در دامه تبیینّ عالمِ جبروت

عالم جبروت‏ یا عالم اسماء و صفات بطور کلّى تجلّى عالم «لاهوت» است که آن را تجلّى اوّل و تجلّى اجمالى گویند که در تنزّل بعالم (جبروت‏) مفصّل گشته و اسماء و صفات حقّ، تمایز یافته است. و چنانچه حضرت راز بیان داشته‏اند براى این عالم دو «ذروه» یا دو نقطه انتهائى، اعتبار کرده‏اند یکى ذروه اعلا که آن روح اعظم است و منشأ ارواح هر ذى روح است در مراتب مختلفه و تنزّلات مراتب، و یکى هم ذروه عقل کلّى است که منشأ عقول ذوى العقول است در تنزّلات مراتب.

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏1 / 190 / شرح تفصیلى ..... ص : 182

اگرچه بعضى نیز عقل کلّى و روح کلّى را حقیقت واحده اعتبار کرده‏اند و این منافات با تقسیم فوق ندارد چرا که گفتیم عالم جبروت‏، عالم تفصیل است. در هر حال موقع و مقام، گنجایش تفصیل بیشتر ندارد.-

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏1 / 191 / شرح تفصیلى ..... ص : 182

بنابراین تحقیق، عالم «ملکوت» یا «نفس قدسیّه الهیّه» عالمى است رابط میانه عالم «روح کلّى و عقل کلّى» که اصطلاحا آن را «جبروت‏» گویند و عالم اجسام که در حقیقت اگر عالم ملکوت نبود رشحه فیض مقدّس حقّ از عالم روح کلّى و عقل کلّى، بعالم اجسام نمى‏رسید و براى موجودات این عالم که اسفل سافلین نام دارد مطلقا مجال استکمال نبود. درباره عالم ملکوت شئون دیگر نیز ذکر شده که در این حال مجال بسط آن نیست.

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏1 / 204 / شرح تفصیلى ..... ص : 182

تعالى‏] روح او را از عالم جبروت‏ و ملکوت و ملک، ذکر کردن انسان است به ایجاد کردن قلب و عقل و نفس و بدن او، فعلى‏هذا ذکر کردن حقّ تعالى عبد را به وصف ایجاد، و اظهار مراتب روح و قلب و عقل و نفس و بدن است و این را چه نسبت است با ذکر کردن انسان، حقّ تعالى را به وصف و ذکر زبانى یا قلبى یا عقلى؛ زیرا که وارد است که: «کلّما میّزتموه باوهامکم فى ادقّ معانیه فهو مخلوق مثلکم، مردود الیکم»:

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏1 / 305 / شرح تفصیلى ..... ص : 302

و افتقار و عبودیّت گذارند، و تسبیح و تهلیل و تحمید او را و تکبیر او را گویند، و عرض راز قلب خویش در مناجات با حضرت «قاضى الحاجات» او نمایند. و مساجد و معابد ارض، صوامع عالم ملک حقّ جلّ و علاست که این قلیل عباد خاکى را در این صوامع در پنج وقت، به سلام عامّ دعوت فرمود. و چنین تصوّر نشود که معابد الهى منحصر است به این مساجد خاکى زمین، بلکه حقّ تعالى را مساجد و معابد و عباد بسیار است از ملائکه در سماوات و ملکوت که اگر بر قلیلى از آنها مستحضر شوى، عقلت از عظمت مملکت الهى و کثرت عباد او حیران شود؛ چنان‏که مأثور است که حقّ تعالى آسمان اوّل را از زبرجد سبز آفرید و نام او «برقیا» است و فرشتگان این آسمان جمله در سجودند و تسبیح ایشان اینست: «سبحان ذى الملک و الملکوت»، و مهتر ایشان فرشته‏اى است که آن را «رعد» خوانند و موکّل است بر ابرها و بارانها و این صداى رعد از وى است. و آسمان دوم از نقره خام است و اسم وى «اقلوم» است، و فرشتگان این آسمان، جمله در رکوع‏اند و تسبیح ایشان: «سبحان ذى العزّ و الجبروت‏» است، و مهتر ایشان فرشته‏ایست نام وى «حبیب» است؛

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏1 / 305 / شرح تفصیلى ..... ص : 302

(27)- منزّه آن خدائى که صاحب عزّت و جبروت‏ است.

