت محمود و در زمانه نماند

 

جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسى‏

     

 

ریاض السیاحة / ج‏1 / 574 / شرح حدیث سؤال کمیل بن زیاد عن مولانا امیر المؤمنین عن الحقیقة ..... ص : 561

آن یکى قوسش بود بحر احد

 

قوس‏ دیگر بحر واحد ذو عدد

چیست او ادنى بگو بحر احد

 

خالص از تعلیق و تقیید و عدد

لى مع اللّه است اینجا اى على‏

 

احمدا تو خود نبى مرسلى‏

احمدیت خود حجاب تست بین‏

 

خرقه احمد بینداز اى امین‏

در مقام لى مع ما ذا الوصول‏

 

مى‏نگنجد نه نبى و نه رسول‏

تو سراج و بس منیرى احمدا

 

نوربخش هر ضمیرى احمدا

گشت طالع از دل صبح احد

 

منطفى شد آن سراج ذو العدد

آن نبوت از میان شد بر کنار

 

جلوه‏گر ذات العلى با اقتدار

جلوه ذات آن على مقتدر

 

چون عیان شد شد نبوت مستتر

استتار اینجا نه بطلان و فنا است‏

 

بلکه خود تکمیل نور کبریاست‏

معنى اطف السراج ابطال نیست‏

 

سر این اطفا به جز اکمال نیست‏

انما اللّه متم نوره‏

 

یخرق الاستار عن مستوره‏

چیست این اتمام تخریق حجاب‏

 

پرده وا شد منکشف شد آفتاب‏

نیست این کشف الغطا ابطال نور

 

بلکه خود ابطال نور است و ظهور

ذات از کشف الغطا شد مستبین‏

 

بعد کشف الحجب از دار الیقین‏

هرکسى از کشف افزودش کمال‏

 

غیر ذات آن على ذو الجلال‏

زانکه پیش از کشف شد کامل یقین‏

 

شمس حق عین یقینش را ببین‏

در شبش بود آفتاب بى‏زوال‏

 

جلوه‏گر بر دیده صاحب کمال‏

در دل انگور مى را دیده بود

 

در فناى محض شى‏ء را دیده بود

سر لو کشف الغطاء از آن جناب‏

 

این بود و اللّه اعلم بالصواب‏

     

 

ریاض السیاحة / ج‏1 / 605 / اصفهان ..... ص : 605

در بناى آن اختلافست بعضى گویند کیقباد که اول ملوک کیانست آنجا را دار الملک ساخته بقاع خوب و عمارات مرغوب در آنجا طرح انداخته و برخى گویند طهمورث دیوبند پیشدادى آن شهر را بنا نهاده و جمعى برآنند که جمشید بنیاد کرده و اسکندر در عظمت آن شهر سعى بلیغ بجا آورد ظاهرا سلاطین اربعه در عمارت او تصرف نموده‏اند و در وسعت و عظمتش طریق سعى پیموده‏اند و طالع بنایش را برج قوس‏ گفته‏اند، رکن الدوله حسن بن بویه دیلمى دور آن شهر را حصار کشیده و دور آن را بیست و یک‏هزار گام قرار داده و در تعمیر آن کوشیده سلطان ملک شاه سلجوقى نارین قلعه تبرک نام در غایت استحکام طرح انداخت و اشرف بن میر عبد اللّه غلجائى از جماعت افغان در آن بلده حصار محکم ساخت در زمان دولت صفویه آن شهر به‏غایت معمور بوده بعد از انقراض دولت آن خاندان رو به خرابى نموده،

ریاض السیاحة / ج‏1 / 729 / دارالسلام بغداد ..... ص : 728

ابو جعفر منصور بن على بن عبد اللّه عباس در سنه صد و چهل و پنج بطالع قوس‏ آن شهر را بنا نمود عمارات رفیعه و قصور منیعه طرح انداخت مساجد بلند و خوانق دلپسند ساخت در تاریخ عباسى مسطور است که مخارج عمارات بغداد از برج و بارو و مساجد و اسواق و مقابر موافق دفتر ابو جعفر چهارهزارهزار و هشتصد و سى و شش هزار درهم خرج شده. مهدى بن منصور آنجا را دار الخلافه کرده و وسعت و کثرت عمارت او کوشید و هارون بن مهدى در تکلف و عظمت او مرتبه‏اى اهتمام کرد که طول آن شهر چهار فرسخ و عرضش یک فرسخ گردید، المستظهر باللّه بن المقتدر در جانب شرقى او باروئى کشید و دور آن را هیجده هزار گام قرار داد و چهارده دروازه بر آن بارو نهاد و جانب غربى آن که مسمى بکرخ بود باروئى بنا نمود و دور آن بارو را دوازده هزار گام قرار داد و در وسعت و عظمت آنجا مساعى جمیله بجاى آورد.