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏1 / 338 / شرح تفصیلى ..... ص : 331

عجب و ریا را تا داخل شود در باب رحمت، و مفتوح شود باب ملکوت و جبروت‏ بر قلب او به فضل و کرامت، و هرگاه بگوید: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ قصد کند استعانت و تبرّک جستن در جمیع امور را به حقّ تعالى و منقطع ساختن امید خود را از غیر حقّ تعالى که اعانت و فریادرسى خواهد فرمود او را در جمیع امور، و وقتى که مى‏گوید: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ‏ تدبّر کند که چون جمیع نعم ظاهر و باطن از منعم حقیقى است بدون طلب عوض از عبد، پس حقیق و سزاوار حمد و ثناى نیک، خداوندى است که پروردگار عوالم ملک و ملکوت است، و تصوّر کند ذکر کردن حقّ جلّ و علا عباد این امّت مرحومه را بلطف و رحمت و کرم از براى موسى علیه السّلام که: وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ إِذْ نادَیْنا امّتک- چنان‏که سابقا ذکر یافت،- و حمد کند به ازاء آن. و هرگاه نعمت را از غیر حقّ تعالى داند مشرک خواهد بود بلکه غیر را در میان نبیند و اگر بیند چون آلتى داند که در قبضه قدرت حقّ تعالى مسخّر است مثل قلم در دست کاتب. و وقتى مى‏گوید: الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ جمیع آثار لطف و کرم، رحمت دنیوى و دینى و اخروى حقّ تعالى را تصوّر کند از ارسال رسل و انزال کتب و تعیین اوصیاء و اولیاء از براى هدایت، و خلقت طبقات جنّت هشتگانه که محض رحمت است بر خود و سایر عباد از عین منّت تا آنکه مفتوح شود باب رجاء بر قلب او. و وقتى که مى‏گوید: مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ‏ تصوّر کند قیام در قیامت را در حضور ملک جبّار منتقم بجهت حساب و انواع غضب و قهر او

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏1 / 349 / شرح تفصیلى ..... ص : 331

(55)- نخستین تجلّى و آفرینش خداى تعالى عقل من بود؛ زیرا که عقل کلّى در عالم جبروت‏، مبدأ پیدایش عوالم مادون اوست چنانچه «شیخ شبسترى» در «گلشن راز» بزبان شعر باین کیفیّت اشاره فرموده گوید:

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏2 / 68 / تحقیق تفصیلى ..... ص : 64

(23)- روح کلّى و عقل کلّى در اصطلاح اهل معرفت، عبارت از مرتبه واحدیّت حقّ، و به اعتبارى، عالم جبروت‏ است؛ و آن را دو ذروه است: ذروه اعلاى آن را عالم روح کلّى، و ذروه اسفل و زیرین آن را عالم عقل کلّى نامیده‏اند؛ و این عالم، مبدإ عقول انبیاء و کتب سماوى است. براى شرح و تفصیل بیشتر به رساله «قنوتیّه» تألیف حضرت «راز» رجوع شود.

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏2 / 110 / تحقیق تفصیلى ..... ص : 87

را، بعد از زوال معرفت از او، چنان شد که اوّل کسى که تصنیف کرد کتاب در نفى صانع از براى عالم، «بلعم» بود: «نعوذ باللّه من الضّلالة بعد الهدایة، و من سخطه و خذلانه بعد الرّحمة»؛ پس نظر کن حبّ دنیا چه مى‏کند با علماء. و از بزرگى منقول است که: «الملک شیطان العالم، و الملکوت شیطان العارف، و الجبروت‏ شیطان الواقف»:

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏2 / 110 / تحقیق تفصیلى ..... ص : 87

(81)- جهان طبیعت، شیطان دانشمند است، و عالم ملکوت، شیطان عارف است، و (توقّف در) عالم جبروت‏ (که عالم صفات الهى است) شیطان شخص واقف است.

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏2 / 286 / تحقیق تفصیلى ..... ص : 267

درویشان بدزدد مرد دون*. و بعضى از ایشان منخلع کردند خود را از اعمال، به گمان اینکه احتیاج به اعمال نیست، و ندانستند که انبیاء و ائمّه هدى علیهم السّلام که کامل بالذّات بودند ترک عمل نفرمودند، بلکه زیاده از مرتاضین مشغول به عمل و مجاهده بودند. و بعضى از ایشان منبسط شدند در جمع اموال دنیا، و تفرقه نکردند میان حلال و حرام، و ندانستند آنکه تکثیر مال حلال، موجب خوف و حساب است چه برسد به حرام؛ و حضرت رسول که سیّد الفقراست هرگز یک شبى یک دینار در نزد آن حضرت ذخیره نشد. و بعضى از ایشان که مفتوح مى‏شود بر ایشان راه باطنى، هروقت که احساس مى‏کند به نسیم معرفتى، واقف مى‏شود، و از حرکت و سلوک بازمى‏ماند، و گمان مى‏کند وصول به مقصود را، و حال‏آنکه بى‏خبر است آنکه عجایب این طریق معنوى، بسیار است که تمام نمى‏شود؛ پس کسى که واقف شود بر یکى از عجایب آن، از درجه کمال ساقط است، که: «الملک شیطان العالم، و الملکوت شیطان العارف، و الجبروت‏ شیطان الواقف». و بعضى از ایشان تجاوز کردند از این مراتب، و التفات نکردند به آنچه افاضه مى‏شود بر ایشان از انوار در طریق الى اللّه، و توجّه نکردند بر آنچه نشر شد از براى ایشان از عطایاى جزیله، و فرحناک نشدند به آنها در حالت خوف در سلوک و «سیر الى اللّه» تا آنکه قریب شدند و

مناهج أنوار المعرفة فى شرح مصباح الشریعة / ج‏2 / 633 / تحقیق تفصیلى ..... ص : 615

(3)- توحید صفاتى؛ به اعتبار عالم صفات حقّ که آن را عالم جبروت‏ خوانند.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 17 / دفتر اول ..... ص : 13

ن 1/ 2- ک 2/ 1 قال المولوى- قدس سره- بشنو از نى: مراد از نى مطلق روح قدسى آدمى است که مصداق‏ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی* و قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی‏ است. چه، روح قدسى از عالم امر و مجردات، بلکه نخبه عالم امر است. و بدن طبیعى از عالم خلق و عناصر و صفوه عنصریات است. و بودن روح قدسى در نشآت سابقه مدلول کلام حق و اهل حق است- تصریحاً و تلمیحاً و تلویحاً- بلکه اتفاقى است. اما کلام حق و اهل شرع، بر متتبعین کتاب و سنت پوشیده نیست. و اما کلام عرفا نیز مشحون است. حتى آن که عارف را عارف گویند که معرفت اخیر ادراکین است که در میانه ذهولى متخلّل شده باشد. و روح آدمى عالِم بود به عالمِیّتِ حق. و چون به این عالم آمده و همنشین طبیعت شد، ذاهل شد. و چون به عنایت حق تعالى اصلاح عقل کرد و به حرارت عشق نضج یافت و از جزئیّات به قلب رو بتافت و قرب به حق پیدا کرد باز به تعلیم حق عالم شد به مذهول‏ اتَّقُوا اللَّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ‏. و اما حکما، پس از اشراقیون معروف است که به سبق ارواح قایلند حتى آن که به رئیسشان افلاطون قِدَم نفس ناطقه را نسبت داده‏اند، و حدوث تعلقش را. ولى نه چنین است که اشراقیون به نحو کثرت و نفسانیت به سبق قایل نیستند بلکه به نحو وحدت عقلیه کلیه قایلند، که کینونت سابقه عقول کینونت سابقه نفوس است، و کینونت حقیقت کینونت رقیقه است. چه، تفاوت در مفهوم مشکک است به کمال و نقص، نه به تباین. چنان که عارف هم چنین گوید: «متحد بودیم و یک جوهر همه». پس عقل کلى که در جبروت‏ است و مرتبه‏اش پیش از نفوس است، به وجهى آن کینونت نفوس است. که احکام ذاتیه اصل و حقیقت، فرع و رقیقت را مى‏گیرد. و اگر بینونت باشد وصول به غایات تحقق نیابد.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 62 / بیان حسد وزیر ..... ص : 58