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏2 / 362 / تحقیق تفصیلى ..... ص : 356

پس فرمود: وجود صورت دنیا، فنا و حاصل آن زوال است؛ زیرا که دنیا اسفل سافلین عوالم است، و حقّ تعالى را پست‏تر از این، عالمى نیست؛ چنان‏که فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ* ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ‏، و در آخر سلسله وجود واقع است، و بعید است از بحر فیض و بقاء وجود و نور الهى؛ لهذا دار غسق و ظلمت و بعد و حجاب و غفلت و فناست؛ یعنى به جهت وقوع آن در آخر مراتب موجودات کائنه در «قوس‏

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏2 / 363 / تحقیق تفصیلى ..... ص : 356

______________________________

 

 

(25)- «قوس‏ نزول» یعنى قوسى‏ که در مدارج آن، فیض وجود حضرت حق به موجودات افاضه مى‏شود. و این، اصطلاحى از اصطلاحات اهل معرفت و تحقیق است، و شرح دوائر توحیدى (مهر نبوّت) مبیّن کامل آن است.

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏2 / 363 / تحقیق تفصیلى ..... ص : 356

محقّقان از اهل معرفت، عالم وجود را به دائره‏اى که از دو قوس‏ تشکیل یافته باشد تشبیه کرده‏اند، و نخستین قوس‏ را که فیض وجود از مقام احدیّت جمعیّه الهیّه در تنزّلات مراتب بر مدارج آن از عالم روح کلّى و عقل کلّى و نفس کلّیّه تا به عالم ظهور که آن را عالم خلق گویند، عبور کرده، و در هر عالم از عوالم، به مقتضاى شأن آن، آن عالم را فیض‏یاب فرموده است، قوس‏ نزول گویند؛ چنان‏که «شیخ شبسترى» به لسان اهل حکمت در کتاب «گلشن راز» از این سیر نزولى عالم تکوین در مقام مقایسه با «قرآن» که کتاب تدوین جهان هستى است، بدین‏گونه سخن مى‏گوید:

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏2 / 364 / تحقیق تفصیلى ..... ص : 356

______________________________
- سلوک به سوى نقطه وحدت، یعنى همان مقام «احدیّت جمع وجودى» که اوّل بار، از آن متنزّل گردیده بود، پى سپر سازد. این بازگشت را که از نقطه اسفل سافلین طبیعت و کثرت است تا به اعلى علیّین قرب و وحدت که منتهاى عروج کمال نوع انسانى است، «قوس‏ صعود» گویند. و در اصطلاح اهل معرفت، آن‏کس انسان کامل است که در مقام عروج به مدارج کمال، خود را به مقام مبدإ حرکت برساند و دائره وجود خود را که نمودارى از دائره وجود کلّى است کامل سازد، و اگرچه مقصود از خلقت و بعثت انبیا، وجود نوع انسان و کامل ساختن دوائر وجود ایشان است، امّا این قانون در سراسر شئون عالم هستى حکمفرماست، با این تفاوت که براى انسان، این حرکت استکمالى ارادى است امّا در سایر موجودات، بطور قهرى صورت مى‏پذیرد؛ چنان‏که مثلا اگر تا انقراض عالم، در شرائط مساعد، هسته زردآلویى را بکارند، دائره کمال خود را تا تولید میوه خود که زردآلوست ادامه خواهد داد. حال، ممکن است که شخص از خود بپرسد: اکنون که معلوم شد آدمى از عالم قدس الهى به این جهان خاکى تنزّل کرده است و مى‏بایدش با کمال رنج و مشقّت، خود را از این ظلمتکده نجات دهد و به عالم اصلى خویش که همان جهان نور و وحدت است برساند، آیا از این آمدن، چه سود عاید او مى‏گردیده است و آیا فائده آمدن او به این خاکدان چیست؟ و این سؤالى است که حکما از خود کرده‏اند، امّا هرگز به پاسخى قانع‏کننده دست نیافته‏اند. و حقیقت، آن است که پاسخ این پرسش در صلاحیّت ایشان نیست بلکه در خور شأن اهل معرفت که پیروان حقیقى انبیاء الهى‏اند مى‏باشد. و اینک پاسخ این پرسش را از یکى از چنین مردان بشنویم و جان تشنه خود را از زلال معرفتش سیراب سازیم؛ زیرا که سخن ایشان همچون سخن انبیاء، ثمره تحقّق به مراتبى است که از آن سخن مى‏گویند نه خیال و پندار.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 120 / باز گفتن بازرگان با طوطى ..... ص : 118

ن 84/ 13- ک 36/ 13 ز انتها پریده تا آغاز من: از ملایمات طوطى جان است که اگر به عنایت خدا قطع طریقش نشود و سیر الى اللَّه و فى اللَّه را به انجام رساند، قوس‏ صعود را از انتها که عالم طبیعت است، به حسب خاتمه قوس‏ نزول هر آینه تمام کرده به آغاز پیوندد.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 151 / موسى و فرعون هر دو مسخر مشیت‏اند ..... ص : 150

و بعد از اینها در مراتب افعال هر چه تنزلات بیشتر، کثرت و تعینات آشکاراتر شد و این مراد است از «اسیر رنگ شدن»، قال اللَّه تعالى‏ اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ. و چون قوس‏ نزول اختتام پذیرفت، قوس‏ صعود افتتاح نمود در صراط انسان کامل، و او را سیر من الخلق الى الحق و سیر بالحق فى الحق و من الحق الى الحق اعنى از مجلویت اسماء و صفات حضرت و احدیت ترقى نمود به مجلویت حضرت احدیت به مقام تصالح الاضداد و مجمع الانداد رسید و نقطه آخر به اول پیوست و انجام به آغاز متحد شد و به بى‏رنگى نخستین و اصل شد.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 227 / دفتر دوم ..... ص : 223

ن 203/ 1- ک 79/ 21 آفتابا: یعنى آفتاب صورى خواسته باشد تحت الارض را روشن کند باید این گلشن ربع مسکون را ترک کند و از قوس‏ النهار افول نماید و در قوس‏ اللیل طلوع نماید. و این تغییر و تحویل است، و «خلیل آسا لا احبّ الآفِلِینَ گوى». به خلاف آفتاب معرفت که افول ندارد و از مشرق جان و عقل طلوع مى‏کند، خاصه آفتاب کمالِ مطلق- که آن اوّل الاوایل و لا اوّل له و آخر الاواخر و لا آخر له است- از طلوع و غروب هر دو منزّه است. و آن که عارفى گفته است:

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 243 / اندرز کردن صوفى خادم را ..... ص : 235

ن 215/ 15- ک 84/ 12 گرد بر مى‏گرد: گوى چون حرکت دورى کند، نیمى از آن به جهت مخالف محرّک، متحرک است، نیمى دیگر به طرف او متحرک است. به کسى مى‏ماند که او را ببرند و او رو به قفا داشته باشد به جانب مطلوب. این به حسب صورت است. و به حسب معنى و باطن اشارت است به قوس‏ نزول و قوس‏ صعود، یعنى اگر به چوگان قدرت او در قوس‏ نزول دور افتادى بر گرد به او در قوس‏ صعود. و «گرد بر گشتن» اشارت است به آن که تنزّلات و معارج وجودات، دورى است.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 290 / گرفتار شدن باز میان جغدان به ویرانه ..... ص : 289

انفطار: انشقاق. چه آسمان شکافته شده و نور عقل کلّى در نفس کلّیه او داخل شده. این بنا بر آن که مراد به فطرت، مبدأ سلسله قوس‏ نزول باشد. و اگر مراد خاتمه سلسله قوس‏ صعود باشد، معنى آن است که در فطرت مقام توحید من همه اشیاء عالم امکان فانیند و آسمانها منشقّ و کواکب منکدرند و نیست به جز نور حقیقت. و در کلام جناس اشتقاق است.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 293 / گرفتار شدن باز میان جغدان به ویرانه ..... ص : 289

ن 256/ 2- ک 97/ 12 پس جهان زاید جهان دیگرى: آن چه نشف کرده باید پس دهد، و آن چه در بدایات حاصل بوده در نهایات باید حاصل شود. و آن چه در قوس‏ نزول بوده باید در قوس‏ صعود باشد. و این دو قوس‏ متحاذى‏اند چون دایره.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 320 / تتمه حسد آن حشم بر آن غلام خاص ..... ص : 320

ن 273/ 19- ک 103/ 12 از نهایت: که آخر سلسله صعودیه و قوس‏ صعود است.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 320 / تتمه حسد آن حشم بر آن غلام خاص ..... ص : 320

وز نخست: که اول سلسله نزولیّه و قوس‏ نزول است. کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ‏.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 323 / تتمه حسد آن حشم بر آن غلام خاص ..... ص : 320

/ 0 نظر / 134 بازدید