ن 26/ 12- ک 13/ 17 صد چو عالم: از عوالم طولیه شهادیه و غیبیه از مراتب ملکوت اسفل که عوام جابرصا و جابلقا و هورقلیا و ملکوت اعلى از نفوس کلیه سماویه و نفوس کلیه الهیه ارضیه و از مراتب جبروت‏ که طبقات عقول کلیه طولیه و عرضیّه است و از عوالم سلسله عرضیه زمانیه که آناً فآناً عالمى جدید احداث مى‏فرماید، أَ فَعَیِینا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 73 / بیان حسد وزیر ..... ص : 58

ن 35/ 10- ک 17/ 3 ز انکه معنى بر تن صورت پرست: یعنى هر گاه آدمى اهل معنى شد و عقل نظرى و عقل عملى که دو قوّه‏اند براى نفس ناطقه قدسیّه او به فعلیت آمدند دو جناح مى‏شوند براى او که به آنها به اوج عالم ملکوت و جبروت‏ و لاهوت در پرواز است، و آن که باور ندارد هنوز پرده جهل بر چشم دل اوست و گویا خود را همین تن زمینگیر مى‏داند و اهل معنى را هم. و حال آن که اهل معنى که مدرک مجردانند- خاصه به طریق ملکه و استقامت- تن نیستند و روح محضند و اگر به صورت در ناسوتند به معنى در جبروت‏ و لاهوتند.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 136 / در بیان حدیث ان لربکم فى ایام دهرکم نفحات ..... ص : 132

ن 98/ 22- ک 41/ 20 بى‏جهت آن ذات جان روشن است: چه جان روح اللَّه است قال تعالى: «وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» پس انسان به تن افتاده در جهت سفلى است و در زمان مخصوص و مورّخ به تاریخ معین و غیر این از حدود و مضایق، و اما به روح مجرد و منزه است از جهات و احیاز و اوقات، عوض جهت و مکان در جبروت‏ است که روح مجرد بالفعل جبروتى بل لاهوتى است و عوض زمان در دهر است که وعاى ثابتات و مفارقات از مواد است، بلکه نسبت ثابت به ثابت سرمه است چنان که اساطین حکمت فرموده‏اند.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 162 / مخلص ماجراى عرب و جفت او ..... ص : 158

ن 132/ 2- ک 54/ 5 عرش با آن نور: مراد به عرش آن است که به لسان حکما «فلک اطلس» گویند، که مساحت محدب او را نمى‏داند مگر خدا. و مظهریت او قدرت خدا را به حیثیتى است که همه افلاک دیگر را بالعرض از مشرق به مغرب حرکت مى‏دهد و بقدر آن که کسى واحد بگوید، او از محدب فلک ثوابت پنج هزار میل و صد و نود و شش میل را طى مى‏کند ولى چنان که مولوى فرماید صورت چیست چون معنى رسید. دل بنده مؤمن مجرد است از مساحت مطلقا، و آیه کبراى بى‏چند است، و در سرعت پرواز به اوج لاهوت که به یک دفعه دهریه بل سرمدیه- چه، نسبت ثابت به ثابت سرمد است- از ناسوت به لاهوت منتقل و متبدل است در نزد اختلاس و شهود حق محیط و حقیقت وجود بسیط منبسط بر ماهیات و تعینات جبروت‏ و ملکوت اعلى و ملکوت اسفل که عالم مثال مطلق گویند و ملک و بالجمله از ساق تا رأس انسان کبیر و بالعکس، و این تمثیل مجملى است از تفصیل او که آیه کبراى حق منزه از چند و چون است. بیت:

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 191 / حال خود از جاهلان باید پنهان داشت ..... ص : 189

حمالشان: یعنى نورى است جذّاب و خطّاف ایشان به اوج جبروت‏ و فناء لاهوت.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 201 / بقیه قصه زید ..... ص : 199

ن 180/ 12- ک 17/ 20 همچو پرهاى عقول انسیان: که یکى عقل عملى دارد و پرهاى مختلف دارد طایر عقلش و عقل علمى ندارد و یکى عقل علمى دارد خاصه، و یکى پرى دارد که در فضاى ملکوت اسفل مى‏پرد و یکى در ملکوت اعلى و یکى در جبروت‏ و یکى در لاهوت و تام آن است که هر دو شهپر علمى و عملى او در نهایت جودت و قوّت باشد، و از آن منشعب باشد پرهاى دو دو و سه سه و چهار چهار.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 232 / دفتر دوم ..... ص : 223

ن 205/ 9- ک 80/ 24 روى آن یارى که باشد ز ان دیار: مراد انسان کامل است، که به باطن از دیار جبروت‏ است، بلکه از لاهوت، اگر چه به ظاهر در عالم ناسوت است.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 233 / دفتر دوم ..... ص : 223

و مشاهد باش وجود جمع الجمع و وجود جمع جبروت‏ و ملکوت را، أعنى ارواح مرسله و متعلقه، که عقول کلّیه و نفوس کلّیه سماویه و نفوس کلّیه الهیّه و نفوس جزئیه ارضیه باشند و پس از این است سیر عالم صوریین. به خلاف آنان که طرح کونین و خلع نعلین نکرده‏اند، هستى که مى‏شنوند در هستى عام بدیهى گرفتار مى‏شوند، و اگر به حقیقت هستى تنبیه کنى به هستى کونین ملتفت مى‏شوند، و این تفرقه آرد، چه هستى اگر چه فى ذاته واحد و بسیط است ولى به تکثر ماهیات، الوان و اشکال و مقادیر و اعداد کثیر مى‏نماید.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 275 / قسم غلام در صدق و وفاى یار خود ..... ص : 273

. بلکه حکم، سرایت مى‏کند به همین قبرهاى طبیعى دنیوى، که شیئیت به صورت است- کما مرّ. و اخیار را وراى این مقابر، مقبره در جبروت‏ است که: هُم بِقُلوُبِهِم عَرشِیُّون.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 276 / قسم غلام در صدق و وفاى یار خود ..... ص : 273

به اوج جبروت‏ روح پرواز کند.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 290 / گرفتار شدن باز میان جغدان به ویرانه ..... ص : 289

ن 254/ 18- ک 96/ 40 مى‏درم: چه آسمانها حجاب نمى‏شوند شهباز نفس ناطقه را از پرواز به عالم لاهوت، چه جاى جبروت‏.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 304 / آفت تأخیر خیرات به فردا ..... ص : 299

هست کُه کآواز صد تا مى‏کند: و این کوه جبروت‏ و ملکوت است، که در وجود انسان کامل است.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏1 / 417 / عذر گفتن فقیر بشیخ ..... ص : 415

ن 368/ 15- ک 133/ 8 مى‏دوم: و تو نمى‏دانى. چه مرا این تن مى‏دانى. و اگر بدانى که حقیقت آدمى روح است چگونه اذعان نکنى با آن که روح اگر عقل شده در جبروت‏ است. و چون نفس معارف و علوم کلیه را مى‏رسد به جبروت‏ صاعد مى‏شود. و چون معارف الهیه و صفات او را مى‏رسد در فناء لاهوت است. و چون به مقام حواس تنزل کند در ناسوت است. تا این پرواز به اوج و حضیض و صعود و نزول و خلاء و ملاء ملکه شود. بلکه در ارباب حواس نورانیه گویا پایین نمى‏آید. پایین آمدن آنان که کلیت و لاهوتیت دارند و حواس ایشان، مبدل شده صورت تنزل است.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏2 / 18 / بقیه قصه متعرضان پیل بچگان ..... ص : 16

ن 390/ 6- ک 140/ 9 در منى او: یعنى خود را ممسوس به نور او نمایى و گور تو در مزار ملکوت و جبروت‏ باشد.

شرح مثنوى(سبزوارى) / ج‏2 / 29 / بقیه داستان رفتن خواجه بدعوت روستایى سوى ده ..... ص : 29

/ 0 نظر / 36 بازدید